چهارشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۶

همایش سوم اتحاد جمهوری خواهان و چالش پیش رو


حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

سومین همایش "اتحاد جمهوری خواهان ایران" در روزهای 25 تا 27 ماه مه در برلین برگزار می گردد. بر اساس قرار اعلام شده اجلاس در این همایش سندی در رابطه با استراتژی سیاسی اتحاد جمهوریخواهان و سندی دیگر در ارتباط با تحلیل اوضاع سیاسی مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت. بعلاوه پیشنهادهایی نیز در مورد سمت گیری اقتصادی اتحاد جمهوری خواهان و سندی در رابطه با سیاست این تشکل جمهوریخواه برای حل نابرابری های قومی در ایران و اهمیت این امر مورد بحث و تصمیم گیری قرار خواهد گرفت. اما چند روز مانده به آغاز به کار این همایش، انتشار بیانیه انتقادآمیز جمعی از فعالین و چهره های سرشناس این تشکل جمهوریخواه از بیلان فعالیت های چهار ساله آن و پیشنهاد آنان برای برون رفت از بحران، بدون تردید بخش مهمی از وقت همایش را به خود اختصاص خواهد داد.

تولد "اتحاد جمهوری خواهان ایران " و همزاد کوچکتر، رادیکال و نه چندان سازمان یافته ی آن "جمهوری خواهان دمکرات و لائیک" به ترتیب در سال 2003 و 2004 میلادی، نتیجه تلاش بخشی از فعالان سیاسی اپوزیسیون بود که عمدتا برخاسته از خانواده چپ بودند. تشکل یابی جمهوریخواهان هم پیامی بود به قدرت های جهانی بویژه امریکا که برای تکمیل نقشه حمله نظامی احتمالی خود به ایران، در پی آلترناتیو سازی برای جایگزینی رژیم اسلامی، رو به محافل سلطنت طلب داشتند، هم پاسخی بود به سرخوردگی طرفداران اصلاحات در داخل کشور در پی شکست پروژه اصلاحات حکومتی.
بازگشت ظفرمندانه محمد ظاهرشاه به افغانستان هرچند نه در مقام پادشاه این کشور، بعد از سال ها زندگی در تبعید در ایتالیا، سلطنت طلبان ایرانی را برای بازگشت نزدیک و بی هزینه به قدرت امیدوار ساخت. آنها تلاشی را آغاز کردند تا به جامعه جهانی و بخصوص محافل قدرت درمیان نومحافظه کاران امریکا نشان دهند در پی سرنگونی احتمالی حکومت جمهوری اسلامی ایران، آنها تنها آلترناتیو مناسب برای جایگزینی این نظام هستند. همه این تحولات، اپوزیسیون جمهوری خواه ایران را به خود آورد و از ابعاد و خطر پراکندگی تشکیلاتی خویش آگاه ساخت. از سوی دیگر ناکارآمدی اصلاح طلبان حکومتی بویژه ناکامی محمد خاتمی در پیشبرد پروژه اصلاحات وعده داده شده و بی اعتبار شدن شان و مقام ریاست جمهوری، جمهوریخواهان ایران را به بازتعریف "جمهوریت"، اعاده حثیت از مفهوم آن و در نتیجه تشکیل صفوف مستقل خویش فرامی خواند.
چنین بود که به احترام جمهوریخواهی و با شعار جدائی دین از دولت، دوستان پراکنده در کشورهای مختلف گرد هم آمدند، رفقای دیروز دشمنی ها را کنار گذاشتند و در قامت دوستان امروز در همایشی باشکوه و پرامید در برلین دستان یکدیگر را فشرده در کنار هم نشستند. برخی از برادران که سکولاریسم را می پذیرند نیز به همایش دعوت شده بودند. رنگ های سبز و سفید به پرچم سرخ اضافه شده بود و اجلاس به جای پایان یافتن با سرود انترناسیونال با سرود "ای ایران" آغاز به کار کرد. اختلاف نظرها چه در مفهوم دمکراسی و چه در استراتژی سیاسی برای دست یابی به آن در ایران فراوان بود، اما زمان، زمان تفاهم ها و همدلی هایی بود که در بیانیه 10 ماده ای اتحاد جمهوری خواهان ایران با امضای بیش از هزار نفر از فعالان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی اپوزیسیون و دهها انجمن و تشکل تجلی یافته بود.
مهدی فتاپور از بنیانگذاران اتحاد جمهوریخواهان و عضو هیئت سیاسی- اجرائی آن در مورد شکل گیری ایده تشکیل این اتحاد می گوید: "اتحاد جمهوریخواهان با هدف تلاش در راه حضور متشکل و یا حداقل هماهنگ نیروهای سکولار جمهوریخواه و تقویت این نیرو در حیات سیاسی کشور شکل گرفت. جریانهای سیاسی مطرح در کشور، اقتدارگرایان و محافظه کاران حاکم، اصلاح طلبان اسلامی، هواداران رژیم پادشاهی، مجاهدین خلق … همگی دارای رهبری بوده و بطور نسبی متشکلند. جمهوریخواهان سکولار کشور چند پارچه بوده و با وجود نقش پراهمیتی که در فعالیت های اجتماعی ایفا میکنند در عرصه سیاست حضوری متناسب با وزن اجتماعی خود ندارند. استقبال گسترده ای که از این ایده بعمل آمد نشان داد که بخش وسیعی از کادرها این نیاز را احساس کرده و تلاش برای غلبه بر آن را ضروری میدانند.[1]
جریان های سیاسی ای که آقای فتاپور از آنها نام می برد اما همگی دارای استراتژی های مشخص سیاسی بوده و هستند در حالیکه "جمهوری خواهان سکولار" طیف مختلفی از نیروهای جمهوریخواه را در برمی گیرد با پروژه های سیاسی متنوع. سوالی که از آغاز تاسیس این جریان جمهوریخواه مطرح بوده این است که چگونه می توان با وجود تنوع نظرات و استراتژی ها ی مختلف سیاسی، در این عرصه چنانکه آقای فتاپور آرزو دارد "حضوری متناسب با وزن اجتماعی خود" داشت؟
به همین علت فعالان اتحاد جمهوریخواهان پس از پایان موفقیت آمیز همایش اول، برای پاسخگویی به این معضل در طی چهار سال حیات سیاسی این تشکل در تلاش بوده اند. در آستانه انتخابات دور نهم ریاست جمهوری جناحی از اتحاد جمهوری خواهان طرفدار دعوت از مردم به شرکت در انتخابات و حمایت از کاندیدای اصلاح طلبان بودند، در حالیکه گروه بزرگتری در پی معرفی کاندیدای مستقل جمهوریخواهان بودند و سرانجام دسته ای از تحریم دفاع می کردند. اما سرانجام بر سر معرفی کاندیدای مستقل توافقی حاصل نگردید و همایش دوم اتحاد جمهوری خواهان که رونق همایش اول را نداشت و در فاصله دور اول و دوم انتخابات ریاست جمهوری در اواخر خرداد 84 در فرانکفورت برگزار شده بود، بدون رسیدن به توافقی در مورد دعوت به تحریم یا شرکت در این رویداد مهم سیاسی که در کشور در جریان بود به کار خود پایان داد. نتیجه این شد که در این همایش عرصه های اصلی فعالیت سیاسی اتحاد جمهوریخواهان به سه محور کلی: تلاش برای متشکل کردن نیروهای جمهوریخواه سکولار و ارائه یک بدیل جمهوریخواه، عرضه و گسترش گفتمان جمهوریخواهی، تقویت جامعه مدنی و در این راستا شرکت در مبارزات و تقویت تشکل هایی که تحقق خواست های مشخص مدنی و یا مطالباتی را هدف خود قرار داده اند، محدود شد.
در حالیکه بخشی از نیروهای فعال در اتحاد جمهوری خواهان حمایت از مبارزات جامعه مدنی ایران و داشتن نقش پشت جبهه ی آن را نقطه مشترک و وظیفه اصلی جمهوریخواهان سکولار ایران ارزیابی می کنند، عده ای دیگر از فعالین این جریان جمهوریخواه حتی برای فعال بودن در این عرصه، داشتن استراتژی و هویت مشخص سیاسی را لازم می دانند.
چنین است که اغلب، دغدغه حفظ یکپارچگی صفوف خود، اتحاد جمهوری خواهان را در فرصت های انتخاباتی یا در مورد مسائل مهم سیاسی کشور به سکوت یا موضع گیرهای کلی، نه چندان صریح و دوپهلو واداشته است. چنانکه در انتخابات شوراها در پاییز گذشته نیز اختلاف نظرات مانع از موضع گیری مشخص از سوی اتحاد جمهوری خواهان در این مورد شد. فعالان سیاسی عضو این تشکل اما هرگاه عرصه ی این نهاد را برای ابراز نظرات خویش تنگ دیده اند چه بصورت فردی و چه گروهی در فرصت های انتخاباتی یا درباره رویدادهای مهم سیاسی کشور مانند محکوم کردن بی قید و شرط هرگونه حمله نظامی به ایران، به ابراز نظر پرداخته اند.
برای تخفیف اختلاف نظرها در اتحاد جمهوریخواهان شورای اجرائی- سیاسی این نهاد بر آن شد که از موضگیری سیاسی یا حداقل موضع گیری مشخص سیاسی برای شرکت و یا عدم شرکت در انتخابات خودداری کند. برخی از مسئولین این تشکل دلسوزانه به قصد حفظ وحدت و یکپارچگی صفوف جمهوریخواهان حتی تا بدآنجا پیش رفتند که در آستانه انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری شرکت کردن در انتخابات را همانقدر درست دانستند که شرکت نکردن در آن را، و یا اینکه در انتخابات شوراها در پائیز گذشته با اشاره به کم اهمیت بودن نقش ایرانیان خارج از کشور در نتیجه انتخابات، از گرمی و شور و شوق سیاسی دفاع از شرکت در انتخابات و یا دعوت به تحریم بکاهند و یا اعلام دارند در عرصه انتخابات "برخورد فعال به معنای دعوت از مردم بشركت و يا عدم شركت و شماتت يكديگر نيست."[2]

این در حالیست که نیروهایی که آقای فتاپور از آنها نام می برد هرگز برای حفظ یکپارچگی درونی خویش مجبور به کم بها دادن به سیاست ورزی در بزنگاههای مختلف سیاسی کشور نبوده اند. جمهوری خواه سکولار یا لائیک بودن اگر فصل مشترکی برای تشکل باشد، نه تنها مبنایی برای توافق بر سر راهکارهای سیاسی مشترک نیست بلکه می تواند به رابردهای سیاسی متضادی نیز بیانجامد، چنانکه انجامید. به همین دلیل علیرغم استقبال گسترده اولیه در آغاز تاسیس اتحاد جمهوری خواهان ایران، حضور مستقیم این نهاد در عرصه سیاست چندان امکان پذیر یا موفقیت آمیز نبوده است. در میان جمهوریخواهان حتی تفسیرهای مختلفی از بیانیه 10 ماده ای مورد توافق درباره دیدگاههای اقتصادی و یا حقوق گروههای قومی وجود دارد. جمشید اسدی اقتصاددان و از فعالان اتحاد جمهوریخواهان که سندی اقتصادی مبتنی بر احترام به مالکیت خصوصی و پذیرش اقتصاد بازار را برای بررسی و تصمیم گیری در مورد آن به همایش ارائه خواهد داد در این رابطه می گوید:
"جمهوری خواهان برلين[اتحاد جمهوریخواهان ایران] و پاريس [جمهوریخواهان دمکرات و لائیک] سند اقتصادی که ندارند هيچ، مالکيت خصوصی را هم که سنگ بنای استقلال فردی و مورد اشاره روشن اعلاميه های جهانی حقوق بشر است، به رسميت نشناخته اند. حتی در همايش اول جمهوری خواهان لائيک و دموکرات، از سوی برخی از دوستان عنوان شد که هرچند مالکيت خصوصی در اعلاميه جهانی حقوق بشر تصريح شده باشد، ما که نبايد آن را چشم بسته پذيريم! بين خودمان باشد در اتحاد جمهوری خواهان نيز چنين دوستانی داريم!"[3]

اختلافات در مواضع سیاسی در بین فعالان اتحاد جمهوریخواهان و بعضا هم نظری برخی از آنها با نیروهایی که خارج از این تشکل وجود دارند، بویژه در فرصت های انتخاباتی در ایران نشان داد که هر چند جمهوریخواهی جامه ی سیاسی فراخی است اما نه همه طرفداران یک برنامه سیاسی را می توان در آن جا داد و نه از سوی دیگر می توان مفهوم وسیع جمهوریخواهی را در یک برنامه سیاسی به تنگ آورد. بنابراین یا می بایست چنانکه از نام اتحاد جمهوریخواهان برمی آید به مفهوم عام جمهوریخواهی وفادار ماند و برای اتحاد وسیع جمهوریخواهان تنها فعالیت هایی را در دستور کار قرار داد که همه جمهوریخواهان سکولار و طرفدار مبارزه سیاسی مسالمت آمیز در مورد انجام آنها اشتراک نظر دارند، یا اگر قرار است در مسائل سیاسی روز موضع گیری کرد اولا باید در مورد همه مسائل مهم سیاسی ایران سیاست ورزی کرد، نه اینکه گاهی سکوت کرد و زمانی فعالانه مردم را دعوت به شرکت و یا تحریم کرد، ثانیا به نظرات دوستان جمهوریخواه مخالف یک راهبرد سیاسی، فرصت و امکان سیاست ورزی برای راهبردهای خود را داد. و این به معنای لزوم به رسمیت شناختن فراکسیون هاست.
بطور عمده دو نوع نگاه در اپوزیسیون جمهوریخواه در ارتباط با روند مبارزه برای استقرار دمکراسی در ایران همواره وجود داشته است. یک دیدگاه اصلاح طلبانه که نظام جمهوری اسلامی را [در صورت وجود فشار اجتماعی] اصلاح پذیر می داند، خواستار مبارزه سیاسی مسالمت آمیز است، از سکولاریسم دفاع می کند، در صورت وجود کاندیداهای جناح های مختلف نظام در انتخابات، علیرغم محدودیت ها و عدم وجود انتخابات آزاد، شرکت در انتخابات به نفع کاندیداهای اصلاح طلب را توصیه می کند. مخالف خشونت است ولی از اعتراضات مسالمت آمیز، اعتصاب و مقاومت مدنی به عنوان راههای مبارزه دفاع می کند. در مورد ارتباط کشورهای غربی با ایران موافق سیاست گفتگو و انتقاد همزمان این کشورها با ایران است و تحریم های اقتصادی را به ضرر مردم و در نهایت مخالف هموار شدن راه دمکراسی در ایران ارزیابی می کند. سرانجام در ماجرای پرونده هسته ای ایران خواهان تعلیق غنی سازی اورانیم و تلاش ایران برای همکاری با جامعه ی بین المللی جهت اعتماد سازی است، در عین حال هر نوع حمله نظامی به ایران را بی قید و شرط محکوم می کند. دیدگاه دیگر که می توان آنرا انقلابی یا رادیکال خواند برعکس خواستار سرنگونی نظام جمهوری اسلامی است و آن را اصلاح پذیر نمی داند، تاکید بر لائیسیته دارد، هر چند به دنبال خشونت نیست اما کاربرد خشونت در برابر خشونت نیروهای امنیتی حکومت را نیز نفی نمی کند، طرفدار نافرمانی مدنی است حتی اگر به خشونت از سوی حکومت بیانجامد، دعوت به تحریم همه انتخابات هایی می کند که در جمهوری اسلامی با وجود قانون اساسی موجود و نظارت استصوابی شورای نگهبان برگزار می شود. شرکت در انتخابات را مشروعیت بخشی به نظام اسلامی ارزیابی می کند و سرانجام خواستار انزوای بیشتر ایران در صحنه بین المللی و قطع مراودات اقتصادی و سیاسی جهان غرب با ایران است. در ماجرای پرونده اتمی ایران خواستار فشار جامعه جهانی به ایران برای تعلیق غنی سازی است و در پاسخ به تهدید حمله نظامی به ایران نیز شعار "نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی" می دهد.

آخرین تلاش ناموفق اتحاد جمهوریخواهان که البته اینبار ربطی به مشکلات ساختاری این اتحاد نداشته و ناشی از کم لطفی یا مشکلات اصلاح طلبان داخل کشوراست، خودداری این نیروهاست که هنوز مرزهای خودی و غیرخودی به آنها اجازه صدور بیانیه مشترک با هموطنان جمهوریخواه خود حتی برای صلح و مقابله با تهدید حمله نظامی امریکا به ایران، نمی دهد. این واقعیت تلخ شاید نوعی یادآوری به این فعالین جمهوریخواه است که آنها "اتحاد جمهوریخواهان سکولار ایران در تبعیدند". تبعیدی که هنوز نتوانسته است حتی همه جمهوریخواهان سکولار، دمکرات و ضد جنگ را برای محکوم کردن همزمان ماجراجویی های دولت احمدی نژاد در پرونده انرژی هسته ای و هر گونه حمله نظامی به ایران بطور بی قید و شرط، به دور یک اعلامیه مشترک گرد هم آورد.
علیرغم کاستی ها، توجه و تلاش جمهوریخواهان ایران برای سازماندهی نیروهای خود پاسخی بود به نیاز سیاسی روز.
گامی بود برای فرا رفتن از مرزهای تنگ ایدئولوژیک و سازمانی. برای برخی هبوطی بود از دنیای آرمانی دیروز به واقعیات زمینی امروز. تلاشی موفق بود برای رشد فرهنگ رواداری و تحمل چند صدایی در میان اپوزیسیون چپ و میانی ایران. از این گذشته بی شک یکی از دستاوردهای مهم متشکل شدن جمهوریخواهان ایران تقویت اندیشه جمهوری خواهی و به چالش کشیدن نظریاتی که بر اساس بنیادهای اندیشه سیاسی سنتی از نهاد موروثی سلطنت و یا منشا الهی قدرت دفاع می کنند، بوده است.

در آستانه برگزاری همایش سوم اتحاد جمهوری خواهان هفت نفر از فعالین این تشکل با انتشار بیانیه ای به انتقاد شدید از ساختار، نحوه فعالیت، هویت ناروشن و عدم کارآیی ارگان رهبری آن پرداخته اند. آنها راه حل برون رفتن از مشکلاتی که دست و پا گیر این نهاد جمهوریخواه شده است را تشکیل فراکسیون های مختلف در درون اتحاد جمهوری خواهان می دانند. امضا کنندگان بیانیه تا بدآنجا پیش می روند که راه حل پیشنهادی خود را "احتمالا تنها راه نجات اجا از سراشیب اضمحلال کامل" ارزیابی می کنند. آنها برآنند که امکان فعالیت سیاسی در فراکسیون های مختلف و انتخاب رهبری برای هر فراکسیون، انگیزه تازه ای خواهد شد برای فعالیت اعضا، تولید اراده سیاسی، هویت یابی، جلب دیگر جمهوریخواهان به صفوف خود و نهایتا خارج شدن اتحاد جمهورخواهان از رکود.[4] در واکنش به انتشار این بیانیه مسعود فتحی از دیگر فعالین اتحاد جمهوری خواهان ایران انتقادات مطرح شده از سوی دوستان جمهوریخواه خود را ادعاهایی اثبات نشده می نامد، هرچند وی تاکید می کند که مخالفتی با تشکیل فراکسیون های مختلف در اتحاد جمهوریخواهان ندارد.[5]
انتشار ارزیابی هایی چنین متفاوت از ساختار، نحوه فعالیت و نقش و هویت اتحاد جمهوری خواهان ایران در اپوزیسیون، بی شک سومین همایش این تشکل را صحنه برخورد نظرات و آرای کاملا متفاوت خواهد کرد. اما آیا این همایش قادر خواهد شد فعالین و اعضای خود را متقاعد سازد تا بلندپروازی های سیاسی را کنار گذاشته و فعالیت جمهوریخواهانه خود را به گسترش گفتمان جمهوری خواهی و حمایت و تقویت جامعه مدنی ایران، یعنی نقطه اشتراک همه جمهوریخواهان سکولار، محدود کنند؟ یا برعکس همایش خواهد توانست "ترمز اتحاد" را از ماشین سیاست ورزی در درون اتحاد جمهوری خواهان ایران برداشته و سرانجام آن را از حالت سهل و ممتنع کنونی بیرون آورد.

زیرنویس ها

1. مصاحبه ف. تابان با مهدی فتاپور به مناسبت همایش سوم اتحاد جمهوری خواهان، سایت اخبار روز، یکشنبه 9 اردیبهشت 1386
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=9345

2. انتخابات شوراها و اپوزیسیون؛ تکرار یک خطا، مریم سطوت، سایت ایران امروز، شنبه 2 دی 1385
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/11444/

3. چین کمونیست، مالکیت خصوصی و جمهوری خواهان، جمشید اسدی، سایت ایران امروز، 6 آوریل 2007
http://politic.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/12462/

4. آینده اتحاد جمهوریخواهان در گرو تشکیل فراکسیون هاست، توصیه ای برای خود و دیگران، جمعی از اعضای اتحاد جمهوری خواهان، سایت گویا نیوز، چهارشنبه 26 اردیبهشت 1386
http://news.gooya.eu/politics/archives/2007/05/059702.php

5. اتحاد جمهوریخواهان ایران، یک "اتحاد غیرسیاسی"؟، مسعود فتحی، سایت عصر نو، جمعه 28 اردیبهشت 1386
http://asre-nou.net/1386/ordibehesht/28/m-naghd.html








شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶


زندگى استالين بدون سانسور
( يادداشتى بر زندگينامه استالين نوشته ادوارد راژينسكى)

hamid_farkhondeh@hotmail.com
حميد فرخنده

هرچند بعد از مرگ استالين، دوره اى جديد در حيات حزب كمونيست اتحاد شوروى آغاز شد، خروشچوف رهبرى استالين را مورد انتقاد قرار داد و از بخشى از قربانيان او اعاده حيثيت شد، اما هنوز سال هاى زيادى لازم بود تا پرده از عمق جناياتى كه در دوران استالين اتفاق افتاده بود برداشته شود. اسناد حزب تحت رهبرى استالين تكان دهنده تر و پرونده هاى سازمان پليس مخفى "چكا" كه ابتدا به " اداره سياسى دولتى" و سپس به كا.گ.ب تغيير نام داد، سياه تر از آن بود تا امكان دسترسى به آنها درچهارچوب رفرم هاى خروشچف قرارگيرد يا حتى گلاسنوست گورباچف به آنها شفافيت بخشد. حدود چهل سال ديگر لازم بود تا نظام كمونيستى اتحاد شوروى فروريزد، گا گ ب فروپاشد و" انسان طراز نوين " دوباره همان انسان معمولى شود، تا اينكه بدور از سانسور و ملاحظات سياسى، زندگى استالين و فجايع و جناياتى كه به دستور او صورت گرفته است، مورد بررسى قرار گيرد.
ادوارد راژينسكى نويسنده روسى سرانجام بعد از فروپاشى اتحاد شوروى و بوجود آمدن امكان دسترسى به پرونده هاى مخفى گا. گ. ب، حزب كمونيست و رياست جمهورى شوروى، توانست پرده از رازهايى به قدمت انقلاب اكتبر و بلكه كهنه تر از آنرا برداشته، روايتى نو از زندگى استالين را در سال 1996 بچاپ برساند(1).
كودكى ادوارد راژينسكى مصادف بود با سياه ترين سال هاى رهبرى استالين كه ترس و وحشت روشنفكران، نويسندگان و هنرمندان و حتى مردمى كه با آنها خويشاوندى و دوستى دور و نزديكى داشتند، جزئى از زندگى روزانه مردم شوروى بود. كودك اين دوران ترس و وحشت عمومى را از خلال ترس مداوم پدرش از دستگير شدن كه مى توانست هر لحظه و به كوچكترين بهانه اى صورت گيرد، حس مىكرد.
ادوارد راژينسكى بالاخره موفق شد با نوشتن زندگى نامه استالين حدود چهل سال بعد مرگ پدرش، به اين آرزوى هميشگى پدرى كه شايد قدرى خوش شانسى او را از روانه گولاك شدن بازداشته بود، جامه عمل بپوشاند.
نويسنده با توصيف دوران سخت كودكى استالين در گرجستان و حوادث نوجوانى او كتاب را آغاز مى كند. خواننده بتدريج در جريان چگونگى پيوستن استالين جوان به فعاليت هاى انقلابى و راه سخت و طولانى او براى رسيدن به قدرت و برپاداشتن تدريجى حكومت وحشت قرار مى گيرد. وحشتى كه كار را بدانجا رسانده بود كه روزى كه اين ديكتاتور كرملين از دنيا رفت، حتى محافظان شخصى اش ساعت ها جرات وارد شدن به اتاق او براى جويا شدن از حال وى را نداشتند.
خواننده با بررسى چگونگى به قدرت رسيدن بلشويك ها در روسيه، درمى يابد كه اسطوره" انقلاب كبيراكتبر" نيز از سرى ديگر دروغ هايى بوده است كه درباره سوسياليسم و دستاوردهاى اجتماعى واقتصادى آن تبليغ مى شد.
به قدرت رسيدن كمونيست ها در روسيه نه آنچنان كه تبليغ مى شد در پى انقلابى به معناى واقعى آن بلكه به شكل كودتاى حزب بلشويك به كمك بخشى از نظاميان نارضى از جنگ چهار ساله با آلمان به وقوع پيوست.
بخشى از سربازان ناراضى و ملوانان شورشى خسته از جنگ با آلمان مورد حمايت و تشويق بلشويك ها قرار گرفتند و به بازوى نظامى آنها تبديل شدند. سرانجام حزب بلشويك با سواستفاده از آزادى هاى سياسى بدست آمده بعد روى كار آمدن دولت موقت كرنسكى، با تصرف كاخ زمستانى در پتروگراد تولد نخستين دولت سرخ را اعلام داشت.
نقش كمك هاى مالى آلمان از بلشويك ها نيز در موفقيت آنها قابل توجه است. كمكىهايى كه باعث شده بود بلشويك ها را جاسوس آلمان ها بنامند. نكته قابل توجه ديگر محدود بودن آنچه كه بعنوان انقلاب اكتبر معروف شد در پايتخت روسيه، پتروگراد و بخش كوچكى از قلمرو گسترده روسيه آنروز است و فقط بعد از خونريزى هاى زياد در طى سه سال جنگ داخلى بود كه بلشويك ها توانستند دامنه حكومت شورايى خود را بر تمام روسيه بزرگ بگسترانند و دامنه انقلاب را به زور سرنيزه ارتش سرخ و قربانيان بسيار به ديگر جمهورى هاى شوروى توسعه دهند.

اما مهمترين و تكان دهنده ترين بخش كتاب كشتن تدريجى تمام رهبران وكادرهاى قديمى حزب كمونيست طى محاكماتى نمايشى و فرستادن صدها هزار نفر به اردوگاههاى كار اجبارى سيبرى است. اينكه كسانيكه دسته دسته در جلوى جوخه هاى اعدام قرار مى گرفتند از ياران وفادار لنين و رهبران اوليه حزب بلشويك بودند و يا اينكه آنها با خلوص نيت تمام زندگى خود را وقف حزب و آرمانش كرده بودند و يا اينكه از دوستان و همرزمان ديروز خود استالين بودند، مهم نبود. كافى بود "خدايگان" استالين به كسى مشكوك شود تا به اشاره او بدست ماموران پليس مخفى نابود شوند.
خواننده بتدريج در فضايى كافكايى نظاره گر نابودى تقريبا تمام همرزمان لنين ، بسيارى از خويشان نزديك استالين و مقامات دولتى به دستور اوست.

استالين بخصوص در سالهاى دهه 30 ميلادى در نقش کارگردان نمايشنامه واقعى مرگ كه اغلب در تالار كاخ ستون هاى كرملين به روى صحنه می آيد، ظاهر مى شود.
بزرگترين نقشى كه او به بازيگران برگزيده خود مى دهد پرونده سازى و اعتراف گيرى از رقبا و مخالفان سياسى خويش و نابودى آنهاست. نمايش مرگ پرده به پرده به اجرا درمى آيد و درست در زمانى كه همه مى پندارند نمايش پايان يافته است، "رهبر بزرگ پرولتاريا" و "پدر ملت" پرده ديگرى را با بازيگرانى تازه نفس به اجرا در مى آورد.
هر چند بازيگران جديدند و سناريو اندكى تغيير يافته اما نمايش مرگ تكرار مى شود و بازيگران جديد مسئول نابودى بازيگران پرده قبلى نمايش رهبر بزرگند.
شگفت انگيز اينكه بازيگران روز براى جلب تحسين كارگردان نمايش مرگ درعرصه بى رحمى گوى سبقت را از هم مى ربودند، بدون آنكه در فكر نقش خود در پرده هاى آتى باشند. نقشى كه در بهترين حالتش به سالها اقامت در اردوگاههاى كار اجبارى سيبرى مى انجاميد. بازيگران تا آخر به كارگردان بزرگ وفادار ماندند، اتهاماتى را بيش از آنچه كه به آنها نسبت داده بودند به خود زدند و بدون اينكه تا فرصتى باقى است دسته جمعى به نقش شومى كه رهبر برايشان درنظر گرفته بود اعتراض كنند، چه بسا با فرياد " زنده باد استالين" در برابر جوخه هاى مرگ او قرار مىگرفتند. همزمان برنامه ترور مخالفان در خارج از كشور نيز توسط ماموران كارآزموده سازمان مخفى دنبال
مى شد.

استالين وفادار به انترناسيوناليسم پرولترى، سران احزاب كمونيست برادر را از سركوب خود بى نصيب نساخت.
هروقت كه بوى سركشى از رهبران احزاب كمونيست برادر مى رفت، آنها به مسكو دعوت مى شدند و در پايان ضيافت شبانه كه به افتخار ورود آنها ترتيب داده شده بود، ماشين هاى ليموزين سياهرنگ در بيرون از كاخ كرملين با درهاى باز در انتظارشان بودند تا آنها را به دستور رهبر به زندان هدايت كنند. بسيارى از اين گونه رهبران در برابر جوخه هاى اعدام قرار گرفتند و يا در اردوگاههاى دوردست سيبرى جان باختند.

بعد از جنگ جهانى دوم و نقش قاطع ارتش سرخ در شكست آلمان هيتلرى، استالين كه شاهد محبوبيت سران ارتش سرخ و بخصوص مارشال ژوكوف رئيس ستاد ارتش در ميان مردم شوروى بود، بر آن شد تا با برپا داشتن پرده اى ديگر از نمايش پايان ناپذيرش آنان را نابود كند، برخى فرماندهان ارتش تيرباران شدند و عده اى ديگر تنزل درجه نصيب شان شد، اما عمر رهبر اجازه نداد تا اين پرده نمايش را كاملا به اجرا درآورد.

زمانى كه اهداف مهمى مانند تحقق روياى بزرگ، جامعه اى جديد، تربيت انسانهايى طراز نوين و از آن فراتر سعادت بشريت در دستور كار رهبرى مانند استالين باشد نابودى ميليون ها نفر، ويرانى هزاران روستا و تيرباران دوستان ديروزى در پى محاكماتى نمايشى جز وسيله اى براى رسيدن به هدف بزرگ نيست و دراين ميان رهبر كسى نيست جز قهرمانى پر تحمل كه ناملايمات و بار تحقق روياى بزرگ را نه تنها براى مردم كشورش، كه براى سعادت جهانيان
بر دوش مى كشد. واى بحال ملتى كه رهبرى داشته باشد مصمم به سعادتمند كردن آن ملت به هر قيمتى.


1. نخستين زندگينامه استالين بر پايه اسناد جديد تكان دهنده پرونده هاى مخفى روسيه، 1996. مترجم مهوش غلامى، چاپ دوم 1380، انشارات اطلاعات تهران. چاپ اول 1376











تشكل هاي جمهوري خواهان، غايبان آزمون رفراندم


حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

جا داشت كه جمهوري خواهان، چه آنها كه در گروهاي مختلف جمهوري خواه گرد هم متشكل شده اند و چه شخصيت هاي منفرد جمهوري خواه كه همواره بر ارزش هاي مطرح شده در فراخوان ملي برگزاري رفراندم تاكيد كرده اند، از اين فراخوان حمايت مي كردند. هرچند تعداد زيادي از جمهوري خواهان فراخوان را امضا ويا از آن حمايت كرده اند، اما غبيت بخش بزرگي از آنها محسوس است. چه تبليغ بدي براي جمهوري خواهي در آغاز راه خود..
هشت نفر ازچهره هاي سياسي سرشناس داخل كشور ( هر چند دو نفر از آنها، خانم مهر انگيز كار و آقاي محسن سازگارا فعلا در خارج از كشور هستند) بيانيه اي صادر مي كنند كه روح آن رفراندم براي تدوين قانون اساسي مبتني بر حقوق بشر و احترام بر آراي مردم در ايران است. آنها با بيان ارزش هايي جهانشمول در بيانيه خود، رعايت حقوق بشر و احترام حقوق افراد را تابعي از شكل حكومت نمي دانند. چرا كه اولا اين شكل حكومت نيست كه ضامن برقراري دمكراسي در يك كشور است و ثانيا اين حركت فقط گامي است در راه رسيدن به يك حكومت مردمسالار كه در ادامه آن، هم جمهوري خواهان وهم مشروطه خواهان فرصت اين را خواهند داشت كه هنگام تدوين قانون اساسي جديد كشور براي شكل سياسي دلخواه خود روشنگري ها و تبليغات لازم را بكنند و ثالثا اين در نهايت مردم ايران هستند كه شكل حكومت را برميگزينند.
بجاي ديدن نكات اصلي و مثبت اين حركت و اعلام همبستگي با آن كه شور وشوق و اميد تازه اي در ميان ايرانيان داخل و خارج ايجاد كرده است، عده اي با "اما و اگر ها" ي خويش درصدد ايجاد نوعي بد بيني در مورد اين حركتند. در اين ميان مشخصا آقاي كشتگر با مصاحبه در راديو هاي مختلف عليرغم تاكيد بر احترام به حقوق بشر و آراي مردم، در عمل از مبتكرين اين رفراندم مي خواهد كه اولا مسئله شكل حكومت دلخواه خود را در بيانيه مطرح نمايند( چيزي كه اساسا نقض غرض است) و ثانيا گلايه دارد كه گويا مبتكرين درخواست رفراندم بيشتر با مشروطه خواهان تماس داشته اند تا با جمهوري خواهان.
به نظر من اتفاقا اينكه اين هشت فعال سياسي خود مبتكر اين كار شده اند ( هر چند كه در اين ميان عده اي غافلگير شدند) به نوعي از نقاط قوت اين حركت است. چه بسا آنها كه از نزديك در جريان مبارزات مردم بوده اند، نيك در يافته اند كه مردم از بحث ها و دعوا هاي بي پايان خسته اند و دغدغه اصلي مردم ايران بخصوص جوانان كشور ماهيت نظام است و نه در درجه اول شكل آن. شايد آنها اين را بخوبي تشخيص داده بودند كه اگر شروع اين حركت را موكول به شرط و شروط اين اتحادها، گروه ها و يا شخصيت هاي مختلف بكنند، قدم در راهي گذاشته اند كه پايان ونتيجه اش معلوم نيست. چيزي كه كه طبيعتا به نفس حركت ضربه وارد مي كرد و شاهد استقبالي اين چنين از اين حركت نبوديم. شايد آنها به اين نتيجه رسيده بودند كه اگر حركت خود را با نام اين گروه و يا آن شخصيت پيوند بزنند، اين بهانه را به سركوبگران جمهوري اسلامي مي دادند كه امضا كنندگان داخل كشور را بعنوان همكاري با " ضد انقلاب" خارج از كشور تهديد كنند و اصولا افراد كمتري در داخل كشور جرات گذاشتن امضا و يا حمايت خود در پاي اين در خواست را داشته باشند.

به نظر من گذشته از نكات بالا، حداقل احترام به مبارزان داخل كشور كه با آن همه سختي و زندان و فشار روبرو بودند و هستند ايجاب مي كند كه نكات مثبت حركت را دريابيم و در راه پيشبرد اهداف آن كوشا باشيم.
به اميد اينكه مخالفان اين حركت روح و پيام كلي اين حركت را كه گامي است براي تفاهم ملي درك كنند و اشكالات جزئي را عمده نكنند.



حاكمان سابق و امروز
به شهردار تهران و همفكرانش بايد گفت اگر شهردارى شهرك حومه شمال غربى پاريس خواست لوح يادبودى در مقابل خانه دكتر شاپور بختيار نصب كند چه مى كنيد؟ اگر شهردارى وين خواست در برابر ساختمانى كه در آن دكتر عبدالرحمان قاسملو ويارانش به قتل رسيدند لوح يادبودى نصب كند چه مى كنيد؟ اگر شوراى شهر ژنو خواست در كنار خيابانى كه در آن كاظم رجوى به گلوله بسته شد بناى يادبودى برپا دارد چگونه پرونده سازى كنيد؟... با خانه فروهرها در تهران چه كار خواهيد كرد؟
حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com
جمعه ۴ اردی بهشت ١٣٨٣ – ٢٣ آوريل ٢٠٠۴
يكى از پديده هاى جالب در جمهورى اسلامى واكنش هاى مسئولان نظام و ارگانها و نهادهاى حكومتى است به محكوم شناخته شدن اين مسئولان در جريان بررسى جناياتى كه در داخل و خارج كشور عليه مخالفان خود انجام داده و مى دهند. واكنش هاى دفاعى شتابزده اى كه بيش از اينكه دفاعى منطقى و مستند باشند، نشان از خود افشاگرى و يا " خودرسوائى" جنايت كارانى را دارد كه به گمان سرپوش گذاشتن بر جنايت خود، دنبال پرونده سازى براى افراد يا كشورهايى هستند كه با استناد به اسناد و شواهد مستدل در دادگاههاى مستقل و معتبر راى به محكوميت جمهورى اسلامى و مسئولان آن داده اند.آخرين نمونه از اين دست واكنش ها، عكس العمل يا تهديد شهردار تهران است در ماجراى نصب بناى يادبود براى قربانيانى كه در رستوران ميكونوس به قتل رسيدند. شهردار تهران چندى پيش، بعد از اينكه شهردارى برلين تصميم خود به نصب لوح يادبود نامبرده را به اطلاع عموم رساند، تهديد كرد كه اگر چنين لوحى در برلين نصب شود در مقابل بعنوان تلافى، بناى يادبودى براى قربانيان سلاح هاى شيميايى كه عراقى ها در جنگ عليه نيروهاى ايرانى به كار بردند در يكى از ميدان هاى مشهور تهران نصب خواهد شد. گويا به زعم شهردار تهران و حاميان و همفكران او چون ظاهرا آلمان مواد شيميايى بكار برده شده در اين سلاح ها را به عراق فروخته بوده است، آلمان نيز به نوبه خود بدينوسيله در انظار جهانيان رسوا خواهد شد.بعد از قتل داريوش و پروانه فروهر و تعدادى از نويسندگان بدست ماموران وزارت اطلاعات و معروف شدن اين قتل ها به قتل هاى زنجيره اى و انتشار مقالات فراوان در روزنامه هاى طرفدار اصلاحات پيرامون اين جنايات و آمران و عاملان آن نيز روزنامه هاى جناح انحصار طلب كه خود را بنا به تمام شواهد در مظان اتهام مى ديد، شروع كردند به زعم خودشان مقابله با رقيب و روزنامه هاى اصلاح طلب را روزنامه هاى زنجيره اى خواندند. آنها بدين وسيله خشم خود را از افشاى ماجراى قتل هاى زنجيره اى نشان دادند و ثابت كردند كه انگشت اتهامات درست نشانه رفته بودند.طبيعتا شهردار تهران و مسئولان عاليرتبه حامى او مى توانند لوح يادبود براى قربانيان سلاح هاى شيميايى در تهران نصب كنند اما همه مى دانند كه بين فروش مواد شيميايى به عراق دوران صدام حسين و فرستادن آدمكشان به برلين براى به گلوله بستن تعدادى از مخالفين، افتخار مقام اول جنايت از آن كيست.به شهردار تهران و همفكرانش بايد گفت اگر شهردارى شهرك حومه شمال غربى پاريس خواست لوح يادبودى در مقابل خانه دكتر شاپور بختيار نصب كند چه مى كنيد؟ اگر شهردارى وين خواست در برابر ساختمانى كه در آن دكتر عبدالرحمان قاسملو ويارانش به قتل رسيدند به احترام قربانيان و براى فراموش نشدن جنايت، لوح يادبودى نصب كند چه مى كنيد؟ اگر شوراى شهر ژنو خواست در كنار خيابانى كه در آن كاظم رجوى به گلوله بسته شد بناى يادبودى برپا دارد چگونه موفق خواهيد شد براى سويس پرونده سازى كنيد؟ و اگر شهردار استانبول و مقامات قبرس و سوئد خواستند از شهردارى برلين پيروى كنند و در محل ردپاى ماموران امنيتى شما يادبودى نصب كنند چه خواهيد كرد؟ با خانه فروهرها در تهران چه كار خواهيد كرد؟ به شهردار تهران و حاميانش بايد گفت نصب لوح يادبود براى قربانيان سلاح هاى شيميايى صدام در شهرى كه در شمالش بناى جنايتى زنده دارد بنام اوين و در جنوب شرقى اش بناى خاموش جنايتى دارد به نام خاوران، بار تبليغاتى چندانى ندارد آنهم تازه عليه آلمان و نه عليه صدام.به شهردار تهران و دستور دهندگان به او بايد گفت عليرغم اينكه فشارهاى سياسى شما باعث شد در متن اوليه لوح يادبود تغييرى صورت گيرد، همه مى دانند كه شما هنگام برنامه ريزى ترور ميكونوس حاكمان وقت بوديد، هنگامى كه فرمان ترور را صادر كرديد حاكمان وقت بوديد و الان كه تهديد به نصب لوح يادبود در تهران مى كنيد نيز حاكمان وقت هستيد.


بازگشت به صفحه نخست



نقش "ادب"يات در مصاحبه مطبوعاتى رئيس جمهور!
حميد فرخنده

hamid_farkhondeh@hotmail.com

چهارشنبه ٢٣ مهر ١٣٨١ – ١۵ اکتبر ٢٠٠٣
بعد از مدتها انتظار بالاخره آقاى خاتمى سكوت خود را در مورد اهداى جايزه نوبل به شيرين عبادى شكست. ايشان در حاليكه با ادبانه و بى سروصدا از مجلس خارج مى شد از طرف خبرنگاران مورد سوال هاى بى ادبانه قرار گرفت:
خبرنگار بى ادب: ممكن است آقاى رئيس جمهور بفرمايند چرا عليرغم دادن شعار "ايران براى همه ايرانيان" و دفاع از گفتگوى تمدن ها و همچنين گرفتن اين همه راى از زنان كشور، به اولين برنده جايزه نوبل صلح از ايران تبريك نگفتند؟
رئيس جمهور: جايزه صلح مهم نيست، مهم جايزه ادبى نوبل است كه آن هم خوشبختانه به اين زودى ها به يك ايرانى نمى دهند.

خبرنگار با ادب: چه جور ادبياتى را شما شايسته جايزه نوبل مى دانيد؟
رئيس جمهور: "موعظه براى تمدن ها"، " فوائد سكوت" و يا مثلا "راهنماى برنده شدن در انتخابات" يا "اگر مردم مى توانستند راى خود را پس بگيرند"

خبرنگاربى ادب: خانم عبادى بايد چه كار مى كردند تا مورد كم لطفى شما قرار نمى گرفتند؟
رئيس جمهور: تنها راه حل معقول خانم عبادى دو راه بود، يا بايد فورا در كمال ادب جايزه را پس مى داد و به كميته صلح نوبل تلفن مى زد و مى گفت: مرگ بر سه مفسدين كارتر و سادات و بگين! يا اينكه:
1.بجاى ظاهر شدن جلو دوربين ها بدون حجاب اسلامى، روسريش را به كورى چشم سياسى كميته صلح نوبل به مقنعه تبديل مى كرد.
2. دريافت اين جايزه را به عنوان اولين زن مسلمان اول به رهبر انقلاب تبريك مى گفت و بعدا، البته در صورت اجازه رهبر معظم، به من هم تبريك مى گفت.
3. نام جايز ه اش را از "صلح نوبل" به "صلح نوبل اسلامى" تغيير مى داد.
4. از همين الان اخطار مى داد كه اگر نوشابه هاى الكلى در مراسم اهداى جايزه در اسلو سرو شود در آن مراسم شركت نخواهد كرد.

بعد از پايان مصاحبه شنيده شد كه خبرنگاران از اينكه از سكوت خاتمى در مورد اهداى جايزه صلح نوبل به شيرين عبادى گله كرده بودند، از خود دلخور بودند.


بازگشت به صفحه نخست

شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۶


در همسایگی دروغ بزرگ
(نقدی بر کتاب "از آن سال ها و سال های دیگر" نوشته حمزه فراهتی)

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com


حمزه فراهتی، متهم مصلحتی ماجرای مرگ صمد بهرنگی، که سال ها از او با نام شبهه برانگیز "افسری که در هنگام مرگ صمد با وی بود" یاد می شد، در کتاب "از آن سال ها و ... سال های دیگر" از ماجرای غرق شدن صمد در ارس و از سختی بار اتهام قتل دوست بر دوش هایش در "سال های سکوت" می گوید. فراهتی از خویش، از "او" می گوید که یهوداوار، علیرغم بی گناهیش می بایست چنانکه "دروغ مصلحتی" متولیان کرسی روشنفکری زمانه حکم می کرد، "کمی بیشتر صبور باشد" و بداند که مسئله نه خود او که لباس زرد اوست" (2). رفقا و دوستان نزدیک فراهتی از همان آغاز واقعیت غم انگیز مرگ صمد بهرنگی که غرق شدن وی در رود ارس در نیمروز نهم شهریور ماه سال 1347 به علت عدم آشنایی با فن شنا بود، را می دانستند. او برای اولین بار در سال 1370 در پاسخ به مقاله ای از فرج سرکوهی در مورد صمد بهرنگی و فعالیت های ادبی اش (3)، به قلم خود از "قصه راز کشنده ارس" که در حقیقت دروغ بزرگ ارس بود، سخن گفت.(4) حمزه فراهتی اما اینبار نه برای پاسخ به نوشته ای مشخص درباره ای این ماجرا، که برای پاسخگویی به چهار دهه اتهام، نگاه های مشکوک کسانی که افسانه قتل صمد توسط ساواک را باور کرده بودند و برای روشن سازی تمامی تاریکی ها و ابهام های حادثه ی ارس قلم بدست گرفته است. فراتر از این، کتاب ادای دین نویسنده به خود است، خودی که سال ها سکوت را برگزید تا در بدنام تر کردن ساواک شریک باشد. حتی آنگاه که سازمان سرکوب و فرمانروایانش برافتادند، در گرد و غبار قهرمانی و قهرمان سازی، برای پاسداشت چهره "شهید سازمان" او مصلحت را در ادامه ی سکوت دید.
نفرت از رژیم شاه، افزایش قدرت سرکوب ساواک و رشد جنبش انقلابی همراه با قدرت افسانه پردازی روشنفکرانی که برای به حرکت درآوردن شور و انرژی انقلابی خفته در جوانان دهه چهل به دنبال "شهید" می گشتند، زمینه ای شد تا به بهانه ی لباس نظامی حمزه فراهتی، داستان قتل صمد بهرنگی توسط ساواک ساخته و پرداخته شود. ویژگی های صمد بهرنگی به عنوان نویسنده ی کتاب های کودکان، انسانی دردمند و دلسوز و سرانجام معلمی شریف و نمونه در روستاهای آذربایجان از او یک "شهید کامل" می ساخت. جلال آل احمد که نشان داد به غیر از نویسندگی استعداد دروغ پردازی با مایه گذاشتن از آبرو و حیثیت دیگران نیز دارد، در نامه ای به منصور اوجی شاعر[شاعر معروف] در این باره می نویسد: "... و اما در باب صمد درین تردیدی نیست که غرق شده. اما چون همه دلمان می خواهد قصه بسازیم و ساختیم- خوب ساختیم دیگر و آن مقاله را هم من به همین قصد نوشتم که مثلا تکنیک آن افسانه سازی را رو شن کنم برای خودم. [ اشاره به مقاله "صمد و افسانه عوام" است]. حیف که سر و دستش شکسته ماند و شاید هدایت کننده نبود به آنچه مرحوم نویسنده اش می خواست بگوید....".(5)

اما مگر نه این بود که درست چند متر بالاتر از محل غرق صمد، از آنسوی رودخانه، دروغ بزرگ دیگری آغاز می شد؟ دروغی فراگیرتر که افسانه سازان مرگ صمد را نیز فریب داده بود. در آن روزگار هزاران جوان شیفته ی کمونیسم از جمله با خواندن کتاب های صمد بهرنگی، در خواب و بیداری خویش رویای رسیدن به جامعه آرمانی خود را می دیدند و ماهی سیاه کوچولو راه مبارزه برای رسیدن به دریا و مخاطرات راه را به آنان نشان می داد.

در سال های دهه پنجاه که چپ انقلابی دوران رشد خود را طی می کرد و طوفان انقلاب پنهان از چشم همه درحال نضج گرفتن بود، روابط فرهنگی ایران و شوروی دوستانه تر از قبل شده بود و بخش فرهنگی سفارت شوروی در تهران فعال بود. بسیاری از کتاب های چاپ مسکو در کتاب فروشی های جلو دانشگاه تهران با قیمت ارزان به فروش می رسید. چند متر آنطرف تر می شد با هزینه ای کم در مرکز فرهنگی ایران و شوروی زبان روسی آموخت و خیابانی آنطرف تر عصرها در حیاط سفارت دولت شوراها در انتظار شروع فیلم "چگونه فولاد آبدیده شد" یا فیلمی درباره رشادت های سربازان ارتش سرخ در جنگ جهانی دوم، لوبیای گرم را با زیتون خورد و تشنگی را با آبجویی خنک رفع کرد. همزمان می شد مجله مجانی "اخبار" را برداشت، ورق زد و عکس های مردم خوشبخت شوروی، کارگران نمونه کالخوزها و کارخانه های شوروی در حال سازندگی یا برداشت محصول را دید که روی خندانشان خبر از بهشت بزرگی در شمال کشور ما می داد که آنها در آن می زیستند. صفحات مجله "اخبار" پر بود از آمار تولیدات رو به افزایش صنعتی، خانه های ساخته شده، جاده های آسفالت شده، محصولات برداشت شده، طرح های عمرانی در دست اجرا، عکس های دختران تاجیک و ترکمن لبخند برلب در حال رقص با لباس های رنگارنگ محلی و گزارش هایی از خوشبختی غبطه برانگیز مردم کشور شوروی. انسان های خودخواه دیروزی با تربیت در دامان سوسیالیسم به انسان هایی طراز نوین تبدیل شده بودند که با جان و دل در سازندگی کشور شرکت داشتند و از سوی دیگر همه بطور برابر از مزایای سوسیالیسم برخوردار می شدند. پس از تماشای فیلم اگر هنوز کسی شیفته شنیدن بیشتر در مورد موفقیت های سوسیالیسم واقعا موجود بود، می توانست بعد از بازگشت به خانه در برنامه ی شبانه رادیو مسکو از دستاوردهای مردم اتحاد جماهیر شوروی و دیگر کشورهای بلوک شرق باخبر شود.

براستی چگونه سال ها هزاران شیفته ی سوسیالیسم در ایران و دیگر نقاط جهان توانستند خوشباورانه با این دروغ بزرگ زندگی کنند؟ بی شک "دیوار آهنین" بی خبری نه اجازه ورود آزاد خبرنگاران و گزارشگران دنیای آزاد به آنسوی این دیوار را می داد، نه به شهروندان شوروی و یا اتباع دیگر کشورهای اردوگاه سوسیالیسم اجازه مسافرت به خارج از کشور و در نتیجه باخبر شدن مردم دنیا از وضع زندگی آنها را. اما همزمان تبلیغات گسترده شوروی و دیگر دولت های بلوک سوسیالیستی در مورد بهشت ساخته شده در درون مرزهایشان ادامه داشت. اندک افرادی که موفق به فرار به غرب می شدند یا ناراضیان سرشناس بودند که سربه نیست کردنشان در گولاگ های سیبری ممکن نشده نبود یا جاسوسانی بودند بریده از کا.گ.ب. اگر آنها در مطبوعات و رادیو وتلویزیون ها شروع به گفتن واقعیت ها در مورد جامعه شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی می کردند، بلندگوهای تبلیغاتی شوروی، دیگر کشورهای اردوگاه کمونیسم و احزاب برادر در سرتاسر دنیا مانند ارکستری هماهنگ به صدا درمی آمدند تا "عوامل امپریالیسم"، "فریب خوردگان کاپیتالیسم"، "عوامل مشکوک" و " عناصر ضد شوروی" را افشا کنند. تنها کسانی که از واقعیات زندگی در داخل مرزهای سوسیالیسم تا اندازه زیادی باخبر بودند بخشی از کادرها و رهبران احزاب کمونیست بودند که سال هایی از زندگی خویش را در این کشورها گذرانده بودند. آنها اما بخاطر حفظ امتیازات و موقعیت های حزبی خویش و در بهترین تعبیر، مصالح حزب، سکوت اختیار کردند.

اما ارکستر دروغ چه در افسانه ی ساختگی پیرامون حادثه ی تراژیک غرق صمد بهرنگی در ارس و چه در دروغ بزرگتر شمال ارس، چندان موفق نمی بود اگر شنوندگان مشتاق و فراوان خود را نداشت. در سال های دهه ی شصت و هفتاد میلادی شیفتگان اردوگاه سوسیالیسم در سرتاسر دنیا کم نبودند. آنها در بی خبری و خوشباوری خویش تصور
نمی کردند "انسان طراز نوین" دیری است از طلا گشتن پشیمان گشته آرزوی مس شدن را دارد. انسان طراز نوینی که حتی آزادی مسافرتی کوتاه در داخل مرزهای کشور خویش بدون مهر و تاییدیه ی مقامات امنیتی را نداشت و دیر زمانی بود آرزوی عبور از دیوار آهنین، حسرت فروشگاههای پر و خرید مواد غذایی بدون ساعت ها در صف ایستادن را داشت.
چرا عمر فریب طولانی بود؟ شاید دروغ بزرگ تر از آن بود که نتواند باور شود. پیام برابری، دوستی خلق ها و حمایت از جنبش های آزادی بخش ملی، زیبا تر و بی عدالتی، استعمار و استثمار در آنسوی مرزهای اردوگاه سوسیالیسم عریان تر و گذشته ی مدافعان و مبلغان سوسیالیسم فداکارانه تر و خونبارتر از آن بود که اجازه ی شکی در اصالت پیام و پیام آور را بدهد.
عبور شبانه از مرز شوروی اما برای بسیاری از شیفتگان سوسیالیسم از جمله حمزه فراهتی کافی بود تا در همان ساعات اولیه در برخورد با مرزبانان سوسیالیسم و حضور در پاسگاهای مرزی و اردوگاههای پناهندگان، با فروریزی دیوار تذویر و تبلیغ ایدئولوژیک، واقعیت های سخت و دردناک زندگی در شوروی را دریابند. آنها هرچه بیشتر در اعماق خاک شوروی پیش رفتند، بیشتر عمق فریب را دریافتند. هرچه بیشتر با مردم تماس گرفتند بیشتر از بیگانگی آنها با نظام سیاسی کشور خویش باخبر شدند.
میهمانان سوسیالیسم حتی اجازه نوشتن آزادانه نامه و تماس تلفنی با خانواده و دوستان خود در ایران را نداشتند.
با وجود اینکه آنها بخش بزرگی از زندگی خویش را صرف دفاع از آرمانهای سوسیالیستی و اتحاد شوروی کرده بودند، حال که از زندان و اعدام فرار کرده و اجبارا به بهشت آرمانی خویش پای نهاده بودند، دولت شوروی از یکسو بخاطر روابطش با دولت جمهوری اسلامی حاضر به اعلام رسمی پذیرش آنها در خاک خود نبود و از سوی دیگر در هراس بود که این تازه واردان واقعیت های زندگی شوروی را در نامه ها و مکاتبات خویش برای خانواده ها و دیگر مخاطبان خود بازگو کنند. هراسی که بی جهت نبود.
در بخش های پایانی کتاب نویسنده به دروغ شمال ارس که روزگاری منشا امید و آرزوهای وی بوده است می پردازد. از تناقضات حیرت آور میان تصویری که او و صدها نفر مانند او سال ها از جامعه شوروی در ذهن داشتند و واقعیات دردناک و تلخ این کشور، می گوید.
فراهتی در توصیف فساد اقتصادی و اداری نظام شوروی از جمله می نویسد:
" بزرگترین بخش از فعالیت های اقتصادی و تولیدی فقط روی کاغذ انجام می گرفت و واقعیت عملی نداشت،... بیمارستان هایی بودند که وجود خارجی نداشتند اما در آن ها سال های سال، دکتر ها و پرستارهایی که هرگز وجود نداشتند کار می کردند و حقوق می گرفتند، بیمارانی که که هرگز موجود نبودند درمان می شدند، داروهایی که هرگز خریده نشده بودند به خورد بیماران داده می شدند، مرده هایی که هرگز زندگی نکرده بودند دفن می شدند و تنها چیز واقعی این داستان ها پول های کلانی بود که به جیب گشاد مدیران و حزبی ها سرازیر می شد. به این ترتیب اقتصاد کشور در گزارشات و پرونده های اداری شکوفا و رو به رشد و در زندگی واقعی بیمار، بی جان و افسرده بود." (6)

نویسنده کتاب در مقدمه کوتاه خود می نویسد با توجه به تجربه سال ها که به وی آموخته است " در بسیاری از موارد، سخن گفتن همان وقت تلف کردن است" نمی داند چرا تصمیم به نوشتن خاطرات خود گرفته است. اما چند سطر بعد پاسخ می دهد: " فقط این را می دانم که هر کسی مخاطبینی دارد و میل به سخن گفتن با آنها، میلی طبیعی ست و من می خواستم، همیشه می خواستم، با کسانی که می توانند بفهمند و درک کنند و کسانی که در سال های سکوت و سال های دیگر با نگاه، با ملاطفت لحن، با ایما و اشاره و به هزار زبان دیگر در کنارم بوده اند و سعی کرده اند از سنگینی بارم بکاهند، حرف بزنم. کسانی که بی چشم داشتی، در روزهای دربه دری، در سال های بهتان، در سال های فرار، در سال های زندان و در سال های سرگشتگی، با امکاناتشان، با محبت های بی دریغ، با لبخندهای گرم و عاطفه های فراموش ناشدنی شان، تکیه گاه و یاورم بوده اند."(7) در متن کتاب البته خواننده به دلایل نگارش کتاب توسط نویسنده، بیشتر پی می برد.
حمزه فراهتی هرچند در آغاز ماجرا از اتهام سختی که به وی نسبت داده شده بهت زده و آزرده خاطر است، درباره اولین واکنش خویش نسبت به اوجگیری شایعه قتل صمد بهرنگی بدست او در پی انتشار ویژه نامه ی نشریه آرش و چاپ مقاله معروف جلال آل احمد در آن، می نویسد: " اما مگر می شود صمد "شهید" شده باشد بدون آنکه کسی او را به "شهادت" رسانده باشد؟ برای کسانی که سازنده ی ماجرا بوده اند، آری! اما آیا برای هزاران هزار سرباز پیاده ی جنبش که با اعتماد به شنیده ها و حدسیاتشان قضاوت می کنند و با اطمینان به ردیف اول صف، با بهترین نیت ها، ناخواسته در نقش مفتری ظاهر می شوند نیز، چنین هست؟ قطعا نه! پس او ناچار است که نگاه های معنی دار را تحمل کند، زیرا شایعه وافترا با نیرویی درونی گسترش پیدا می کند، اما پاسخ و غلبه بر آن به نیرویی مافوق بشری نیاز دارد،...زیراکه در شایعه و افترا نیروی هیجان نهفته است و تکذیب خاصیت ضد هیجان را دارد.... "منافع جنبش" با "باور به معجزه" پیوند خورده است و هیچ کس، حتی او، حق ندارد جنبش را از شوق و شوری که پیدا کرده است، بازبدارد....پس، ناگزیر است که سکوت و تحمل کند."(8)
خواننده در سرتاسر کتاب با شگفتی درمی یابد که اگر نویسنده قربانی روایتی جعلی یا "دروغی مصلحتی" شده است، اما خود "قربانی" نیز از آغاز همواره مصلحت طلبانه سکوت اختیار کرده است. او همواره خود را متعهد به "صف اولی ها"، جنبش انقلابی و سازمان سیاسی خود می بیند و سودی در روشنگری و مخالفت با "نظر رسمی سازمان در مورد مرگ صمد" نمی یابد. فراهتی در نامه خود به فرج سرکوهی از جمله می نویسد: " من حتی در مسافرتی که با مرحوم سعید سلطانپور به خارج داشتم در مورد اینکه صمد شهید سازمان است مخالفت جدی نکردم (به اصطلاح از موضع سازمان خارج نشدم ) البته موافق هم نبودم".(9)
او بار رنج را به تنهایی بر دوش کشید اما حاضر نشد، حتی هنگامی که شرایط و فرصت مناسبی برایش فراهم بود، پرده ی دروغ را از هم بدرد. اقدامی که می توانست در تضعیف فرهنگ قهرمان گرایی، شهید پروری و سیاه و سفید دیدن عرصه سیاست، در ایران بعد از انقلاب موثر واقع شود. رضا علامه زاده در این باره می گوید: " اوایل سال 1358، یعنی تنها چند ماه پس از انقلاب، از سوی "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" دست به کار ساختن فیلمی در مورد صمد بهرنگی شدم با عنوان "ماهی سیاه کوچولوی دانا"... در این فیلم همه کسانی که به هر طریقی با "صمد" در رابطه بودند حضور دارند. همانروزها تمام سعی ام کردم تا با حمزه فراهتی هم مصاحبه داشته باشم....می دانستم فیلمم بدون حمزه کامل نخواهد بود ولی تا وقتی فیلمبرداری به پایان نرسید موفق به دیدارش نشدم. پیدا بود نمی خواهد در مقابل دوربین بنشیند و در این باره حرف بزند."(10)

حمزه فراهتی، از درد جانکاه بر دوش داشتن تهمت قتل دوستی صمیمی که نویسنده ای متعهد نیز هست، سخن می گوید و با نگاه به روزگار سپری شده از سختی راهی که بازی سرنوشت در برابرش قرار داده بود، شکایت می کند. در لابلای کتاب 525 صفحه ای، خواننده ی "از آن سال ها و سال های دیگر" اما اگر خود را آماده کرده باشد تا بر زمینه ی تحول فکری پیدا شده در بسیاری از مبارزان نسل گذشته، شاهد تاسف نویسنده از سال ها سکوت خویش و پنهان سازی حقیقت در تاریکخانه مصلحت سیاستی یا بخاطر "موضع رسمی سازمان" باشد و سرانجام پشیمان ازاینکه چرا بدون توجه به نصیحت "کرم شب تاب"، اهمیت روشنایی هرچند ضعیف ایستادگی در برابر دروغ پردازی را دست کم گرفت، تا حدودی سرخورده خواهد شد. او در پایان کتاب می نویسد: " اگر دوباره به دنیا می آمدم چگونه می زیستم؟ به قطعیت می داند [نویسنده] که چنین نخواهد زیست اما به تلخی درمی یابد که نوع دیگری از زیستن را نیز نمی شناسد."
(11)

با وجود اینکه راوی "سوم شخص" را برای بیان خاطرات خود برگزیده است که در مواردی باعث تداخل با افراد دیگری که از آنها سخن می گوید می شود، اما "از آن سال ها و سال های دیگر" روایتی تاریخی از تلخی های چهار دهه ی گذشته در جنبش چپ ایران است با نثری شیرین.


زیرنویس ها

1. از آن سال ها... و سال های دیگر، حمزه فراهتی، انتشارات فروغ، چاپ اول، آلمان پائیز 1385[2006]
2. پیام جلال آل احمد به حمزه فراهتی بعد از رواج شایعه قتل صمد بهرنگی بدست "افسر" همراه وی، "از آن سال ها و سال های دیگر" ص 183
3. شب دردمند آرزومندی، فرج سرکوهی، "روزهای باران در تبریز"، مقاله ی فرج سرکوهی در مورد صمد بهرنگی، مجله آدینه شماره 62، 1370، نشر باران، چاپ اول، سوئد، 1999
4. " قصه راز کشنده ارس"، حمزه فراهتی، شب دردمند آرزومندی، فرج سرکوهی، "قصه ی راز کشنده ارس" مقاله حمزه فراهتی در پاسخ به مطلب فرج سرکوهی در مجله آدینه شماره ی 62، ص 441
5. از آن سال ها و سال های دیگر، حمزه فراهتی، ص 189
6 . همان، ص 476-475
7. همان، ص 6
8. همان، ص 177
9. شب دردمند آرزومندی، فرج سرکوهی، "قصه ی راز کشنده ارس" مقاله ی حمزه فراهتی در پاسخ به مطلب فرج سرکوهی در مجله آدینه شماره ی 62، ص 444
10. "دیری است دروغ واقعیت را بلعیده است، از حمزه فراهتی تا صمد در غرقآب ارس". از دور بر آتش، سایت رضا علامه زاده، پائیز 1385
11. "از آن سال ها و سال های دیگر"، ص 524





























جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۶


پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۵ - ۱۵ مارس ۲۰۰۷

فقر استدلال
(نقدی بر مقاله خانم آزاده فرقانی)

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

خانم آزاده فرقانی؛
با سلام و درود و ارجگذاری مبارزات شما در جنبش زنان. شما در مقاله خود تحت عنوان " بیا لطفی کن ای بانو" در سایت روز و عصر نو]1[، در ارتباط با حمایت از مبارزات زنان درخواستی مستقیما از ملکه پیشین ایران خانم فرح پهلوی و تلویحا از دیگر مخالفان نظام جمهوری اسلامی کرد ه اید که قابل تامل است. خلاصه پیام شما این است که حمایت شاه بانوی پیشین ایران بجای اینکه کمکی به شما و یارانتان در راه احقاق حقوق خود باشد، برعکس خاری در پیش پای شما ایجاد خواهد کرد و بهانه به دست بازجویان و سرکوب کنندگان شما خواهد داد که شما را منتسب به ضد انقلاب و خارج از کشور کنند. شما نوشته اید که " این حرف دل تقریبا تمامی دوستان و آشنایان من در فعالیت اجتماعی زنان است." شما و یارانتان در ایران در صحنه واقعی مبارزه هستید و مبارزان و مخالفان در خارج از کشور می بایست درخواست های شما را مورد کمال توجه نشان دهند، اما بسط و گسترشی که به مطلب خود داده اید من را بر آن داشت تا نکاتی را در ارتباط با نظرات و شیوه استدلال شما مطرح کنم:

1. شما علیرغم اینکه در ابتدای نوشته خویش سعی کرده اید عنان کلام را نگهدارید، در بخش های بعدی با کلمات و عباراتی سخت به شاه بانوی ایران تاخته اید. تلاش کرده اید به جنبش زنان رنگ مبارزه طبقاتی بزنید. مبارزه فقیر و غنی را چنان در این میان عمده کرده اید که از یاد برده اید که حقوق زنان اشراف و طبقات بالای جامعه نیز در آنچه که مربوط به "حقوق زنان" می شود همانقدر در ایران پایمال می شود که حقوق زنان طبقات پایین جامعه.
از سوی دیگر نقش زنان طبقات متوسط و بالای جامعه در پیشبرد مبارزات زنان هم بخاطر آگاهی آنها از حقوق خود هم به علت جایگاه آنها حتی در همان اجتماع نابرابر ایران چشمگیرتر از مبارزات زنان اقشار پائینی جامعه است.

2. شیوه استدلال شما در ایرادگیری از حمایت خانم فرح پهلوی و یا دیگر شخصیت های سیاسی خارج و داخل کشور از مبارزات زنان ایران دارای تناقض است. شما از یکسو از شاه بانوی ایران می خواهید که سکوت اختیار کند و با حمایتش از شما برایتان دردسر درست نکند از سوی دیگر خطاب به وی می گویید " شما آیا ریالی از ثروت فراوان خود برای جنبش زنانی که بی تردید اشرافیت و بالا نشینی را به هر نوع ممکن پس می زند خرج کرده اید؟" شما که حمایت لفظی و معنوی ایشان را سنگ راه خود می دانید چگونه می توانید وی را مورد مواخذه قرار دهید که "ریالی از ثروت فراوان خود" را برای جنبش زنان خرج کرده و یا نکرده است؟! هیچ فکر کرده اید اگر ریالی از سوی ایشان به جنبش زنان کمک شده بود در بازجویی ها مشکلتان چند برابر می شد؟

3. از آنجاکه شما در مقاله تان خواسته اید تمام حساب های قبلی و اکنون خود مانند استبداد نظام پهلوی، کشتار مخالفان رژیم شاه، طرفداری بخشی از مخالفان نظام اسلامی از حمله نظامی امریکا، نئولیبرالیسم و مبارزه غنی و فقیر را نیز با خانم فرح پهلوی تسویه کنید، دچار تناقض گویی شده اید. شما از یکسو از ایشان می خواهید سکوت اختیار کند از یکسو ایشان را متهم می کنید که در برابر "کشتار نیروهای چپ، سوسیالیست، کمونیست ها، آزادیخواه، دگراندیش عقیدتی و جز آن" سکوت کرده است! مطمئن باشید با چنین استدلالی اگر ایشان به زعم شما در موارد نامبرده سکوت نمی کرد، آن بازجویانی که کار خود را بلدند، حمایت وی را دلیلی برای محکومیت بیشتر مخالفان چپ می دانستند و شما مجبور بودید ایشان را در آن موقع نیز دعوت به سکوت کنید.

4. همانطور که قبلا اشاره شد شما و دوستان و همفکرانتان در جنبش زنان و یا در دیگر جنبش های حقوق مدنی در ایران صد البته حق دارید برای کاهش فشار بازجویان از مخالفان مختلف نظام بخواهید در اقدامات حمایتی خویش از حرکت های شما جانب احتیاط را نگهدارند. اما بدانید که این نحوه ی استدلال شما را به عقب نشینی ها و یا "درخواست سکوت کردن ها"ی بیشتر واخواهد داشت. در پایان همین مقاله شما مجبور شده اید حتی اکبر گنجی که این همه برای احقاق حقوق مدنی در ایران از جمله حقوق زنان کشور مبارزه کرده و هزینه پرداخته است را دعوت به سکوت کنید چراکه بازجویان جنبش شما را به وی منتسب می کنند. به بازجویان بگویید: حقانیت ما ربطی به حمایت معنوی یا سکوت این و آن شخصیت و یا نیروی سیاسی ندارد. وگرنه بازی بازجویان را پایانی نیست. اگر خانم فرح پهلوی، اکبر گنجی یا شیرین عبادی و لائیک ها هم در حمایت از جنبش زنان سکوت کنند، فردا حمایت رادیو بی بی سی و رادیو فردا را بر سرتان خواهند کوبید.

با آرزوی موفقیت برای شما و جنبش زنان ایران

زیرنویس
1.
http://asre-nou.net/1385/esfand/23/m-bia-lotfi-kon.html













یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵


اكثريت خاموش، حميد فرخنده
این مطلب برای اولین بار در تاریخ دوشنبه 15 دي 1382 در گویا نیوز منتشر شد


بعد از سال ها پراكندگى در ميان جمهورى خواهان ايران، برگزارى اولين همايش سراسرى اتحاد جمهورى خواهان در روزهاى هشتم
تا دهم ژانويه 2004 در برلين، نويد دهنده پختگى اپوزيسيون ايرانى است. براى اولين بار بعد از جدائى ها و گروه گرايى هاى ساليان دراز، بخش بزرگى از اپوزيسيون جمهورى خواه حول ارزشهاى مشترك جمهورى خواهى، جدائى دين و دولت، دمكراسى و حقوق بشر و پرهيز از خشونت در مبارزات سياسى، گرد خواهند آمد. آنها برآنند تا در اين گام نو فرق ميان آنها كه در حصار تنگ منافع گروهى و محفلى با سنگر گرفتن در پناه تحليل هاى تنگ نظرانه و كلى گوئى هاى هميشگى، متخصص"نه" گفتن به همه چيز و پس زدن هر دستى كه براى همكارى و هميارى دراز شده است هستند و آنهايى كه ساختن ايرانى آزاد، آباد و مردمسالار را كار مشترك همه ايرانيان مى دانند و شيرينى نقاط اشتراك را بيش از تلخى اختلاف نظرها حس مى كنند، به هموطنان خود و جهانيان نشان دهند.
اين گام نو اما مى توانست بسى پربارتر باشد اگر رهبران و اعضا و سازمان فدائيان خلق ايران ( اكثريت) كه از جمله امضا كنندگان بيانيه اتحاد جمهورى خواهان و شركت كنندگان دراين همايش هستند، قبل از برگزارى آن، سكوت در مورد انتقاداتى كه نسبت به سياست هاى گذشته اين سازمان مطرح است را بى پاسخ نمى گذاشتند.قبل از هر چيز بايد بر اين تاكيد كنم كه طبيعتا بر آن نيستم كه مى توان گذشته اشخاص و اشتباهات سياسى افراد يا سازمان ها را چماقى كرد براى تخطئه فعاليت هاى امروز آنها و دورى گزيدن از همكارى ها و هم يارى ها بويژه در جبهه يا اتحادى به وسعت اتحاد جمهورى خواهان ايران. اتحادى كه خوشبختانه توانسته است طيف وسيعى از فعالين گروه هاى مختلف سياسى، دانشگاهيان، كارشناسان و ديگر ايرانيان را ضمن داشتن نظرات سياسى گوناگون، به ضرورت امضاى بيانه اتحاد جمهورى خواهان بخاطر ارزش هاى پايه اى مطرح شده در آن، ترغيب كند.(1)نمى توان در آستانه همايش سراسرى اتحاد جمهورى خواهان بود، شاهد دعوت هاى پى در پى رهبران سازمان فدائيان خلق(اكثريت) براى پيوستن ديگر جمهورى خواهان به گرد آمدن زير سقف اتحاد جمهورى خواهان و انتقاد آنها از ديگران به خاطر نپيوستن به اين حركت بود و در وراى اين همه، خود را مدافع نگاه مدرن به فعاليت هاى سياسى و منادى تجدد خواند، گذشته را چراغ راه آينده خواست، اما برخى اتفاقات مهم در تاريخ حيات سازمان را به سكوت برگزار كرد. هرچند فدائيان اكثريت فقط بخشى از طيف وسيع نيروهاى شركت كننده در اين اتحاد هستند اما مى توان گفت كه دليل اكراه بخشى از جمهورى خواهان از پيوستن به اتحاد جمهورى خواهان ايران، همين عدم نقد گذشته خود از طرف اين سازمان است.سازمان فدائيان خلق ايران (اكثريت) از بدو تولدش در سال 1359 در پى تقسيم سازمان چريك هاى فدائى خلق به دو بخش" اقليت" و" اكثريت" تا به امروز سه تحول مهم در عرصه استراتژى و تاكتيك را از سر گذرانده است بدون اينكه خارج از چارچوب سازمانى، اسنادى در اين موارد به مردم ايران و بخصوص "پايگاه اجتماعى" خود ارائه كرده باشد. اين سه عبارتند از:
1. متحول شدن از سازمانى ماركسيست لنينيست به يك سازمان سوسيال دمكرات.
2. گذار از بها ندادن ديروز به آزادى هاى سياسى، حمايت از رژيم جمهورى اسلامى "ضد امپرياليست" وهمصدائى با نظام اسلامى در سال هاى اول دهه سياه 60 براى سركوب "ضد انقلاب" (2) تا زمان قلع و قمع شدن كادرها، اعضا و هواداران سازمان به دست نظام جمهورى اسلامى، به طرفدارى امروز از آزادى هاى سياسى و مردم سالارى.
3. تحول از عدم رعايت دمكراسى درون تشكيلاتى درحداقل يك دهه و نيم از حيات سياسى سازمان تا پذيرش دمكراسى درون تشكيلاتى. ( 3 و 4)
و در كنار اين سه چرخش مهم، برخورد هاى غيراخلاقى رهبران اين سازمان كه به شيوه سنتى حزب توده به ترور شخصت جدا شدگان و معترضين پرداختند و آنها را "مشكوك و سيا ساخته" خواندند نيز قابل ذكر است. (4)آيا سازمان فدائيان خلق (اكثريت) متوجه نقش و سهم مهم خود در تشتت و پراكندگى بخش بزرگى از چپ ايران هست؟ بى شك رفتار رهبران اين سازمان چه در عرصه سياسى و چه در عرصه تشكيلاتى، نقش مهمى در متنفر كردن بخش بزرگى از نيروى چپ بويژه جوانان سال هاى شصت كه اكنون به ميانسالى رسيده اند، از سياست و فعاليت سياسى داشته است و دارد.متاسفانه برخودهاى ناروا با معترضين را نمى توان فقط مربوط به گذشته تا بحال به سكوت برگزار شده سازمان دانست. برخورد آقاى فرخ نگهدار با آقاى اتابك فتح الله زاده نويسنده كتاب "خانه دائى يوسف"( 6 و7) و نامه ايشان به آقاى ف. تابان سردبير سايت انترنتى "اخبار امروز" در پى چاپ سندى در مورد دستور احتمالى رهبر جمهورى اسلامى براى كمك به سازمان القاعده همه در يكى دو سال اخير روى داده اند. در هر دوى اين موارد بجاى جواب دادن به انتقادات مطرح شده و يا ارائه استدلال منطقى، براى شانه خالى كردن از جواب، باز سعى در " مشكوك" جلوه دادن طرف مقابل شد. ( 7 و 8)شگفت انگيزتر از اين نحوه برخورد آقاى نگهدار با كسانى كه بخش بزرگى از زندگى و انرژى خود را صرف مبارزه براى عدالت اجتماعى و آزادى در صفوف سازمان چريك هاى فدائى خلق و بعد از انشعاب، در سازمان فدائيان اكثريت كرده اند، سكوت اين سازمان است در قبال چنين بر خوردهائى. در اين ميان بجز يكى دو اعتراض از اين جا و آنجا، هيچ صداى اعتراضى از بدنه اين سازمان كه خود را ظاهرا متحول شده و مدرن گشته مى داند، بر نخاست. واضح است كه سازمان ها و گروهاى سياسى نمى توانند شانه از زير بار مسئوليت رفتارهاى غيراخلاقى رهبران خود خالى كنند، چه آنها هستند كه چنين رهبرانى را برگزيده اند و يا با سكوت خود بر اعمال و گفته هاى آنان صحه مى گذارند. براى " تماس با پايگاه اجتماعى خود" كه اين همه بحق بر آن تاكيد مى شود، بويژه براى التيام زخم هاى گذشته و غلبه بر بى اعتمادى هاى بوجود آمده بين مردم و سازما ن هاى چپ، نقد گذشته خود و شفافيت از لازمه هاى كار نه تنها سازمان فدائيان اكثريت، كه همه گروهها، سازمانها و احزابى است كه در پى اين مهم هستند. مدرنيته و الزامات آن را فقط به ديگران توصيه نكنيم. وقتى درس غلبه بر محفل گرايى و خودمحورى به ديگران مى دهيم خود بايد شاگردان ممتاز كلاس انتقاد از خود و فروتنى باشيم.
با آرزوى موفقيت همايش سراسرى اتحاد جمهورى خواهان ايران در برلين و به اميد برگزيده شدن مسئولانى كه بر نيروى جاذبه اين اتحاد نو پا بيفزايند و نه بر نيروى دافعه آن.
منابع:
1. بيانيه" اتحاد جمهورى خواهان ايران"، سايت اتحاد جمهورى خواهان: www.jomhouri.com2." كار" اكثريت شماره 127، مهر ماه 13603. اتحاد جمهورى خواهان نياز دمكراسى، مهدى فتاپور، سايت گويا نيوز 5 دى 13824. جمهورى خواهان ايران و مسئله گزينش رهبرى "مركزيت"، مسعود نقره كار، سايت اخبار روز30 آبان 13825." خانه دائى يوسف"، گفتارى در مورد مهاجرت فدائيان اكثريت به شوروى، اتابك فتح الله زاده، چاپ دوم 2002، نشر باران، سوئد6. آقاى فرخ نگهدار، چرا از نقد و پرسش گرى مى هراسيد؟ اتابك فتح الله زاده، شماره 85 نشريه راه آزادى، اسفند 13807. گفتگو با فرخ نگهدار، نشريه آرش، چاپ پاريس، شماره 79 آبان 1380 8. نامه فرخ نگهدار به اخبار روز و يك توضيح، سايت اخبار روز، 10 خرداد 1382
مقالات بازديد 572 دنبالک 0 نسخه قابل چاپ بازگشت به بالاي صفحه
در همين زمينه:15 دي » نامه سرگشاده به اتحاد جمهوری خواهان ایران در باره تحریم انتخابات مجلس هفتم15 دي » پيامى به طيف گسترده جمهوريخواهان سكولار15 دي » ضرورتها و سازوكارهاي اتحاد جمهوريخواهان، مجيد محمدي14 دي » همآیش سراسری اتحاد جمهوری خواهان، پاسخی بنیادین به بن بست اصلاحات، فرخ نگهدار13 دي » همايش اتحاد جمهوري خواهان، مصاحبه راديو پيوند با بابک امير خسروي
دنبالک:http://khabarnameh.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/2938 فهرست زير سايت هايي هستند که به 'اكثريت خاموش، حميد فرخنده' لينک داده اند.
:: صفحه اول
:: سياست
:: جامعه
:: فرهنگ و هنر
:: تکنولوژی
:: ورزش
:: اقتصاد
:: جهان
:: بايگانی
English ::
» گويا
» پشتيباني مالي
» گروه گويا در ياهو
سازمان ها و گروهاى سياسى نمى توانند شانه از زير بار مسئوليت رفتارهاى غيراخلاقى رهبران خود خالى كنند.
var site="sm9gooyanews"



جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵


صدای سوم همیشه راه سوم نیست


حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com


هر از چندی در بزنگاههای مهم سیاسی ایران، چه در زمینه تحولات داخلی نظام جمهوری اسلامی و چه در عرصه مناقشات این نظام با جامعه جهانی، از سوی برخی از نیروها و فعالین سیاسی صحبت از "صدای سوم" می شود.
فرصت های انتخاباتی سال های اخیر در جمهوری اسلامی و افزایش خطر تهدید حمله نظامی امریکا به ایران در پی اوج گیری تنش در ماجرای پرونده هسته ای کشور، موارد مشخصی هستند که در آستانه هر کدام از آنها، صدای سوم خود را منادی و مبتکر راه سومی برای دمکراسی خواهان و صلح طلبان واقعی معرفی کرده است که گویا راه جدیدی است در میان باتلاق طرفداری از حمله نظامی امریکا و چاه هواداری از حفظ موجودیت نظام جمهوری اسلامی. راهی که نه دستان طرفدارانش آلوده به همراهی با محافل جنگ طلب در دولت امریکا علیه کشور خویش است، نه سرافکندگی هم مسیری با جمهوری اسلامی را بر پیشانی راهیان خود دارد. رسالت این راه سوم به زعم سخنگویان آن این بوده و هست که مردم را از اجبار انتخاب میان آلترناتیوهایی که نظام جمهوری اسلامی یا میلیتاریسم امریکا در برابر مردم ایران نهاده اند، رهایی بخشد.
با چنین دیدگاهی، در سال های اخیر بعد از افول جنبش اصلاحات در دوره دوم ریاست جمهوری محمد خاتمی، منادیان این صدای سوم در قامت دمکراسی خواهان راستین که نه به دنبال راههای خشونت آمیز مبارزه هستند و نه اصلاح طلبان حکومتی و بازی جناح های درون نظام را برمی تابند، تحریم انتخابات را آلترناتیو سومی دانستند خارج از مسیر حرکت کند و مماشات طلبانه اصلاح طلبان حکومتی، که در خدمت توسعه دمکراسی در ایران خواهد بود. واقعیت این است که با ناکارآمدی اصلاحات، صدای سومی هم در داخل و هم در خارج از کشور برخاست، اما در اینکه این صدای سوم، راه سومی را برای پیشبرد امر دمکراسی در داخل کشور گشود جای بسی پرسش است. علیرغم نیات دمکراسی خواهانه صاحبان صدای سوم، نتیجه عملی رفتار سیاسی آنها اما در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری به جای گشودن راه سوم، به بستن راه دوم ( شکست اصلاح طلبان) و تعریض راه اول (پیروزی اقتدارگرایان) کمک کرد. تحریم انتخابات نتیجه اش در سحرگاه چهارم تیرماه 84 اعلام پیروزی محمود احمدی نژاد بود که صبح دولتش ماجراجویی در پرونده هسته ای، تنش در سیاست خارجی و افزایش فشار بر دمکراسی خواهان، تشدید سانسور و ناکارآمدی در مدیریت و اقتصاد در داخل کشور برای مردم به ارمغان آورد. از سوی دیگر تحریم در سال های گذشته به عنوان حرکتی سلبی، نتوانسته است حداقل پایه ای ایجابی برای اتحاد و همکاری های بعدی نیروهای دمکراسی خواه تحریم کننده باشد.

داشتن صدای سوم الزاما به معنای در اختیار داشتن راه سوم نیست. هرچند وجود صدایی نو مقدمه شکافتن سقف رکود سیاسی و درانداختن طرحی نو در میان صف بندی های معمول سیاسی است، اما اصولا ساده انگاری خواهد بود هرگاه به صرف داشتن صدایی متفاوت خود را صاحب راهی متفاوت نیز بدانیم. صدای سوم آسانی بیان خود را دارد و راه سوم سختی های ایجاد و حرکت آفرینی مخصوص به خود را. اگر مدعی نشویم که صرف داشتن صدای سوم و تکرار آن باعث ایجاد راه سوم و یا لااقل اتحاد گسترده نیروهای سیاسی تحریم کننده به مثابه پیش شرطی برای واقعیت بخشیدن به این راه در فرصت های سیاسی آتی می شود، باید به این واقعیت گردن نهیم که در عرصه سیاست دارا بودن ویترینی از آرزوها، آرمان ها و صداهای زیبا نیستند که بخودی خود تعیین کننده اند، بلکه این امکانات، قدرت و میزان حضور نیروهای تحول خواه در صحنه اجتماع است که قادر خواهد بود صدایی متفاوت در مورد تحولات سیاسی یک کشور را به راه سیاسی سومی برای مردم آن تبدیل کند. فراخوان تحریم البته هنگامی می تواند به راه سوم به سوی دمکراسی تبدیل شود که اولا زمینه کارآئی دعوت به تحریم و در نتیجه گستردگی آن وجود داشته باشد و ثانیا نیروهای سیاسی اپوزیسیون در ارتباطی نزدیک با مردم و دارای برنامه ای مشخص برای به عقب واداشتن حاکمیت استبدادی با گامهایی سنجیده باشند.

با این وجود صحبت از راه سوم در آستانه انتخابات، لااقل در عرصه نظر واقع گرایانه تر می نماید تا صحبت از این راه هنگام افزایش خطر حمله نظامی امریکا به ایران. چراکه اگر نظام اسلامی تنها امکان انتخاب در چهار چوب دو جناح محافظه کار و اصلاح طلب را برای مردم مجاز می داند، آنهم با شرایطی ناعادلانه، اما یک طرف انتخابات در هر حال مردمی هستند که اگر جمهوری اسلامی آنها را از حق انتخاب آزاد محروم کرده است، آنها نیز به نوبه خود قادر بوده و هستند که جمهوری اسلامی را از آرای خود محروم کنند. اما از آنجاکه در شرایط کنونی سهم و نقش مردم در جلوگیری از حمله نظامی به ایران بسیار کمتر از توان آنها در تاثیر گذاری در نتیجه انتخابات است، به علت اینکه تقویم جنگ و زمان حمله نظامی اصولا برخلاف تاریخ برگزاری انتخابات کاملا مشخص و از پیش اعلام شده نیست و مهم تر از همه چون حمله نظامی اساسا عوض کردن صورت مسئله ی مبارزه ی اپوزیسیون دمکراسی خواه برای برقراری مردمسالاری در کشور است، راه سوم موضوعیت خود را از دست می دهد و به سخن دیگر سالبه به انتفاء موضوع است.

اگر پرونده هسته ای ایران چند سال است که در آژانس بین المللی انرژی اتمی باز شده و حدود یکسال است که با قرار گرفتن روی میز شورای امنیت سازمان ملل بر نگرانی جامعه بین المللی افزوده است، پرونده حقوق بشری ایران اما 28 سال است که هم برای مردم ایران و هم در افکار عمومی و مجامع بین المللی باز بوده است. پرونده قطور نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی نه با شروع بحران در پرونده انرژی اتمی ایران باز شده است و نه با عقب نشینی احتمالی جمهوری اسلامی یا حصول توافقی در این مورد با جامعه جهانی، بسته خواهد شد. چراکه بحران تناقض جمهوری اسلامی با معیارهای دمکراسی و حقوق بشر در پنهان خانه های اتمی کشور شکل نگرفته بلکه نزدیک به سه دهه است که مردم ایران با فراز و فرودهایی آن را در کوچه وخیابان، محل تحصیل و کار، زندان و حتی در خانه های خود با آن درگیر بوده اند. بر همین اساس، مبارزه برای دمکراسی و حقوق بشر در ایران در صورت عدم حمله نظامی امریکا و یا تصمیم جمهوری اسلامی به تعلیق غنی سازی و بازگشت به میز مذاکره، بخاطر خارج شدن مسئله حقوق بشر از سایه بحران پرونده هسته ای و جنگ، اوج تازه ای نیز خواهد گرفت. اعتراض به پایمال شدن حقوق بشر از سوی جمهوری اسلامی بسیار مهم است، اما اگر به سهم خود بگذاریم جنگ طلبان در هیئت حاکمه امریکا و برخی متحدان آنها در دیگر کشورها از چاشنی حقوق بشر برای خوراندن نقشه حمله نظامی خویش به افکار عمومی جهان استفاده کنند، نهایتا به مبارزه برای دمکراسی و حقوق بشر جفا کرده ایم.

تلاش برای بسیج افکار عمومی در داخل و خارج کشور علیه حمله نظامی امریکا به ایران از یکسو و فشار به سران جمهوری اسلامی برای بازگشت به میز مذاکره و تامل با جامعه جهانی از سوی دیگر، البته امری لازم است. اما همانطور که اشاره شد نباید از نظر دور داشت که تصمیم حمله نظامی به ایران از سوی امریکا که قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل نیز باد بر بادبان کشتی های جنگی اش انداخته است، یا تصمیم ایران به عقب نشینی از مواضع سرسختانه خود و تعلیق غنی سازی اورانیم، در شرایط و چشم انداز کنونی خارج از اراده مردم ایران و صلح دوستان جهان است. اکنون طرفداران جنگ در هیئت حاکمه دولت امریکا و برخی دیگر دولت ها و لابی های طرفدار اسرائیل در امریکا و سایر نقاط جهان از یکسو و رهبر جمهوری اسلامی، رئیس جمهور احمدی نژاد و حامیانش و عقلای جمهوری اسلامی به سرکردگی هاشمی رفسنجانی از سوی دیگر هستند که نقش تعین کننده در سرنوشت پرونده هسته ای ایران خواهند داشت. البته اگر در ایران یک جنبش بزرگ صلح طلبی در جهت فشار به حاکمان کشور برای گردن نهادن به قطعنامه شورای امنیت و در مخالفت با سیاست های ماجراجویانه در سیاست خارجی به راه می افتاد،
بی شک سران جمهوری اسلامی ایران نمی توانستند این خواست عمومی را نادیده بگیرند. در آن صورت زمینه تحول در بسیاری معادلات دیگر قدرت نیز در داخل کشور فراهم بود و چه بسا بی اعتمادی جامعه جهانی نسبت به توسعه
فن آوری انرژی هسته ای ایران نیز کاهش می یافت.
در شرایط کنونی، هرچند هم از نظر اخلاقی هم از نظر سیاسی مخالفت با حمله نظامی به ایران مهم است، اما نباید بیش از حد از حرکت های مخالف جنگ انتظار داشت. نه با تظاهرات چند صد نفره ی فعالین اپوزیسیون در شهرهای مختلف جهان به فرض خوشبینانه ی به توافق رسیدن آنها در این مورد، حتی اگر صلح دوستان دیگر کشوررها نیز به این حرکت بپیوندند، می شود جلو حمله نظامی احتمالی امریکا و متحدانش را گرفت و نه در خانه نشستن یا بی تفاوتی آنها الزاما جنگ را در پی خواهد داشت.
اگر می پذیریم که حمله نظامی به ایران نه تنها برای کشور دمکراسی به ارمغان نخواهد آورد بلکه راه پرسنگلاخ آن را نیز نابود ساخته و تحقق این امر در ایران را برای سال ها به عقب می اندازد، در مخالفت قاطع با هر نوع حمله نظامی امریکا یا هر کشور دیگری به ایران جایی برای اما و اگرها باقی نمی ماند.

حمله نظامی به ایران کور کردن گره دمکراسی در کشور است. جنگ مستبدان واقعی امروز را به قهرمانان دروغین فردا تبدیل خواهد کرد. از آزادی ستیزان و پایمال کنندگان حقوق بشر در ایران، شهید و مظلوم خواهد ساخت. باعث جایگزینی آرامش، خردگرایی و شعوری که لازمه ساختن دمکراسی است با خشونت، احساسات شدید ناسیونالیستی و شعارهای ضد امریکایی خواهد شد. حمله نظامی به ایران تنها حمله به جمهوری اسلامی نیست، ویرانی ایران نیز هست. شعله ورتر کردن آتش هم اکنون روشن جنگ در منطقه و گسترش آن به تمامی خاورمیانه است. گره دمکراسی در ایران تنها می تواند به دست خود مردم ایران باز شود.
جنگ، ویرانی همه راه های دیگر است، حتی اگر بر ویرانه های خود صداهایی باقی گذارد تا از سکوت، تردید و
بی تفاوتی ها در آستانه حمله نظامی حسرت بخورند.

شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۵







چهارشنبه 2 اسفند 1385
رضاخان برنده مسابقه کودتا، به مناسبت سالروز کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، حميد فرخنده
رضاخان نه از خانواده ای اشرافی بود و نه مانند سرسلسله های پادشاهی ايران ايل و قبيله ای پشت سر داشت. در به کارگيری قدرت "شمشير" اما بی شباهت به اسلاف خود نبود. او فاصله سربازی تا سرداری را با انضباط نظامی، شجاعت و ذکاوت خويش پيمود و ويژگی هايش او را برنده مسابقه ای ساخت که شرکت کنندگان مشتاق ديگری نيز داشت

جنگ جهانی دوم برای ايران وقايع شهريور ۱۳۲۰، از جمله اشغال موقت شمال و جنوب کشور توسط قوای متفقين را به همراه داشت.
اما به علت سقوط ديکتاتوری رضا شاه در پی اين رويداد، باز شدن فضای سياسی کشور، رشد احزاب و انتشار آزاد مطبوعات، اين برهه از تاريخ معاصر ايران در خاطره جمعی ايرانيان به مثابه فرج بعد از شدت، دورانی دوست داشتنی و پر اميد است. جنگ جهانی اول اما گشايش حاصل شده بعد از صدها سال استبداد در ايران را دچار سختی های خود ساخت. اين جنگ هنگامی رخ داد که مشروطه نوپای ايران با انواع دسيسه های دولت های استعماری روس و انگليس دست به گريبان بود. يکسال و نيم بعد از صدور فرمان مشروطه توسط مظفرالدين شاه و يکسال بعد از تصويب قانون اساسی مشروطه، در حاليکه محمد علی شاه بر ايران سلطنت می کرد، دولت های روس و انگليس از ترس قدرت روز افزون آلمان راه اتحاد در پيش گرفتند و به تبع آن اختلافات خود در صحنه داخلی ايران را نيز کنار گذاشتند. در سال ۱۹۰۷ ميلادی اين دو قدرت بزرگ استعماری، ايران را طی توافقنامه ای که به نام قرارداد ۱۹۰۷ مشهور شد به دو منطقه نفوذ تقسيم کردند. بخش شمالی کشور تحت کنترل روس ها و قسمت جنوبی تحت کنترل انگليسی ها درآمد. تنها باريکه ای مرکزی که تهران و اصفهان در آن قرار می گرفتند را به عنوان منطقه بيطرف باقی گذاشتند. هنگامی که اولين مجلس مشروطه زير بار اين توافقنامه نرفت، پاسخش به توپ بسته شدن به تحريک روس و انگليس، به فرمان محمد علی شاه و توسط ديويزيون قزاق به فرماندهی لياخوف روسی بود. با شروع جنگ جهانی اول در تابستان ۱۹۱۴ ميلادی ( ۱۲۹۳ خورشيدی) تنها ۵ سال پس از فتح تهران توسط مجاهدين مشروطه و خلع محمد علی شاه از سلطنت، بنا به توافقنامه استعماری ديگری که به قرارداد ۱۹۱۵ مشهور است همان منطقه کوچک مرکزی نيز ميان دو طرف تقسيم شد و روس ها تا اصفهان را تحت تسلط خود قرار دادند و انگليسی ها در تمام جنوب مستقر شدند. در اين روزهای نااميدی برای تماميت ارضی ايران اما وقوع انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسيه به طور معجزه آسا به کمک استقلال ايران آمد. قبل از اينکه پرولتاريای روسيه از مزايای انقلاب بلشويکی خويش بهره مند شود، اين ايرانيان بودند که از کوتاه شدن دست يکی از دشمنان استقلال کشور خود شاد گشتند. دولت انقلابی روسيه تمامی قراردادهای استعماری دولت های تزاری را ملغی اعلام کرد، نيروهای نظامی خود را از ايران بيرون برد و از انگليس نيز خواست چنين کند.با وجود اينکه وقوع انقلاب اکتبر يکی از دشمنان بزرگ استقلال ايران را از صحنه حذف کرد، اما باعث يکه تاز شدن انگلستان در کشور شد. از سوی ديگر متحد ديروز انگليس در جنگ جهانی اول اکنون به دشمن سرخی تبديل شده بود که آتش انقلاب بلشويکی اش می توانست دامن هند، مستعمره بزرگ انگليس در شرق ايران را بگيرد. جابجايی در صف بندی های سياسی بين المللی و منطقه ای در پايان جنگ جهانی اول، استعمارگر پير را به سرعت برای طراحی سياست خارجی خود در شرايط جديد دست بکار کرد. انگلستان با قرارداد ۱۹۱۹(۱۲۹۸ خورشيدی) که بين وثوق الدوله و سفير انگليس در غياب مجلس به امضا رسيد، در حقيقت تلاش داشت قرارداد ۱۹۱۵ را بدون رقيب پيشين اجرا و ايران را تماما مستعمره خويش کند. اما تلاش های آزاديخواهان، حمايت مردم از آنها و مخالفت احمد شاه با اين قرارداد ننگين باعث نقش بر آب شدن اين نقشه شد و کابينه وثوق الدوله جای خود را به دولت خوشنام مشيرالدوله داد. انگليس که موفق نشده بود نقشه استعماری خود را مستقيما عملی کند، سياست خود را به روی کار آوردن حکومتی مورد اعتماد خويش در ايران، معطوف کرد. از همين زمان شبح کودتا در آسمان ايران به حرکت درآمد. تلاش های لرد کرزن وزير امور خارجه انگلستان برای جايگزينی نيرويی مورد اعتماد دولت انگليس که اکنون مجبور بود به حضور مستقيم خود در ايران پايان دهد، شروع شد. با فشار و تهديد سفارت انگليس در تهران، شاه جوان ايران کابينه مشيرالدوله را از کار برکنار کرد و باز با تهديد و پيشنهاد "نورمان" کاردار اين سفارتخانه، احمد شاه فرد بی خطری مانند سردار منصور رشتی (سپهدار) را به نخست وزيری برگزيد. بيش از هشت سال از همدلی انگليس با مشروطه خواهان، از روزهايی که سفارتخانه انگليس مامن و محل بست نشينی مشروطه خواهان بود نمی گذشت. اما سفارت انگلستان در تهران نه تنها باعث سقوط کابينه ی ملی مشيرالدوله شده بود بلکه اکنون مامورانش آزادانه در خيابان های تهران و برخی نقاط ديگر در جستجوی کانديدای مناسب برای کودتا عليه دولت مشروطه بودند.سال های حد فاصل شروع جنبش مشروطه خواهی تا به سلطنت رسيدن رضا شاه چنان سرشار از دخالت های انگلستان و روسيه در امور داخلی ايران و زد و بندهای پنهان رجال سياسی وابسته به بيگانگان با دولت های استعمارگر بويژه دولت انگليس به ضرر منافع ملی ايران است، که می شود حوادث اين دوران بيست ساله را علت تحکيم "تئوری توطئه" و مزمن شدن بيماری سياسی "دائی جان ناپلئونيسم" در اذهان بخشی از ايرانيان دانست.در سال های پايانی جنگ جهانی اول مشروطه خواهان بر اثر اختلافات داخلی و دسيسه های خارجی بسيار تضعيف شده بودند. آنهايی که در پی به توپ بسته شدن مجلس در تهران، با يکسال پايمردی و مقاومت در برابر قوای سرکوبگر دولت مرکزی در تبريز از مشروطه دفاع کرده بودند و آن سردارانی که با بسيج مردم بختياری و گيلان، تهران را فتح و همه ی ايران را از استبداد محمد علی شاهی رهانيده بودند، ديگر حتی توان حفظ پايتخت از آشوب ها و دسيسه های استعمارگران و عوامل داخلی يشان را نداشتند. ترور سيد عبدالله بهبهانی و ميرزا علی محمد خان تربيت از سران مشروطه، اعدام شيخ فضل الله نوری، درگيری نيروهای دولت مشروطه با ستارخان در پارک اتابک به دنبال سرپيچی سردار ملی از خلع سلاح خود و يارانش توسط دولت که در پی سر و سامان دادن به نظم عمومی بود، آن هم در چهاردهم مرداد ۱۲۸۹، يعنی در چهارمين سالروز صدور فرمان مشروطيت، کشته شدن ۳۰۰ نفر از نيروهای ستار خان در اين حمله، زخمی شدن وی از ناحيه پا و دستگيريش، سرانجام مرگ سردار مشروطه چهار سال بعد در پی جراحات وارده به پايش، همه حوادث ناگواری بودند که بتدريج شيرينی انقلاب مشروطيت را به کام مردم ايران تلخ کرده بودند. اتحاد، شور و همبستگی اوايل جنبش مشروطيت بين مردم و ميان رهبران جنبش و فداکاری های مبارزان مشروطه خواه در برانداختن استبداد صغير جای خود را به دودستگی ها و دشمنی ها داده بود. مردم کم کم از اطراف سران مشروطه پراکنده شدند. آيت الله نائينی از مجتهدان نجف و طرفدار مشروطه چنان از وقايع پيش آمده سرخورده شد که نسخه های کتاب خويش " تنبيه الامة و تنزيه الملة" که حاوی منسجم ترين استدلال های مرجعيت شيعه در دفاع از مشروطيت بود را از بازار جمع آوری کرد و از بين برد. علاوه بر اين قحطی و ناامنی در پی شروع جنگ جهانی اول که اشغال بخش هايی از خاک ايران توسط دولت های روس، انگليس و عثمانی را به همراه داشت، زندگی را بر مردم سخت کرده بود. قدرت حکومت مرکزی بسيار تضعيف شده بود، کلنل محمد تقی خان پسيان در خراسان، شيخ محمد خيابانی در تبريز، ميرزا کوچک خان جنگلی در گيلان، شيخ خزعل در خوزستان و اسماعيل آقا کرد معروف به سميتقو در آذربايجان با تکيه بر جنبش های محلی، شورش هايی عليه دولت مرکزی سازمان داده بودند.در چنين بستری از حوادث تلخ برای ايران و ايرانيان، ژنرال ادموند آيرون سايد وابسته نظامی انگليس برای طراحی کودتا به ايران آمد. در ابتدا نصرت الدوله فرمانفرما(از شاهزادگان قاجار) برای رهبری کودتا در نظر گرفته شده بود. کانديدای اول کودتا و لرد کرزن در لندن در اين مورد با هم ملاقات داشتند. سپهدار تنکابنی (از سران مشروطه و از فاتحان تهران) کانديدای ديگر بود. اما طراحان کودتا سرانجام آن دو را مناسب تشخيص ندادند، آنها در جستجوی فردی بودند که اگر لازم شد بتواند از خود خشونت نيز نشان دهد و از اعدام برخی از رجال سياسی مشروطه ابائی نداشته باشد. از اين رو با برخی از نظاميان تماس هايی گرفته شد، ولی آنها خودداری کردند. شبح کودتا در آسمان پايتخت از نگاه تيزبين برخی از رجال سياسی پنهان نبود. در تهران شايع شده بود که کودتايی در شرف تکوين است. شايعه خروج نيروهايی انگليسی از پايتخت نيز وحشت در دل شاه کشور که خود عقيده داشت "برای سلطنت ساخته نشده است"، افکنده بود. سفارتخانه انگليس محل رفت و آمد افرادی شده بود که منافع ملی کشور را قربانی منافع شخصی خود و مطامع بيگانگان می کردند. سيد ضياء الدين طباطبائی روزنامه نگار ماجراجو و مدير روزنامه رعد يکی از اين افراد بود. او در همکاری با ژنرال آيرون سايد سفارت انگلستان را برای يافتن کودتاچی مناسب ياری می داد. سرانجام آيرون سايد به کمک سيد ضياء رضا خان فرمانده آترياد قزاق همدان را کشف کرد.قزاق ها که نبايد آنها را با مردم قزاقستان در آسيای ميانه اشتباه گرفت، مردمی از اقوام مختلف جنوب روسيه، اوکرائين و لهستان بودند که با فرار از دست اربابان فئودال، زندگی آزادی را در استپ های جنوبی و اطراف رود های دن و دنيپر برگزيده بودند. در جريان جنگ های قدرت های حاکم بر آن نواحی به تدريج نقش مرزداری به قزاق ها سپرده شد. آنها به شجاعت و مهارت های سوارکاری مشهور بودند. نيروهای قزاق در جريان حمله ناپلئون به روسيه با جنگ های نامنظم و حملات پراکنده خود وحشت در دل سربازان فرانسوی افکنده بودند. تا پايان حکومت تزاری واحد های منظم نظامی با نام قزاق در ارتش امپراطوری روسيه وجود داشت. ناصرالدين شاه قاجار در جريان سفرهای اروپايی خود هنرنمايی های نظامی قزاق ها را پسنديد و خواستار تشکيل واحدهای قزاق در ايران شد. طی قراردادی بين ايران و روسيه تزاری در سال ۱۲۵۷ خورشيدی، اين واحدها تحت فرماندهی افسران روسی و با يونيفرم قزاقان روسی ابتدا در سطح بريگاد(تيپ) تشکيل شد و سپس تا سطح ديويزيون (لشکر) ارتقاء يافت. دولت ايران در ابتدای امر تعدادی از سواران قفقازی تبار مهاجر را برای آموزش به آنها سپرد.
اما چهار ديدار در گراند هتل قزوين بين ژنرال آيرون سايد و رضا خان که نيروهای تحت فرماندهی اش در روستای "آق بابا"ی قزوين مستقر بودند، همراه با اطلاعاتی که سيد ضياء از اينجا و آنجا در باره رضاخان سوادکوهی گرد آورده بود، ژنرال انگليسی را به اين نتيجه رساند که او برای کودتا مناسب است. چنين بود که در بامداد سوم اسفند ۱۲۹۹ کودتا با ايده لرد کرزن وزير امور خارجه انگليس و طراحی فرستاده ويژه نظامی اين کشور به ايران، با رهبری سياسی سيد ضياءالدين طباطبائی، به کمک نيروی نظامی بريگاد قزاق و با رهبری نظامی رضا خان بوقوع پيوست. کودتاچيان بدون مقاومتی از سوی نيروهای ژاندارمری و پليس وارد تهران شده و در ساختمان "ارکان حرب" مستقر شدند.تهرانی ها با شليک توپ های آنها از خواب بيدار و از کودتا باخبر شدند. رجال کشور و درباريان به محض خبردار شدن از کودتا شروع به فرار و يا پناه بردن به سفارت خانه ها کردند. وليعهد، شاهزاده حسن ميرزا در حال فرار در دروازه دولاب بعد از اينکه پيام دلگرم کننده برادرش احمد شاه، که در ابتدا خود به کاخ فرح آباد گريخته بود را شنيد، برگشت. نخست وزير سردار فتح الله منصور رشتی تنها و با لباس مندرس به سفارت انگليس وارد شد تا پناهنده شود، ولی راهش ندادند. برخی از شخصيت های ملی چون فکر می کردند کودتا بلشويکی است سفارت فرانسه را برگزيدند و به سفير پيام فرستادند که در صورت وخيم شدن اوضاع، آماده پناه دادن به آنها باشد. حدود دويست نفر از سران مشروطه، شاهزادگان و رجال خوشنام و بدنام کشور توسط کريم آقا بوذرجمهری که در نقش رئيس پليس و ضابط کودتاگران عمل می کرد، دستگير و از امولشان صورت برداری شد. شواهد اوليه حاکی از استقبال مردم به تنگ آمده از قحطی، ناامنی و اختلافات رجال سياسی کشور، از کودتا بود. اطلاعيه های کودتاگران يا به امضای سيد ضياء بود يا به امضای "فرمانده کل قوا- رضا" که اينک سردار سپه ناميده می شد. رضا خان به معنای واقعی خان يا خان زاده نبود. او در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ شمسی در روستای آلاشت از توابع سواد کوه مازندران زاده شد. پدرش عباسعلی فرمانده فوج سوادکوه و مادرش زهرا(نوش آفرين) از مهاجرين قفقاز بود. رضا کودکی چهل روزه بود که پدرش را از دست داد. پس از اين واقعه مادرش وی را به تهران آورد و در فقر و تنگدستی در محله سنگلج زندگی می کردند. در سن ۱۵ سالگی با توصيه يکی از بستگان خويش به عنوان سرباز وارد فوج قزاق سوادکوه شد. در پی قتل ناصرالدين شاه فوج سواد کوه برای حفاظت از سفارتخانه ها و مراکز دولتی به تهران فراخوانده شد. رضا در قزاقخانه به سرعت رشد کرد و در ۲۳ سالگی به سرگروهبانی محافظين بانک استقراضی روسيه در مشهد رسيد. چندی بعد به عنوان وکيل باشی اولين گروهان شصت تير( مسلسل) در ايران منصوب شد و از آنجاکه وی مهارت خاصی در کاربرد آن شصت تير که مدلی به نام ماکسيم بود داشت، به رضا ماکسيم مشهور گشت. گروهان شصت تير رضا خان جزو واحدهای نظامی ای بود که در دوران استبداد صغير برای سرکوب مشروطه خواهان در محاصره تبريز شرکت داشتند. چند سال بعد وی به مقام فرماندهی اين گروهان رسيد. پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان او در سمت محافظان عين الدوله نخست وزير محمد علی شاه مخلوع که به فريمان تبعيد شده بود درآمد و نزد وی در ۲۹ سالگی سواد خواندن و نوشتن آموخت. در دوران دولت های ناپايدار مشروطه در سرکوب قيام های محلی همراه با سواران بختياری و ارامنه از خود رشادت هايی نشان داد. سرانجام رضا خان در سال ۱۲۹۷ خورشيدی، در ۴۱ سالگی به فرماندهی آترياد (بريگاد) همدان نيروهای قزاق منصوب شد و لقب ميرپنج گرفت.رضا خان نه از خانواده ای اشرافی بود و نه مانند سرسلسله های پادشاهی ايران ايل و قبيله ای پشت سر داشت. در به کارگيری قدرت "شمشير" اما بی شباهت به اسلاف خود نبود. او فاصله سربازی تا سرداری را با انضباط نظامی، شجاعت و ذکاوت خويش پيمود و ويژگی هايش او را برنده مسابقه ای ساخت که شرکت کنندگان مشتاق ديگری نيز داشت. شايد هنگامی که در بامداد سوم اسفند ۱۲۹۹ نيروهای تحت فرماندهی رضا خان آسانتر از آنچه انتظار می رفت بدون هيچ مقاومتی وارد تهران شدند و در پی آن اين فرمانده گمنام قزاق ترس دربار، زبونی و فرار شاهزادگان قاجار، عدم مقاومت و تزلزل رجال مشروطه که ديگر چندان از حمايت مردم برخوردار نبوده و يکی پس از ديگری دستگير می شدند را ديد، سودای ادامه صعود از نردبان قدرت را در سر پروراند. رضا خان اکنون در ۴۳ سالگی با عنوان سردار سپه و در مقام وزير جنگ برای طی فاصله سرداری تا سلطنت ابتدا بايد با پشتوانه سفارت انگلستان و اشاره آخرين پادشاه قاجار، رئيس الوزرا سيد ضياء را برکنار می کرد و سپس مخالفان قدرت روزافزون خويش در درون و بيرون مجلس را ساکت می ساخت. پنج سال ديگر وقت لازم بود تا سردار سپه، رضا شاه شود و سرانجام در قالب کاريکاتور باقی مانده از مشروطه و در کنار مبارزه ی تجدد آمرانه با سنت، آمپول پزشک احمدی جانشين قهوه قجر گردد.
منابع
۱. از سيد ضياء تا بختيار، مسعود بهنود، چاپ دهم، انتشارات دنيای دانش، تهران، خرداد ۱۳۸۴ ۲. روزگاران، تاريخ ايران از آغاز تا سقوط سلطنت پهلوی، دکتر عبدالحسين زرين کوب، انتشارات سخن، چاپ چهارم، تهران ۱۳۸۱
نسخه قابل چاپ بازگشت به بالاي صفحه
در همين زمينه:10 اسفند » صدای سوم هميشه راه سوم نيست، حميد فرخنده18 بهمن » سياهکل؛ رد تئوری بقاء با پراتيک مرگ، حميد فرخنده17 دی » جمعه گردی در کژراهه اغراق، نقدی بر مقاله اسماعيل نوری علا، حميد فرخنده9 دی » با خشونت آمد با خشونت رفت، حميد فرخنده6 دی » سازمان سياسی يا "دفتر مطالعات اجتماعی"؟ نقدی بر نوشته خانم مريم سطوت در سايت ايران امروز، حميد فرخنده
دنبالک: فهرست زير سايت هايي هستند که به 'رضاخان برنده مسابقه کودتا، به مناسبت سالروز کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، حميد فرخنده' لينک داده اند.

پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۵



سیاهکل؛ رد تئوری بقاء با پراتیک مرگ

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com


عزم و اراده آنها در نبرد اصلا باور کردنی نیست. حتی زن ها تا آخرین نفس به جنگ ادامه می دهند. مردها قرص سیانور در دهانشان دارند و برای اینکه دستگیر نشوند خودکشی می کنند.(سخنان شاه در مورد چریک های فدایی خلق به نقل از اسدالله علم)(1)

****

با ادغام گروه احمد زاده- پویان و بقایای گروه جزنی- ضیا ظریفی در فروردین 1350 سازمان چریک های فدائی خلق رسما تشکیل شد. این سازمان اما عملا در 19 بهمن 1349 با حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل، تولد یافته بود. در این روز یک تیم دوازده نفره از گروه جزنی به فرماندهی علی اکبر صفائی فراهانی، باعث طنین انداز شدن صدائی در جنگل گیلان شدند که اعلام شروع شیوه ای نو در مبارزه با نظام استبدادی شاه بود. گروه از مدت ها پیش به تدارک نظری و عملیاتی حرکت خود پرداخته بود. چهار تن از اعضای تیم 16 نفره اصلی، قبل از شروع عملیات دستگیر شده بودند. خبر حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل به سرعت در سرتاسر کشور بویژه در میان روشنفکران و محیط های دانشجویی بازتاب یافت. همه جا صحبت از چریک هایی بود که تفنگ در دست سکون نظام دیکتاتوری شاه را برهم زده بودند. شانزده مرد دلیری که ثابت کرده بودند می بایست "آنکه می گفت حرکت مرد در این وادی خاموش و سیاه، برود شرم کند".(2) دو تن از اعضای گروه در زد و خورد با ماموران در جنگل های گیلان کشته شدند و 10 نفر دیگر توسط نیروهای امنیتی که ارتش را نیز به کمک فراخوانده بودند، دستگیر شدند. شروع حرکت مسلحانه بعد از سال ها سرکوب و خفقان و تبعید، در محافل اپوزیسیون رژیم در خارج از کشور نیز بازتابی وسیع داشت و از جمله رهبران حزب توده ایران در برلین شرقی را غافلگیر کرد.
سه هفته بعد از دستگیری چریک های سیاهکل که به "گروه جنگل" معروف شدند، 13 تن از آنان در 26 اسفند 1349 اعدام شدند. رژیم می خواست با اعدام سریع چریک های دستگیر شده، موضوع را مختومه اعلام کند، غافل از اینکه مبارزه مسلحانه تازه تولد یافته بود. اعدام سریع دستگیر شدگان نیز به نوبه خود به رشد نهال مبارزه مسلحانه کمک کرد. تنها بازمانده گروه سیاهکل ایرج نیری بود که به حبس ابد محکوم شد. بعد از تولد رسمی سازمان چریک های فدائی خلق در فروردین 1350، مبارزات مسلحانه این سازمان بلافاصله ادامه یافت. شروع مبارزه از سوی فدائیان خلق، هم باعث تشویق مخالفان رژیم شد، هم دیگر گروه ها و محافل اپوزیسیون را برای عقب نماندن در عرصه مبارزه به تحرک بیشتر واداشت. سازمان مجاهدین خلق که در سال 1344 به قصد مبارزه مسلحانه تشکیل شده بود اما تا آن هنگام به هیچ اقدام مسلحانه ای دست نزده بود، از جمله ی غافلگیرشدگان بود. لطف الله میثمی از اعضای قدیمی سازمان مجاهدین خلق در این باره می گوید:
" تحلیل محمد آقا(حنیف نژاد) این بود که با یک عضو جدید باید دو سال کار آموزشی کرد تا اینکه دید تاریخی پیدا کند و بپذیرد جریان حق بر باطل در تاریخ پیروز است و در آینده هم خواهد بود.... اما با شروع عمل و سیاهکل در شمال ایران و پیامدهای آن، شورای مرکزی با حنیف نژاد به این نتیجه رسیدند که دو سال آموزش ایدئولوژیک برای اعضای جدید زیاد است، حالا که ایمان عملی به مبارزه پیدا شده و مبارزه به صورت یک جریان درآمده و در بین مردم پایگاه پیدا کرده است، بهتر است این دوره را کوتاه کنیم."(3)

سیاهکل پاسخ نسلی بود که تحقیر کودتای 28 مرداد را برنمی تافت. نسلی که آسانی کودتا نیز بر درد و حسرتش
می افزود. فریادی بود در مرگ اعتراض. پاسخ پرطنین و گرم نسلی بود شیفته "آزادی" و عدالت اجتماعی که ناتوانی یا تسلیم و رضای سیاستمداران خسته و شکست خورده ی بعد از کودتا را سا ل ها دیده و از آن رنج ها برده بود. نقطه چرخش بود از سلاح انتقاد به انتقاد سلاح. سیاهکل اعاده حیثیت بود از چپ های ایرانی، هم در عمل هم به نوعی در نظر. تلاشی بود از سوی گروهی از پاک ترین و از خود گذشته ترین فرزندان ایران برای پاسخ دادن به همه کاستی های پیشین. شروع عمل بود با پاسداشت استقلال، اتکا به نیروی خود بود بدون نگاه از روی دست رفقای شوروی یا چشم داشتی از دوستان چینی.
هر دو گروه تشکیل دهنده سازمان چریک های فدائی خلق در اواسط دهه ی 40 تشکیل شده بودند. امیر پرویز پویان در بهار سال 49 در مقاله ای که می توان آن را پیش درآمد مانیفست مبارزه مسلحانه خواند تحت عنوان " ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقاء"، بی عملی که بخاطر قدرت سرکوب شدید و اختناق رژیم از سوی برخی گروههای سیاسی ترویج می شد را مورد حمله قرار داد و نوشت "برای آنکه بمانیم باید تعرض کنیم". چند ماه بعد در تابستان همان سال مانیفست مبارزه مسلحانه در جزوه ای به نام " مبارزه مسلحانه؛ هم استراتژی هم تاکتیک" نوشته مسعود احمد زاده منتشر شد.
"ترس و ضعف مطلق توده ها" از یکسو و "سرکوب مطلق رژیم" از سوی دیگر، بسته بودن فضای فعالیت سیاسی، سلطه ی ساواک، دستگیری مخالفان و سانسور و خفقان شدید دلایلی بودند که از سوی تئوریسین های جنبش چریکی برای ناگزیری یا لزوم حرکت مسلحانه ارائه می شدند. جنبش مسلحانه بعنوان پیشاهنگ مبارزه نقش موتور کوچکی را داشت که می بایست با فداکاری های خود و وارد کردن ضربه به رژیم، از سویی به مردم نشان دهد که قدرت سرکوب حکومت مطلق نیست و از سوی دیگر شجاعت نهفته در وجود مردم را برای پیوستن به جنبش انقلابی و سرانجام به راه افتادن "موتور بزرگ"، فعال کند. مطلق دیدن ترس مردم و سرکوب رژیم باعث شد تا مطلقی دیگر وارد معادله ی سیاسی شود. مطلقی که می خواست تعادل دو مطلق ترس و سرکوب را برهم بزند، و آن مطلق "شجاعت" در مبارزه بود که بنا بر ویژگی های مبارزه مسلحانه، از مبارزان انتظار "شجاعت مطلق" داشت.
از عدم امکان هر نوع فعالیت سیاسی آزاد به ناگزیری مبارزه مسلحانه رسیدن، اما پرشی سریع بود از روی امکان فعالیت سیاسی غیرقانونی. گویی موفقیت های مبارزه چریکی در کوبا و برخی دیگر از کشورهای امریکای لاتین، پیروزی جنبش آزادیبخش الجزایر و انقلاب چین از یکسو و کاستی های و بی تحرکی اپوزیسیون در سال های بعد از 28 مرداد 32، بویژه در دهه 40، مواد لازم را برای تئوریزه کردن درستی مبارزه مسلحانه به عنوان تنها شیوه کارساز مبارزه با نظام دیکتاتوری سلطنتی برای تئوریسین های جنبش چریکی فراهم آورده بود و لزومی به جستجوی دلایلی دیگر برای بررسی درستی یا نادرستی این شیوه از مبارزه نبود. درست است که در آن شرایط مبارزه آزاد سیاسی امکان ندشت، اما اینکه نبودن امکان فعالیت آزاد و یا حتی نیمه آزاد سیاسی محمل و دلیلی شد برای روی آوردن به فعالیت مسلحانه قابل تامل است.
روی آوردن به مبارزه مسلحانه بیش از آنکه به علت عدم امکان فعالیت سیاسی باشد، محصول کم ارج شماری مبارزه سیاسی بود. چراکه طبیعتا مبارزه سیاسی مخفی غیر ممکن نبود. البته بیژن جزنی از بنیانگذاران فدائیان خلق و از نظریه پردازان جنبش مسلحانه به اهمیت مبارزه سیاسی که از آن به عنوان تبلیغ و ترویج سیاسی نام می برد، در کنار و در ادامه مبارزه مسلحانه توجه داشت و آن را "پای دوم" جنبش می نامید. اما او از سه سال قبل از تشکیل سازمان چریک های فدایی خلق در زندان بود و نظراتش نیز دو سال بعد از کشته شدنش در زندان اوین در سال 54، بتدریج به نظر مسلط در سازمان تبدیل شد.

مبارزه مسلحانه چریک های فدائی خلق عمدتا شامل ترور یا چنانکه در اعلامیه های توضیحی فدائیان از آن نامبرده می شد "اعدام انقلابی" تعدادی از مسئولین و عوامل سرکوب مخالفان و شکنجه گران ساواک، "مصادره انقلابی" تعدای از بانک ها و پرتاب یا کارگذاری بمب در تعدادی از کلانتری ها و برخی مراکز نظامی رژیم بود. ترور کارخانه دار معروف محمد صادق فاتح یزدی صاحب کارخانه جهان چیت که اعتصاب کارگران کارخانه اش را با فراخواندن نیروهای امنیتی سرکوب کرده بود و اعدام انقلابی عباس شهریاری " مرد هزار چهره" از ترورهای پر سروصدایی بود که توسط چریک های فدائی خلق صورت گرفت. ترور عباس شهریاری که عامل نفوذی ساواک در راس تشکیلات تهران حزب توده ایران بود و باعث شکار تعداد زیادی از انقلابیون شده بود در 14 اسفند 1353 ، ضربه روانی بزرگی به رژیم شاه و پلیس امنیتی اش وارد کرد. کشتن ناجوانمردانه بیژن جزنی همراه با شش فدائی دیگر و دو مجاهد خلق در تپه های اوین در 30 فروردین ماه سال 54 ظاهرا انتقام گیری و پاسخ ساواک به ترور عباس شهریاری از سوی فدائیان خلق بود.
فدائی تنها یک نام نبود، شیوه زیستن بود هرچند کوتاه. مبارزه ای بود برای زندگی از سوی کسانی که زندگی شان برای مبارزه بود. رد تئوری بقا بود با پراتیک مرگ، البته برای بقای جنبش. مقاومت قهرمانانه زیر شکنجه بود به قیمت از پای درآمدن، جان دادن بود برای جان بخشیدن.
اصولا فداکاری تا حد جانفشانی، کشته شدن و خون دادن جزیی از هویت چریک های فدائی و دیگر طرفداران مبارزه مسلحانه بود. کشته ها یا شهدا با مرگ و خون خویش بر نفرت مردم از رژیم می افزودند و درخت مبارزه مسلحانه را آبیاری می کردند. شاید از همین رو بود که با وجود اینکه شانزده چریک دلیر در جریان تدارک و حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل شرکت داشتند، تنها برای "پانزده مرد دلیر" شعر سروده شد، برای کشته ها و اعدام شدگان.
از شروع مبارزه مسلحانه در سیاهکل تا آستانه انقلاب بهمن، 172 نفر از چریک های فدائی خلق کشته شدند. تعداد زیادی از آنها یا تحت نام "خرابکار" در درگیری های خیابانی با پلیس امنیتی کشته شدند، یا در زندان های کشور زیر شکنجه. گروهی از آنان نیز در دادگاههای دربسته نظامی با حضور وکلای تسخیری به مرگ محکوم و اعدام شدند. اکثر کادرها و تقریبا تمامی رهبران فدائیان خلق در طی هشت سال مبارزه مسلحانه با رژیم شاه کشته شدند. در مجموع چریک های فدائی تا زمان پیروزی انقلاب 7 نفراز وابستگان به رژیم شاه را ترور کردند و حدودا در 20 مکان مختلف بمب گذاری کردند. یعنی بطور متوسط در برابر هر کشته از رژیم 24 نفر و با احتساب بمب گذاری ها، برای هر عملیات 6 نفر از چریک های فدائی خلق جان باختند. در طی هشت سال مبارزه مسلحانه، سالانه به طور متوسط 21 چریک فدائی کشته شدند. عمر متوسط یک فدائی خلق بیش از شش ماه نبود. مجاهدین خلق نیز در طول 13 سال حیات سیاسی خود قبل از انقلاب بیش از 50 کشته و اعدامی داشتند. مجاهدین( مسلمان و مارکسیست-لنینیست) در مجموع چهار ترور موفق انجام دادند، که شامل سه مستشار نظامی امریکائی و رئیس کمیته مشترک "ضد خرابکاری" می شد. آنها نیز اکثر اعضای رهبری و کادرهای ورزیده خود را در جریان مبارزه مسلحانه از دست دادند.

اعدامی ها و کشته ها در رژیم گذشته اکثرا از گروههای طرفدار مبارزه مسلحانه بودند. در دهه چهل و پنجاه، همان هنگام که مبارزه مسلحانه تئوریزه و به عمل گذاشته می شد، مبارزه سیاسی مخفی عمده تا از سوی روحانیت مبارز و برخی نیروهای مذهبی طرفدار آیت الله خمینی صورت می گرفت. مقایسه میزان هزینه جانی مبارزه مسلحانه با هزینه جانی مبارزه سیاسی گویای آن است که دسته اخیرعلیرغم زیر فشار و شکنجه بودن و محکوم شدن به زندان های طویل المدت، اعدام نشدند. اصولا در نظام دیکتاتوری شاه حکم فعالیت سیاسی غیرقانونی، مرگ نبود. علاوه بر این چون طرفداران مبارزه سیاسی مانند چریک ها معتقد به مقاومت هنگام دستگیری توسط پلیس امنیتی نبودند، از این زاویه نیز قربانی نمی دادند. البته از میان مبارزان سیاسی تعدادی مانند آیت الله سعیدی و آیت الله غفاری زیر شکنجه کشته شدند و خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان نیز بدون ارتباطی با مبارزه مسلحانه، چون حاضر نشدند از شاه تقاضای عفو کنند و شجاعانه نیز در تلویزیون نظام دیکتاتوری شاه را محکوم کردند، اعدام شدند.
بیلان مبارزه مسلحانه تنها از نظر هزینه انسانی تکان دهنده نیست. حکایت دردناک از دست رفتن سرمایه های بزرگ جنبش مردم ایران نیز هست، جوانانی پر شور و علاقمند به سرنوشت مردم و کشور خویش که می توانستند نخبگان سیاسی آینده کشور باشند. آنها سرمایه های بزرگی بودند که شور و انرژی شان می توانست در خدمت سازمان دهی و پیشبرد مبارزه سیاسی مخفی بکار گرفته شود. از سوی دیگر مبارزه مسلحانه در مقایسه با مبارزه سیاسی بنا به خشونت ذاتی اش، علیرغم محکومیت رژیم دیکتاتوری شاه در افکار عمومی بین المللی، نمی توانست حمایت قابل توجهی را از سوی جامعه جهانی و محافل حقوق بشری بسوی خود جلب کند. در داخل کشور نیز توجیه کردن سرکوب و کشتن "خرابکار" و "تروریست" برای افکار عمومی آسان تر بود تا دستگیری و اعدام مخالفان سیاسی.

با وجود اینکه چریک های فدایی خلق و دیگر مبارزان جنبش مسلحانه از خود شجاعت مطلق نشان دادند، اما در اینکه این شجاعت مطلق قادر شد ترس و ضعف مطلق یا نسبی مردم را به سود تشکل و پیوستن آنها به مبارزه علیه رژیم زایل کند، جای پرسش است. جنبش چریکی هرچند شور و شوقی در میان برخی روشنفکران، نخبگان سیاسی و دانشجویان به راه انداخت و باعث تشویق گروهی از آنان به پیوستن به جنبش مسلحانه شد، اما هیچ دلیلی در دست نیست که ترس مطلق تودها را آنچنان که نظریه پردازان این جنبش آرزو داشتند، زدوده باشد. دیدن صحنه های درگیری خشن و خونین چریک ها با نیروهای امنیتی، پرتاب نارنجک، زد و خوردهای خونین خیابانی و انفجار در خانه های تیمی، کپسول سیانور و زندگی سخت و ریاضت کشانه چریکی اگر برای بخشی از دانشجویان مبارز یا روشنفکران رادیکال جاذبه های خود را داشت، به سختی می توانست سرمشقی برای کارگر، کشاورز، کسبه، کارمند و مردم کوچه و بازار باشد و حتی بعید نیست که برعکس دیدن این صحنه ها و باخبر شدن از وقایع جنبش مسلحانه باعث رعب و وحشت آنها نیز شده باشد و مردم را در آن دوران به سوی این نتیجه گیری سوق داده باشد که مبارزه تنها کار افراد استثنایی است. هرچند شنیدن خبر عملیات چریک ها و مقاومت آنها در زندان و اراده قوی و شور بزرگ آنها در مبارزه بی شک در نزد مردم تحسین برانگیز بود. اما این می تواند نشانه ترس آنها بوده باشد. تحسین یک پدیده یا یک روش نه تنها لزوما به معنای پیروی از راهی یا از قهرمانانی نیست، بلکه برعکس می تواند محصول فاصله عظیمی باشد که تحسین کننده بین زندگی آرام و محتاطانه خویش و زندگی پرماجرای قهرمان احساس می کند.
آن همه کشته، آن اندازه نیرو، امکانات و وقت که برای تهیه، حمل و نگهداری اسلحه، ساختن مواد منفجره، مراقبت از خانه های تیمی، عملیات چریکی، فرار از محاصره و تعقیب ساواک و درگیری با ماموران پلیس سیاسی صرف شد، چرا نمی توانست صرف مبارزه سیاسی مخفی شود؟ بی شک در این صورت، هم میزان تلفات انسانی به مراتب کمتر بود و هم مبارزه بازده بیشتری داشت. تئوریسین های جنبش چریکی در ایران تحت تاثیر رشد جنبش چریکی در امریکای لاتین و فلسطین و فراروئیدن جنبش های مسلحانه در برخی از کشورها به انقلاب های اجتماعی، با حرکت از این واقعیت که امکان فعالیت آزاد سیاسی در ایران وجود نداشت، به سرعت از بحث مبارزه مخفی سیاسی گذشتند و ضرورت مبارزه مسلحانه را نتیجه گرفتند. تحت شرایط فضای بین المللی آن سال ها که در آن بادهای موافقی برای پیروزی جنبش های رهایی بخش ملی می وزید، مبارزات مسلحانه و چریکی بدون توجه به ویژگی های جامعه ایران، به شیوه مسلط مبارزه تبدیل گشت و مبارزه سیاسی نشانه عدم شجاعت کافی یا سازشکاری در مبارزه قلمداد شد و مورد بی مهری قرار گرفت. تا بدآنجا که اصطلاح " سیاسی کار" به توهینی برای تحقیر مخالفان و منتقدان مبارزه مسلحانه تبدیل شد. کاستی های مبارزان نسل پیشین به انکار یا نادیده گرفتن سال ها تجربه آن نسل و نسل های پیش تر در عرصه مبارزات سیاسی منجر شد.
سرانجام علیرغم آن همه تلاش و فداکاری جان های شیفته، مبارزه چریکی پیشاهنگ انقلابی هرگز به مبارزه ای گسترده و مردمی تبدیل نشد. مبارزه مسلحانه بذری بود که در جنگل های کوبا و ویتنام، صحرای الجزایر و دشت های چین محصول داده بود، اما زمین ایران برایش بیگانه بود. با آنکه بس سخاوتمندانه با خون جوانان وطن آبیاری شد و لاله ها دمید، اما محصول نداد.

جنبش چریکی از فعالیت سیاسی غیرقانونی با توجه به شرایط بین المللی سال های دهه 60 میلادی و روحیه اعتراضی و رادیکال جوانان بویژه در شرایط خفقان و سرکوب دهه های چهل و پنجاه، آسان گذشت. اما نسل پیشین نیز با وجود آنکه شاهد تمایل روزافزون جوانان به مبارزه مسلحانه بود نتوانست علیرغم دانش نظری و تجارب عملی خود در مبارزه سیاسی، در این میان نقش سازنده ای اجرا کند.
مهدی بازرگان که در آستانه تشکیل سازمان مجاهدین خلق نقش پدر معنوی این سازمان را داشت و شاهد رادیکال شدن مبارزه و تمایل جوانان جبهه ملی و نهضت آزادی به مبارزه مسلحانه بود در دادگاه خود در سال 43 گفت:
" ما آخرین کسانی هستیم که از راه قانون اساسی (مشروطه) به مبارزه سیاسی برخاسته ایم. ما از رئیس دادگاه انتظار داریم که این نکته را به بالاتری ها بگویند..."(4)
نسل باتجربه تر دهه چهل شامل بقایای جبهه ملی، نهضت آزادی و حزب توده ایران بودند که تجربه سال ها مبارزه سیاسی در شرایط مختلف را در پشت سر داشتند. آنها شناخت بیشتر و عمیق تری از تاریخ اندیشه سیاسی و مبارزات جنبش مشروطه داشتند، علاوه بر این تجارب زیادی نیز در جریان مبارزات نهضت ملی و سال های پیش از آن اندوخته بودند. با وجود این، چه در داخل و چه در خارج از زندان علیرغم تماس های این دو نسل از مبارزان با یکدیگر، تا آنجا که اسناد نشان می دهد شاهد تلاش نسل باتجربه تر، البته در حد توان خویش، برای جلوگیری از حرکت نسل جوان به سمت مبارزه مسلحانه و کانالیزه کردن نیرو و شور مبارزاتی آنها در مسیر مبارزات سیاسی نیستیم. "چه باید کرد" فدائیان به مبارزه مسلحانه منتهی شد و "عمل صالح زمان چیست" مجاهدین خلق نیز راهی جز آن نیافت. نسل قدیمی از نزدیک نگران فرزندان مبارز خود بود و هرچند با راه و روش آنان چندان موافق نبود، اما با امکانات خود از آنها حمایت می کرد و شجاعت شان را می ستود.
البته حزب توده ایران در مباحث تئوریک خود در خارج از کشور به نقد جنبش مسلحانه پرداخت و آن را انحراف از مارکسیسم- لنینیسم نامید. اما حزب توده چون خود درد بود، درمان نمی توانست باشد. اصولا یکی از دلایل اصلی تولد جنبش چریکی فدائیان خلق کارنامه نه چندان درخشان حزب توده ایران در سال های قبل و بعد از کودتا بود. هرچند در اواسط سال 55 بعد از کشته شدن حمید اشرف در تیر ماه 55 و پایان دوران رهبری مقتدرانه او در سازمان، گروه کوچکی از چریک های فدایی خلق پیرو نظرات تورج حیدری بیگوند که به نفی مبارزه مسلحانه رسیده بود، به حزب توده پیوسته و به فعال شدن سازمان "نوید" که تنها سازمان حزب در داخل کشور قبل از انقلاب بود، کمک کردند.

جنبش مسلحانه هرچند به قصد فعال کردن مردم علیه نظام دیکتاتوری شاه شروع شد و بنیانگذاران و ادامه دهندگاه راه این جنبش فداکاری های بسیار از خود نشان دادند اما انقلاب به شکلی از راه رسید که فدائیان خلق و دیگر طرفداران مشی چریکی را غافلگیر کرد. نقی حمیدیان از اعضای سازمان چریک های فدائی خلق که در آستانه انقلاب از زندان آزاد شد در این باره می گوید:
"...قریب هشت سال بود که از شروع مبارزه مسلحانه سیاهکل می گذشت. طی این مدت برای امثال من در زندان، سازمان و نقش محوری و کارآئی اش در برپا کردن انقلاب همچنان مرکز توجه و توقع اصلی قرار داشت. سازمان و به طور کلی جنبش چریکی با خون اعضا و فعالان خود، و با از دست دادن بسیاری از آنها و اسارت عده زیادی از مدافعان راه آن، همچنان می کوشید راه پر سنگلاخ انقلاب را مفروش کند. ما در زندان و هزاران هوادار و علاقمند سازمان در جامعه با امید و آرزوهای بزرگ، به انتظار ثمر دهی این جانفشانی شیفتگان راه آزادی و خوشبختی طبقه کارگر و زحمتکشان کشور به سر می بردیم. اما انقلاب مطابق نقشه ها و تحلیل ها و مرحله بندی هایمان که آن همه انرژی و عمر و وقت صرف آن شد، به وقوع نپیوست. ما می کوشیدیم پنجره های ورود انقلاب را به رویش بازگشائیم، اما انقلاب از در مخصوص به خودش وارد شد...(5)

سال 57 فدائیان خلق برای اولین بار بطورعلنی سالگرد واقعه سیاهکل را در تهران برگزار کردند. به این مناسبت تظاهرات بزرگی در جلوی دانشگاه تهران برگزار شده بود. در میانه مراسم خبر حمله گارد سلطنتی به همافران نیروی هوایی که همبستگی خود با انقلاب را اعلام کرده بودند، به شرکت کنندگان در تظاهرات رسید. بسیاری از صفوف تظاهرکنندگان برای کمک به همافران، به مردمی که اطراف پادگان نیروی هوایی در شرق تهران جمع شده بودند پیوستند. "موتور بزرگ" آخرین خیزش انقلابی خویش را برای برانداختن نظام سلطنتی آغاز کرده بود.



زیرنویس ها و منابع

1. یادداشت های علم (خاطرات امیر اسدالله علم، یادداشت های محرمانه دربار سلطنتی ایران)، تدوین علینقی عالیخانی، ص 146، نیویورک، انتشارات سن مارتین، 1371
2. پرواز با بال های آرزو، شکل گیری جنبش چریکی فدائیان خلق، انقلاب بهمن و سازمان فدائیان اکثریت، ، نقی حمیدیان، ص 87، انتشارات آرش، چاپ اول، استکهلم، سپتامبر 2004
3. آنها که رفتند، خاطرات لطف الله میثمی جلد دوم، ص 2، نشر صمدیه، تهران، 1381
4. مهدی بازرگان، مدافعات در دادگاه غیر صالح تجدید نظر نظامی، به نقل از غلامرضا نجاتی، تاریخ 25 ساله ایران،
جلد اول، ص 373، موسسه ی فرهنگی رسا، تهران، 1371
5. پرواز با بال های آرزو، ص 166
6. شورشیان آرمانخواه، ناکامی چپ در ایران، مازیار بهروز، ترجمه مهدی پرتوی، انتشارات ققنوس، چاپ اول، تهران، بهار 1980
7. ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان، ترجمه احمد گل محمدی و ابراهیم فتاحی، تهران، نشر نی، چاپ نهم 1383
8. روشنفکران ایران و غرب: سرگذشت نافرجام بومی گرائی، مهرزاد بروجردی، ترجمه جمشید شیرازی، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ چهارم، تهران 1384














































یکشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۵

با خشونت آمد با خشونت رفت

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

خبر اعدام صدام حسین برای مخالفان حکم اعدام خبری خوشحال کننده نیست. بسیاری از عراقی ها از جمله کردها خواستار آن بودند که دادگاه صدام حسین تنها به مورد کشتار روستای دوجیل محدود نشود. اما دولت جدید عراق برای پایان دادن یا کاهش خشونت ها در عراق خواستار اعدام سریع وی بود.
صدام حسین دیکتاتوری استثنایی بود و پایان کار وی نیز. چراکه دیکتاتورها معمولا به پای چوبه دار نمی روند. آنها یا در خارج از کشور می میرند یا در سوء قصد و کودتایی خشونت بار جای خود را به یکی از همانندان خود می دهند. اگر شانس داشته باشند مانند پینوشه بخاطر بیماری یا سن زیاد از اجرای عدالت فرار می کنند. اما خوشبخت ترین دیکتاتورها در کاخ های خود می میرند. او دیکتاتوری ناشی بود و لااقل در سال های آخر حکومت خود نتوانست مانند بسیاری از دیگر دیکتاتورها با قدرت های بزرگ کنار بیاید. بي جهت نبود كه او دوست داشت قبل از اينكه سياست مدار باشد، بعنوان ژنرال شناخته شود. او كاكا رستم و يا خان نايبى بود كه حاضر نبود تغيير زمانه را دريافته، دشنه خود را غلاف كند. مى خواست هنوز بر سر چهارثوق خاورميانه باجگيرى كند و نفس كش بطلبد.

او كه زمانى نه چندان دور به عنوان رهبر يكى از لائيك ترين رژيم هاى عربى روابط بسيار خوبى با امريكا و ديگر كشور هاى غربى داشت، خود را قهرمان مقاومت در برابر صدور انقلاب اسلامى از طرف روحانيان حاكم بر ايران به حساب مى آورد و شرق و غرب، بويژه كشورهاى عربى منطقه را وام دار خود مى دانست، چنان با اشغال كويت در تابستان 1990 ناشيانه در صحنه سياست جهانى و منطقه اى عمل كرد كه تمام رشته هاى دوستى هاى قبلى را يك شبه پنبه كرد. اين ناشى گرى صدام اما چون استفاده او از بمب هاى شيميايى عليه نيروهاى ايرانى در جبهه ها ى جنگ نبود كه دنياى متمدن بتواند به شكرانه كراهت چهره انقلاب اسلامى بویژه در سال های دهه شصت، چشم خود را به روى آن ببندد.
جالب توجه اينكه صدام حسين كه در گذشته اى نه چندان دور، قبل از اشغال كويت، كارت هاى برنده زيادى براى محكم كردن روابط خود با غرب بويژه امريكا را دست داشت، هيچ دليل منطقى، ايدئولوژيكى و يا آرمانگرايانه براى توجيه رويارويى با غرب و بر باد دادن رشته هاى دوستى خود با كشورهاى مهم اروپايى و بويژه امريكا، نداشت. چراكه او نه مانند آيت الله خمينى و يا ديگر بنيادگرايان مذهبى طرفدار تروريسم چون اسامه بن لادن بخاطر ديدگاه خاص اسلامى و ضد غربى خود توجيهى داشت تا از سر خصومت با امريكا و دنياى غرب درآيد، نه عراق تحت رهبرى او مانند كره شمالى كيم ايل سونگ و پسرش كيم جونگ ايل و يا كوباى فيدل كاسترو بخاطر دفاع از "دست آوردهاى سوسياليسم" در برابر" كاپيتاليسم جهانى" و توسعه طلبى "امپرياليسم" مجبور به صف آرايى ايدئولوژيك در برابر امريكا بود و نه حتى مانند جمال عبدالناصر و يا حافظ اسد بخاطر دفاع از حقوق اعراب و مردم فلسطين و مبارزه با "صهيونيسم" مجبور به رويارويى با امريكاى حامى اسرائيل بود. بجز بى خردى، لجبازى سياسى، توسعه طلبى و غرور خودكامگى هيچ چيز ديگرى توجیه گر ماجراجويى هاى او نبود. ماجراجويى ها يى كه سرانجام او را از جايگاهى خداى گونه كه براى خود ساخته بود به زير زمين فرار و ذلت و سرانجام به پای چوبه دار كشاند.

خاورمیانه تنها زادگاه تمدن ها و ادیان بزرگ نبوده است. خاورمیانه منطقه دیکتاتورها نیز بوده و هست. صدام حسین با خشونت آمد، با خشونت با مردم خود و همسایگانش رفتار کرد و سرانجام به شیوه ای خشن نیز رفت. باشد که کشورهای خاورمیانه نیز روزی شاهد لغو مجازات اعدام باشند.

جمعه، دی ۲۲، ۱۳۸۵


جمعه گردی در کژراهه اغراق
(نقدی بر مقاله آقای اسماعیل نوری علا)

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

آقای اسماعیل نوری علا در جمعه گردی این هفته ی خود به مناسبت اعدام صدام حسین سری به کوچه پس کوچه های تکریت زده و در میان آن کوچه های خاکی بچه ای یتیم را می بیند که "از پستان مادر جز نفرت ننوشیده" و "در دل جز خشم سرمایه ای نیندوخته" بود، بچه ای که سال ها بعد دیکتاتوری بزرگ می شود.(1) آقای نوری علا در میانه ی راه خود میانبری به اینترنت می زند، تیتر خبری " آخرین بازمانده رام نشدنی عصر دیکتاتوری خاورمیانه" دل ایشان را به درد می آورد. او نگران می شود که چنین تیتری بهانه ای برای فراموشی دیکتاتورهای وطنی باشد. از این روست که در ادامه گردش خود به سوی محله ی قدرت مداران جمهوری اسلامی می پیچد تا خوانندگان دیکتاتورهای خودی که در ماجرای اعدام صدام حسین در حاشیه قرار گرفته اند، را فراموش نکنند. خستگی راه البته باعث نمی شود تا ایشان در میانه ی راه آنان که مردم را به شرکت در انتخابات برای اصلاح نظام دعوت می کنند را مورد شماتت شدید قرار دهد.
آقای نوری علا تفاوتی بین "خامنه ای ها، رفسنجانی ها و خاتمی ها" و صدام نمی بیند. ایشان معتقد است در زمینه کشتار و اعدام و شکنجه و سنگسار فرقی میان نامبردگان با صدام حسین نیست.
نویسنده در ادامه جمعه گردی خویش به شهر خمین می رسد و در آنجا نیز در میان کوچه های خاک گرفته کودکی یتیم می بیند که سال ها بعد به نام آیت الله خمینی بر شانه های مردمش از تبعید به وطن باز می گردد، ولی سرانجام او نیز مانند صدام به کشتار مردم خود می پردازد.
در گردش پایانی خود آقای نوری علا به کوچه دراز و پر گرد و غبار تاریخ می پیچد و به راه ادامه می دهد. شاهد کشتار ایرانیان بدست اعراب هنگام حمله آنها به ایران می شود. ایشان اما به کوچه و محله های ایرانیانی که از جور و ستم فرمانروایان ساسانی و مغان زردشتی، از ورود اعراب استقبال کردند، سرنمی زند. همان ساسانیانی که
سال ها قبل از تولد اسلام در شبه جزیره عربستان اولین مبتکران ادغام دین و دولت در ایران بودند.
برای خواننده این سؤال مطرح می شود که کشتار ایرانیان در هنگام حمله اعراب به ایران اولا چه ربطی به جنایات صدام دارد و ثانیا مگر کسی منکر جنایات در جمهوری اسلامی و یا در طول تاریخ شده است؟ مگر کسی مدعی انکار جنایات چنگیز، هیتلر یا آقا محمد خان، شاه اسماعیل و نادر شاه شده است؟ البته بگذریم از اینکه بسیاری از ما ایرانیان زیاد دوست نداریم جنایات این آخری را شاید چون عمده تا در حق مردم بیگناه هند انجام شده و در عوضش صاحب "کوه نور" و "دریای نور" شده ایم، به روی خود بیاوریم.
نویسنده در پایان گردش گری خود به مشاهده فرهنگ دیکتاتوری می پردازد و نتیجه می گیرد که دیکتاتور محصول جامعه و محیط دیکتاتور پرور و تمکین مردم به قدرت است. او به درستی تاکید می کند که برای خشکاندن ریشه دیکتاتوری و استبداد می بایست اذهان عمومی تحول یابد وگرنه جوامع استبداد زده همیشه پر هستند از دیکتاتورهای ریز و درشتی که در محیط و فرصت مناسب، استعداد رشد و تبدیل شدن به افرادی مانند صدام حسین را دارند.

به همان گونه که یکی از مشخصات جوامع دیکتاتوری و فرهنگ های استبدادی اغراق در مورد شخصیت ها، پدیده ها و رویدادهاست است، دوری از غلو، سیاه و سفید ندیدن پدیده ها و عدم بزرگ نمایی نقش سیاستمداران در اتقاقات خوب و بد سیاسی نیز از ویژگی های جوامع دمکراتیک و فرهنگ دمکراسی و دمکراسی پروری است. آیا براستی چنان که آقای اسماعیل نوری علا در نوشته خویش بر آن اصرار دارد فرقی میان صدام حسین و محمد خاتمی نیست؟ فرق میان این دو آنقدر مشخص است که برای ندیدن آن می بایست در کوچه پس کوچه های شناخت گم گشته بود. نه تنها بین خاتمی و صدام فرق است بلکه بین آیت الله خمینی، خامنه ای و هاشمی رفسنجانی نیز با صدام تفاوت هست. آیت الله خمینی و شاگردانش اگر در سودای صدور انقلاب اسلامی بر ادامه جنگ بی حاصل و ویرانگر اصرار ورزیدند و آن را به داخل خاک عراق کشیدند و اگر کردها را سرکوب کردند، جوانان و نوجوانان ایرانی را دسته دسته در میادین مین به کشتن دادند اما نه بر سر سربازان عراقی بمب شیمیایی ریختند و نه بر روی مردم بی دفاع روستاهای کردستان. از آن گذشته هم آیت الله خمینی نشان داد که لااقل شهامت مسئولیت پذیری در جنگ و سرکشیدن جام زهر را داشت و هم شاگردانش در حکومت نشان داده اند که علیرغم شعارهای ضد امریکایی و تهدیدهای روزمره شان، اهل مذاکره و عقب نشینی در برابر قدرت نیز هستند. آنها نشان داده اند که لااقل بیشتر از صدام حسین در برابر سیاست های جهانی و مناسبات میان قدرت های بزرگ از خود درایت نشان می دهند.
مسئله چشم بستن بر جنایاتی که در نظام جمهوری اسلامی با مسئولیت و یا به فرمان آیت الله خمینی و دیگر مسئولان بلند پایه نظام صورت پذیرفته است نیست، مشکل اما ندیدن تفاوت ها و ورود به بیراهه اغراق گویی هایی است که هیچ سنخیتی با فرهنگ دمکراسی، مدارا و سالم سازی محیط گفتگو ندارد.
مقایسه ی کشتار ایرانیان به دست اعراب در نزدیک به چهارده قرن پیش با جنایت صدام در حلبچه، در مقابل هم قرار دادن "ایرانی متمدن" با "عرب وحشی و بی فرهنگ"، نوعی اسلام ستیزی و دامن زدن به اختلاف ایرانی و عرب، که در دیگر مقالات آقای نوری علا نیز دیده می شود، نه تنها بسیار بدور از فرهنگ دمکراسی و مدارا و دوستی بین ملت هاست، بلکه متاسفانه گویای تمایلی پوپولیستی در بخشی از ایرانیان است که می خواهند در ملغمه ای تاریخی-فرهنگی جمهوری اسلامی را ادامه حاکمیت اعراب مسلمان بر ایران برشمارند و بدین وسیله هم انتقام سیاهکاری های جمهوری اسلامی و ظلم و ستمی که از سوی این نظام بر آنها رفته است را از اعراب بگیرند و هم شانه از زیر بار مسئولیت خود در روی کارآمدن جمهوری اسلامی خالی کنند.


زیرنویس

1. صدام به این آسانی ها نمی میرد، جمعه گردی های اسماعیل نوری علا، سایت گویانیوز، 15 دی 1385
http://news.gooya.eu/society/archives/056289.php