جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۶


پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۵ - ۱۵ مارس ۲۰۰۷

فقر استدلال
(نقدی بر مقاله خانم آزاده فرقانی)

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

خانم آزاده فرقانی؛
با سلام و درود و ارجگذاری مبارزات شما در جنبش زنان. شما در مقاله خود تحت عنوان " بیا لطفی کن ای بانو" در سایت روز و عصر نو]1[، در ارتباط با حمایت از مبارزات زنان درخواستی مستقیما از ملکه پیشین ایران خانم فرح پهلوی و تلویحا از دیگر مخالفان نظام جمهوری اسلامی کرد ه اید که قابل تامل است. خلاصه پیام شما این است که حمایت شاه بانوی پیشین ایران بجای اینکه کمکی به شما و یارانتان در راه احقاق حقوق خود باشد، برعکس خاری در پیش پای شما ایجاد خواهد کرد و بهانه به دست بازجویان و سرکوب کنندگان شما خواهد داد که شما را منتسب به ضد انقلاب و خارج از کشور کنند. شما نوشته اید که " این حرف دل تقریبا تمامی دوستان و آشنایان من در فعالیت اجتماعی زنان است." شما و یارانتان در ایران در صحنه واقعی مبارزه هستید و مبارزان و مخالفان در خارج از کشور می بایست درخواست های شما را مورد کمال توجه نشان دهند، اما بسط و گسترشی که به مطلب خود داده اید من را بر آن داشت تا نکاتی را در ارتباط با نظرات و شیوه استدلال شما مطرح کنم:

1. شما علیرغم اینکه در ابتدای نوشته خویش سعی کرده اید عنان کلام را نگهدارید، در بخش های بعدی با کلمات و عباراتی سخت به شاه بانوی ایران تاخته اید. تلاش کرده اید به جنبش زنان رنگ مبارزه طبقاتی بزنید. مبارزه فقیر و غنی را چنان در این میان عمده کرده اید که از یاد برده اید که حقوق زنان اشراف و طبقات بالای جامعه نیز در آنچه که مربوط به "حقوق زنان" می شود همانقدر در ایران پایمال می شود که حقوق زنان طبقات پایین جامعه.
از سوی دیگر نقش زنان طبقات متوسط و بالای جامعه در پیشبرد مبارزات زنان هم بخاطر آگاهی آنها از حقوق خود هم به علت جایگاه آنها حتی در همان اجتماع نابرابر ایران چشمگیرتر از مبارزات زنان اقشار پائینی جامعه است.

2. شیوه استدلال شما در ایرادگیری از حمایت خانم فرح پهلوی و یا دیگر شخصیت های سیاسی خارج و داخل کشور از مبارزات زنان ایران دارای تناقض است. شما از یکسو از شاه بانوی ایران می خواهید که سکوت اختیار کند و با حمایتش از شما برایتان دردسر درست نکند از سوی دیگر خطاب به وی می گویید " شما آیا ریالی از ثروت فراوان خود برای جنبش زنانی که بی تردید اشرافیت و بالا نشینی را به هر نوع ممکن پس می زند خرج کرده اید؟" شما که حمایت لفظی و معنوی ایشان را سنگ راه خود می دانید چگونه می توانید وی را مورد مواخذه قرار دهید که "ریالی از ثروت فراوان خود" را برای جنبش زنان خرج کرده و یا نکرده است؟! هیچ فکر کرده اید اگر ریالی از سوی ایشان به جنبش زنان کمک شده بود در بازجویی ها مشکلتان چند برابر می شد؟

3. از آنجاکه شما در مقاله تان خواسته اید تمام حساب های قبلی و اکنون خود مانند استبداد نظام پهلوی، کشتار مخالفان رژیم شاه، طرفداری بخشی از مخالفان نظام اسلامی از حمله نظامی امریکا، نئولیبرالیسم و مبارزه غنی و فقیر را نیز با خانم فرح پهلوی تسویه کنید، دچار تناقض گویی شده اید. شما از یکسو از ایشان می خواهید سکوت اختیار کند از یکسو ایشان را متهم می کنید که در برابر "کشتار نیروهای چپ، سوسیالیست، کمونیست ها، آزادیخواه، دگراندیش عقیدتی و جز آن" سکوت کرده است! مطمئن باشید با چنین استدلالی اگر ایشان به زعم شما در موارد نامبرده سکوت نمی کرد، آن بازجویانی که کار خود را بلدند، حمایت وی را دلیلی برای محکومیت بیشتر مخالفان چپ می دانستند و شما مجبور بودید ایشان را در آن موقع نیز دعوت به سکوت کنید.

4. همانطور که قبلا اشاره شد شما و دوستان و همفکرانتان در جنبش زنان و یا در دیگر جنبش های حقوق مدنی در ایران صد البته حق دارید برای کاهش فشار بازجویان از مخالفان مختلف نظام بخواهید در اقدامات حمایتی خویش از حرکت های شما جانب احتیاط را نگهدارند. اما بدانید که این نحوه ی استدلال شما را به عقب نشینی ها و یا "درخواست سکوت کردن ها"ی بیشتر واخواهد داشت. در پایان همین مقاله شما مجبور شده اید حتی اکبر گنجی که این همه برای احقاق حقوق مدنی در ایران از جمله حقوق زنان کشور مبارزه کرده و هزینه پرداخته است را دعوت به سکوت کنید چراکه بازجویان جنبش شما را به وی منتسب می کنند. به بازجویان بگویید: حقانیت ما ربطی به حمایت معنوی یا سکوت این و آن شخصیت و یا نیروی سیاسی ندارد. وگرنه بازی بازجویان را پایانی نیست. اگر خانم فرح پهلوی، اکبر گنجی یا شیرین عبادی و لائیک ها هم در حمایت از جنبش زنان سکوت کنند، فردا حمایت رادیو بی بی سی و رادیو فردا را بر سرتان خواهند کوبید.

با آرزوی موفقیت برای شما و جنبش زنان ایران

زیرنویس
1.
http://asre-nou.net/1385/esfand/23/m-bia-lotfi-kon.html













یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵


اكثريت خاموش، حميد فرخنده
این مطلب برای اولین بار در تاریخ دوشنبه 15 دي 1382 در گویا نیوز منتشر شد


بعد از سال ها پراكندگى در ميان جمهورى خواهان ايران، برگزارى اولين همايش سراسرى اتحاد جمهورى خواهان در روزهاى هشتم
تا دهم ژانويه 2004 در برلين، نويد دهنده پختگى اپوزيسيون ايرانى است. براى اولين بار بعد از جدائى ها و گروه گرايى هاى ساليان دراز، بخش بزرگى از اپوزيسيون جمهورى خواه حول ارزشهاى مشترك جمهورى خواهى، جدائى دين و دولت، دمكراسى و حقوق بشر و پرهيز از خشونت در مبارزات سياسى، گرد خواهند آمد. آنها برآنند تا در اين گام نو فرق ميان آنها كه در حصار تنگ منافع گروهى و محفلى با سنگر گرفتن در پناه تحليل هاى تنگ نظرانه و كلى گوئى هاى هميشگى، متخصص"نه" گفتن به همه چيز و پس زدن هر دستى كه براى همكارى و هميارى دراز شده است هستند و آنهايى كه ساختن ايرانى آزاد، آباد و مردمسالار را كار مشترك همه ايرانيان مى دانند و شيرينى نقاط اشتراك را بيش از تلخى اختلاف نظرها حس مى كنند، به هموطنان خود و جهانيان نشان دهند.
اين گام نو اما مى توانست بسى پربارتر باشد اگر رهبران و اعضا و سازمان فدائيان خلق ايران ( اكثريت) كه از جمله امضا كنندگان بيانيه اتحاد جمهورى خواهان و شركت كنندگان دراين همايش هستند، قبل از برگزارى آن، سكوت در مورد انتقاداتى كه نسبت به سياست هاى گذشته اين سازمان مطرح است را بى پاسخ نمى گذاشتند.قبل از هر چيز بايد بر اين تاكيد كنم كه طبيعتا بر آن نيستم كه مى توان گذشته اشخاص و اشتباهات سياسى افراد يا سازمان ها را چماقى كرد براى تخطئه فعاليت هاى امروز آنها و دورى گزيدن از همكارى ها و هم يارى ها بويژه در جبهه يا اتحادى به وسعت اتحاد جمهورى خواهان ايران. اتحادى كه خوشبختانه توانسته است طيف وسيعى از فعالين گروه هاى مختلف سياسى، دانشگاهيان، كارشناسان و ديگر ايرانيان را ضمن داشتن نظرات سياسى گوناگون، به ضرورت امضاى بيانه اتحاد جمهورى خواهان بخاطر ارزش هاى پايه اى مطرح شده در آن، ترغيب كند.(1)نمى توان در آستانه همايش سراسرى اتحاد جمهورى خواهان بود، شاهد دعوت هاى پى در پى رهبران سازمان فدائيان خلق(اكثريت) براى پيوستن ديگر جمهورى خواهان به گرد آمدن زير سقف اتحاد جمهورى خواهان و انتقاد آنها از ديگران به خاطر نپيوستن به اين حركت بود و در وراى اين همه، خود را مدافع نگاه مدرن به فعاليت هاى سياسى و منادى تجدد خواند، گذشته را چراغ راه آينده خواست، اما برخى اتفاقات مهم در تاريخ حيات سازمان را به سكوت برگزار كرد. هرچند فدائيان اكثريت فقط بخشى از طيف وسيع نيروهاى شركت كننده در اين اتحاد هستند اما مى توان گفت كه دليل اكراه بخشى از جمهورى خواهان از پيوستن به اتحاد جمهورى خواهان ايران، همين عدم نقد گذشته خود از طرف اين سازمان است.سازمان فدائيان خلق ايران (اكثريت) از بدو تولدش در سال 1359 در پى تقسيم سازمان چريك هاى فدائى خلق به دو بخش" اقليت" و" اكثريت" تا به امروز سه تحول مهم در عرصه استراتژى و تاكتيك را از سر گذرانده است بدون اينكه خارج از چارچوب سازمانى، اسنادى در اين موارد به مردم ايران و بخصوص "پايگاه اجتماعى" خود ارائه كرده باشد. اين سه عبارتند از:
1. متحول شدن از سازمانى ماركسيست لنينيست به يك سازمان سوسيال دمكرات.
2. گذار از بها ندادن ديروز به آزادى هاى سياسى، حمايت از رژيم جمهورى اسلامى "ضد امپرياليست" وهمصدائى با نظام اسلامى در سال هاى اول دهه سياه 60 براى سركوب "ضد انقلاب" (2) تا زمان قلع و قمع شدن كادرها، اعضا و هواداران سازمان به دست نظام جمهورى اسلامى، به طرفدارى امروز از آزادى هاى سياسى و مردم سالارى.
3. تحول از عدم رعايت دمكراسى درون تشكيلاتى درحداقل يك دهه و نيم از حيات سياسى سازمان تا پذيرش دمكراسى درون تشكيلاتى. ( 3 و 4)
و در كنار اين سه چرخش مهم، برخورد هاى غيراخلاقى رهبران اين سازمان كه به شيوه سنتى حزب توده به ترور شخصت جدا شدگان و معترضين پرداختند و آنها را "مشكوك و سيا ساخته" خواندند نيز قابل ذكر است. (4)آيا سازمان فدائيان خلق (اكثريت) متوجه نقش و سهم مهم خود در تشتت و پراكندگى بخش بزرگى از چپ ايران هست؟ بى شك رفتار رهبران اين سازمان چه در عرصه سياسى و چه در عرصه تشكيلاتى، نقش مهمى در متنفر كردن بخش بزرگى از نيروى چپ بويژه جوانان سال هاى شصت كه اكنون به ميانسالى رسيده اند، از سياست و فعاليت سياسى داشته است و دارد.متاسفانه برخودهاى ناروا با معترضين را نمى توان فقط مربوط به گذشته تا بحال به سكوت برگزار شده سازمان دانست. برخورد آقاى فرخ نگهدار با آقاى اتابك فتح الله زاده نويسنده كتاب "خانه دائى يوسف"( 6 و7) و نامه ايشان به آقاى ف. تابان سردبير سايت انترنتى "اخبار امروز" در پى چاپ سندى در مورد دستور احتمالى رهبر جمهورى اسلامى براى كمك به سازمان القاعده همه در يكى دو سال اخير روى داده اند. در هر دوى اين موارد بجاى جواب دادن به انتقادات مطرح شده و يا ارائه استدلال منطقى، براى شانه خالى كردن از جواب، باز سعى در " مشكوك" جلوه دادن طرف مقابل شد. ( 7 و 8)شگفت انگيزتر از اين نحوه برخورد آقاى نگهدار با كسانى كه بخش بزرگى از زندگى و انرژى خود را صرف مبارزه براى عدالت اجتماعى و آزادى در صفوف سازمان چريك هاى فدائى خلق و بعد از انشعاب، در سازمان فدائيان اكثريت كرده اند، سكوت اين سازمان است در قبال چنين بر خوردهائى. در اين ميان بجز يكى دو اعتراض از اين جا و آنجا، هيچ صداى اعتراضى از بدنه اين سازمان كه خود را ظاهرا متحول شده و مدرن گشته مى داند، بر نخاست. واضح است كه سازمان ها و گروهاى سياسى نمى توانند شانه از زير بار مسئوليت رفتارهاى غيراخلاقى رهبران خود خالى كنند، چه آنها هستند كه چنين رهبرانى را برگزيده اند و يا با سكوت خود بر اعمال و گفته هاى آنان صحه مى گذارند. براى " تماس با پايگاه اجتماعى خود" كه اين همه بحق بر آن تاكيد مى شود، بويژه براى التيام زخم هاى گذشته و غلبه بر بى اعتمادى هاى بوجود آمده بين مردم و سازما ن هاى چپ، نقد گذشته خود و شفافيت از لازمه هاى كار نه تنها سازمان فدائيان اكثريت، كه همه گروهها، سازمانها و احزابى است كه در پى اين مهم هستند. مدرنيته و الزامات آن را فقط به ديگران توصيه نكنيم. وقتى درس غلبه بر محفل گرايى و خودمحورى به ديگران مى دهيم خود بايد شاگردان ممتاز كلاس انتقاد از خود و فروتنى باشيم.
با آرزوى موفقيت همايش سراسرى اتحاد جمهورى خواهان ايران در برلين و به اميد برگزيده شدن مسئولانى كه بر نيروى جاذبه اين اتحاد نو پا بيفزايند و نه بر نيروى دافعه آن.
منابع:
1. بيانيه" اتحاد جمهورى خواهان ايران"، سايت اتحاد جمهورى خواهان: www.jomhouri.com2." كار" اكثريت شماره 127، مهر ماه 13603. اتحاد جمهورى خواهان نياز دمكراسى، مهدى فتاپور، سايت گويا نيوز 5 دى 13824. جمهورى خواهان ايران و مسئله گزينش رهبرى "مركزيت"، مسعود نقره كار، سايت اخبار روز30 آبان 13825." خانه دائى يوسف"، گفتارى در مورد مهاجرت فدائيان اكثريت به شوروى، اتابك فتح الله زاده، چاپ دوم 2002، نشر باران، سوئد6. آقاى فرخ نگهدار، چرا از نقد و پرسش گرى مى هراسيد؟ اتابك فتح الله زاده، شماره 85 نشريه راه آزادى، اسفند 13807. گفتگو با فرخ نگهدار، نشريه آرش، چاپ پاريس، شماره 79 آبان 1380 8. نامه فرخ نگهدار به اخبار روز و يك توضيح، سايت اخبار روز، 10 خرداد 1382
مقالات بازديد 572 دنبالک 0 نسخه قابل چاپ بازگشت به بالاي صفحه
در همين زمينه:15 دي » نامه سرگشاده به اتحاد جمهوری خواهان ایران در باره تحریم انتخابات مجلس هفتم15 دي » پيامى به طيف گسترده جمهوريخواهان سكولار15 دي » ضرورتها و سازوكارهاي اتحاد جمهوريخواهان، مجيد محمدي14 دي » همآیش سراسری اتحاد جمهوری خواهان، پاسخی بنیادین به بن بست اصلاحات، فرخ نگهدار13 دي » همايش اتحاد جمهوري خواهان، مصاحبه راديو پيوند با بابک امير خسروي
دنبالک:http://khabarnameh.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/2938 فهرست زير سايت هايي هستند که به 'اكثريت خاموش، حميد فرخنده' لينک داده اند.
:: صفحه اول
:: سياست
:: جامعه
:: فرهنگ و هنر
:: تکنولوژی
:: ورزش
:: اقتصاد
:: جهان
:: بايگانی
English ::
» گويا
» پشتيباني مالي
» گروه گويا در ياهو
سازمان ها و گروهاى سياسى نمى توانند شانه از زير بار مسئوليت رفتارهاى غيراخلاقى رهبران خود خالى كنند.
var site="sm9gooyanews"



جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵


صدای سوم همیشه راه سوم نیست


حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com


هر از چندی در بزنگاههای مهم سیاسی ایران، چه در زمینه تحولات داخلی نظام جمهوری اسلامی و چه در عرصه مناقشات این نظام با جامعه جهانی، از سوی برخی از نیروها و فعالین سیاسی صحبت از "صدای سوم" می شود.
فرصت های انتخاباتی سال های اخیر در جمهوری اسلامی و افزایش خطر تهدید حمله نظامی امریکا به ایران در پی اوج گیری تنش در ماجرای پرونده هسته ای کشور، موارد مشخصی هستند که در آستانه هر کدام از آنها، صدای سوم خود را منادی و مبتکر راه سومی برای دمکراسی خواهان و صلح طلبان واقعی معرفی کرده است که گویا راه جدیدی است در میان باتلاق طرفداری از حمله نظامی امریکا و چاه هواداری از حفظ موجودیت نظام جمهوری اسلامی. راهی که نه دستان طرفدارانش آلوده به همراهی با محافل جنگ طلب در دولت امریکا علیه کشور خویش است، نه سرافکندگی هم مسیری با جمهوری اسلامی را بر پیشانی راهیان خود دارد. رسالت این راه سوم به زعم سخنگویان آن این بوده و هست که مردم را از اجبار انتخاب میان آلترناتیوهایی که نظام جمهوری اسلامی یا میلیتاریسم امریکا در برابر مردم ایران نهاده اند، رهایی بخشد.
با چنین دیدگاهی، در سال های اخیر بعد از افول جنبش اصلاحات در دوره دوم ریاست جمهوری محمد خاتمی، منادیان این صدای سوم در قامت دمکراسی خواهان راستین که نه به دنبال راههای خشونت آمیز مبارزه هستند و نه اصلاح طلبان حکومتی و بازی جناح های درون نظام را برمی تابند، تحریم انتخابات را آلترناتیو سومی دانستند خارج از مسیر حرکت کند و مماشات طلبانه اصلاح طلبان حکومتی، که در خدمت توسعه دمکراسی در ایران خواهد بود. واقعیت این است که با ناکارآمدی اصلاحات، صدای سومی هم در داخل و هم در خارج از کشور برخاست، اما در اینکه این صدای سوم، راه سومی را برای پیشبرد امر دمکراسی در داخل کشور گشود جای بسی پرسش است. علیرغم نیات دمکراسی خواهانه صاحبان صدای سوم، نتیجه عملی رفتار سیاسی آنها اما در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری به جای گشودن راه سوم، به بستن راه دوم ( شکست اصلاح طلبان) و تعریض راه اول (پیروزی اقتدارگرایان) کمک کرد. تحریم انتخابات نتیجه اش در سحرگاه چهارم تیرماه 84 اعلام پیروزی محمود احمدی نژاد بود که صبح دولتش ماجراجویی در پرونده هسته ای، تنش در سیاست خارجی و افزایش فشار بر دمکراسی خواهان، تشدید سانسور و ناکارآمدی در مدیریت و اقتصاد در داخل کشور برای مردم به ارمغان آورد. از سوی دیگر تحریم در سال های گذشته به عنوان حرکتی سلبی، نتوانسته است حداقل پایه ای ایجابی برای اتحاد و همکاری های بعدی نیروهای دمکراسی خواه تحریم کننده باشد.

داشتن صدای سوم الزاما به معنای در اختیار داشتن راه سوم نیست. هرچند وجود صدایی نو مقدمه شکافتن سقف رکود سیاسی و درانداختن طرحی نو در میان صف بندی های معمول سیاسی است، اما اصولا ساده انگاری خواهد بود هرگاه به صرف داشتن صدایی متفاوت خود را صاحب راهی متفاوت نیز بدانیم. صدای سوم آسانی بیان خود را دارد و راه سوم سختی های ایجاد و حرکت آفرینی مخصوص به خود را. اگر مدعی نشویم که صرف داشتن صدای سوم و تکرار آن باعث ایجاد راه سوم و یا لااقل اتحاد گسترده نیروهای سیاسی تحریم کننده به مثابه پیش شرطی برای واقعیت بخشیدن به این راه در فرصت های سیاسی آتی می شود، باید به این واقعیت گردن نهیم که در عرصه سیاست دارا بودن ویترینی از آرزوها، آرمان ها و صداهای زیبا نیستند که بخودی خود تعیین کننده اند، بلکه این امکانات، قدرت و میزان حضور نیروهای تحول خواه در صحنه اجتماع است که قادر خواهد بود صدایی متفاوت در مورد تحولات سیاسی یک کشور را به راه سیاسی سومی برای مردم آن تبدیل کند. فراخوان تحریم البته هنگامی می تواند به راه سوم به سوی دمکراسی تبدیل شود که اولا زمینه کارآئی دعوت به تحریم و در نتیجه گستردگی آن وجود داشته باشد و ثانیا نیروهای سیاسی اپوزیسیون در ارتباطی نزدیک با مردم و دارای برنامه ای مشخص برای به عقب واداشتن حاکمیت استبدادی با گامهایی سنجیده باشند.

با این وجود صحبت از راه سوم در آستانه انتخابات، لااقل در عرصه نظر واقع گرایانه تر می نماید تا صحبت از این راه هنگام افزایش خطر حمله نظامی امریکا به ایران. چراکه اگر نظام اسلامی تنها امکان انتخاب در چهار چوب دو جناح محافظه کار و اصلاح طلب را برای مردم مجاز می داند، آنهم با شرایطی ناعادلانه، اما یک طرف انتخابات در هر حال مردمی هستند که اگر جمهوری اسلامی آنها را از حق انتخاب آزاد محروم کرده است، آنها نیز به نوبه خود قادر بوده و هستند که جمهوری اسلامی را از آرای خود محروم کنند. اما از آنجاکه در شرایط کنونی سهم و نقش مردم در جلوگیری از حمله نظامی به ایران بسیار کمتر از توان آنها در تاثیر گذاری در نتیجه انتخابات است، به علت اینکه تقویم جنگ و زمان حمله نظامی اصولا برخلاف تاریخ برگزاری انتخابات کاملا مشخص و از پیش اعلام شده نیست و مهم تر از همه چون حمله نظامی اساسا عوض کردن صورت مسئله ی مبارزه ی اپوزیسیون دمکراسی خواه برای برقراری مردمسالاری در کشور است، راه سوم موضوعیت خود را از دست می دهد و به سخن دیگر سالبه به انتفاء موضوع است.

اگر پرونده هسته ای ایران چند سال است که در آژانس بین المللی انرژی اتمی باز شده و حدود یکسال است که با قرار گرفتن روی میز شورای امنیت سازمان ملل بر نگرانی جامعه بین المللی افزوده است، پرونده حقوق بشری ایران اما 28 سال است که هم برای مردم ایران و هم در افکار عمومی و مجامع بین المللی باز بوده است. پرونده قطور نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی نه با شروع بحران در پرونده انرژی اتمی ایران باز شده است و نه با عقب نشینی احتمالی جمهوری اسلامی یا حصول توافقی در این مورد با جامعه جهانی، بسته خواهد شد. چراکه بحران تناقض جمهوری اسلامی با معیارهای دمکراسی و حقوق بشر در پنهان خانه های اتمی کشور شکل نگرفته بلکه نزدیک به سه دهه است که مردم ایران با فراز و فرودهایی آن را در کوچه وخیابان، محل تحصیل و کار، زندان و حتی در خانه های خود با آن درگیر بوده اند. بر همین اساس، مبارزه برای دمکراسی و حقوق بشر در ایران در صورت عدم حمله نظامی امریکا و یا تصمیم جمهوری اسلامی به تعلیق غنی سازی و بازگشت به میز مذاکره، بخاطر خارج شدن مسئله حقوق بشر از سایه بحران پرونده هسته ای و جنگ، اوج تازه ای نیز خواهد گرفت. اعتراض به پایمال شدن حقوق بشر از سوی جمهوری اسلامی بسیار مهم است، اما اگر به سهم خود بگذاریم جنگ طلبان در هیئت حاکمه امریکا و برخی متحدان آنها در دیگر کشورها از چاشنی حقوق بشر برای خوراندن نقشه حمله نظامی خویش به افکار عمومی جهان استفاده کنند، نهایتا به مبارزه برای دمکراسی و حقوق بشر جفا کرده ایم.

تلاش برای بسیج افکار عمومی در داخل و خارج کشور علیه حمله نظامی امریکا به ایران از یکسو و فشار به سران جمهوری اسلامی برای بازگشت به میز مذاکره و تامل با جامعه جهانی از سوی دیگر، البته امری لازم است. اما همانطور که اشاره شد نباید از نظر دور داشت که تصمیم حمله نظامی به ایران از سوی امریکا که قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل نیز باد بر بادبان کشتی های جنگی اش انداخته است، یا تصمیم ایران به عقب نشینی از مواضع سرسختانه خود و تعلیق غنی سازی اورانیم، در شرایط و چشم انداز کنونی خارج از اراده مردم ایران و صلح دوستان جهان است. اکنون طرفداران جنگ در هیئت حاکمه دولت امریکا و برخی دیگر دولت ها و لابی های طرفدار اسرائیل در امریکا و سایر نقاط جهان از یکسو و رهبر جمهوری اسلامی، رئیس جمهور احمدی نژاد و حامیانش و عقلای جمهوری اسلامی به سرکردگی هاشمی رفسنجانی از سوی دیگر هستند که نقش تعین کننده در سرنوشت پرونده هسته ای ایران خواهند داشت. البته اگر در ایران یک جنبش بزرگ صلح طلبی در جهت فشار به حاکمان کشور برای گردن نهادن به قطعنامه شورای امنیت و در مخالفت با سیاست های ماجراجویانه در سیاست خارجی به راه می افتاد،
بی شک سران جمهوری اسلامی ایران نمی توانستند این خواست عمومی را نادیده بگیرند. در آن صورت زمینه تحول در بسیاری معادلات دیگر قدرت نیز در داخل کشور فراهم بود و چه بسا بی اعتمادی جامعه جهانی نسبت به توسعه
فن آوری انرژی هسته ای ایران نیز کاهش می یافت.
در شرایط کنونی، هرچند هم از نظر اخلاقی هم از نظر سیاسی مخالفت با حمله نظامی به ایران مهم است، اما نباید بیش از حد از حرکت های مخالف جنگ انتظار داشت. نه با تظاهرات چند صد نفره ی فعالین اپوزیسیون در شهرهای مختلف جهان به فرض خوشبینانه ی به توافق رسیدن آنها در این مورد، حتی اگر صلح دوستان دیگر کشوررها نیز به این حرکت بپیوندند، می شود جلو حمله نظامی احتمالی امریکا و متحدانش را گرفت و نه در خانه نشستن یا بی تفاوتی آنها الزاما جنگ را در پی خواهد داشت.
اگر می پذیریم که حمله نظامی به ایران نه تنها برای کشور دمکراسی به ارمغان نخواهد آورد بلکه راه پرسنگلاخ آن را نیز نابود ساخته و تحقق این امر در ایران را برای سال ها به عقب می اندازد، در مخالفت قاطع با هر نوع حمله نظامی امریکا یا هر کشور دیگری به ایران جایی برای اما و اگرها باقی نمی ماند.

حمله نظامی به ایران کور کردن گره دمکراسی در کشور است. جنگ مستبدان واقعی امروز را به قهرمانان دروغین فردا تبدیل خواهد کرد. از آزادی ستیزان و پایمال کنندگان حقوق بشر در ایران، شهید و مظلوم خواهد ساخت. باعث جایگزینی آرامش، خردگرایی و شعوری که لازمه ساختن دمکراسی است با خشونت، احساسات شدید ناسیونالیستی و شعارهای ضد امریکایی خواهد شد. حمله نظامی به ایران تنها حمله به جمهوری اسلامی نیست، ویرانی ایران نیز هست. شعله ورتر کردن آتش هم اکنون روشن جنگ در منطقه و گسترش آن به تمامی خاورمیانه است. گره دمکراسی در ایران تنها می تواند به دست خود مردم ایران باز شود.
جنگ، ویرانی همه راه های دیگر است، حتی اگر بر ویرانه های خود صداهایی باقی گذارد تا از سکوت، تردید و
بی تفاوتی ها در آستانه حمله نظامی حسرت بخورند.

شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۵







چهارشنبه 2 اسفند 1385
رضاخان برنده مسابقه کودتا، به مناسبت سالروز کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، حميد فرخنده
رضاخان نه از خانواده ای اشرافی بود و نه مانند سرسلسله های پادشاهی ايران ايل و قبيله ای پشت سر داشت. در به کارگيری قدرت "شمشير" اما بی شباهت به اسلاف خود نبود. او فاصله سربازی تا سرداری را با انضباط نظامی، شجاعت و ذکاوت خويش پيمود و ويژگی هايش او را برنده مسابقه ای ساخت که شرکت کنندگان مشتاق ديگری نيز داشت

جنگ جهانی دوم برای ايران وقايع شهريور ۱۳۲۰، از جمله اشغال موقت شمال و جنوب کشور توسط قوای متفقين را به همراه داشت.
اما به علت سقوط ديکتاتوری رضا شاه در پی اين رويداد، باز شدن فضای سياسی کشور، رشد احزاب و انتشار آزاد مطبوعات، اين برهه از تاريخ معاصر ايران در خاطره جمعی ايرانيان به مثابه فرج بعد از شدت، دورانی دوست داشتنی و پر اميد است. جنگ جهانی اول اما گشايش حاصل شده بعد از صدها سال استبداد در ايران را دچار سختی های خود ساخت. اين جنگ هنگامی رخ داد که مشروطه نوپای ايران با انواع دسيسه های دولت های استعماری روس و انگليس دست به گريبان بود. يکسال و نيم بعد از صدور فرمان مشروطه توسط مظفرالدين شاه و يکسال بعد از تصويب قانون اساسی مشروطه، در حاليکه محمد علی شاه بر ايران سلطنت می کرد، دولت های روس و انگليس از ترس قدرت روز افزون آلمان راه اتحاد در پيش گرفتند و به تبع آن اختلافات خود در صحنه داخلی ايران را نيز کنار گذاشتند. در سال ۱۹۰۷ ميلادی اين دو قدرت بزرگ استعماری، ايران را طی توافقنامه ای که به نام قرارداد ۱۹۰۷ مشهور شد به دو منطقه نفوذ تقسيم کردند. بخش شمالی کشور تحت کنترل روس ها و قسمت جنوبی تحت کنترل انگليسی ها درآمد. تنها باريکه ای مرکزی که تهران و اصفهان در آن قرار می گرفتند را به عنوان منطقه بيطرف باقی گذاشتند. هنگامی که اولين مجلس مشروطه زير بار اين توافقنامه نرفت، پاسخش به توپ بسته شدن به تحريک روس و انگليس، به فرمان محمد علی شاه و توسط ديويزيون قزاق به فرماندهی لياخوف روسی بود. با شروع جنگ جهانی اول در تابستان ۱۹۱۴ ميلادی ( ۱۲۹۳ خورشيدی) تنها ۵ سال پس از فتح تهران توسط مجاهدين مشروطه و خلع محمد علی شاه از سلطنت، بنا به توافقنامه استعماری ديگری که به قرارداد ۱۹۱۵ مشهور است همان منطقه کوچک مرکزی نيز ميان دو طرف تقسيم شد و روس ها تا اصفهان را تحت تسلط خود قرار دادند و انگليسی ها در تمام جنوب مستقر شدند. در اين روزهای نااميدی برای تماميت ارضی ايران اما وقوع انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسيه به طور معجزه آسا به کمک استقلال ايران آمد. قبل از اينکه پرولتاريای روسيه از مزايای انقلاب بلشويکی خويش بهره مند شود، اين ايرانيان بودند که از کوتاه شدن دست يکی از دشمنان استقلال کشور خود شاد گشتند. دولت انقلابی روسيه تمامی قراردادهای استعماری دولت های تزاری را ملغی اعلام کرد، نيروهای نظامی خود را از ايران بيرون برد و از انگليس نيز خواست چنين کند.با وجود اينکه وقوع انقلاب اکتبر يکی از دشمنان بزرگ استقلال ايران را از صحنه حذف کرد، اما باعث يکه تاز شدن انگلستان در کشور شد. از سوی ديگر متحد ديروز انگليس در جنگ جهانی اول اکنون به دشمن سرخی تبديل شده بود که آتش انقلاب بلشويکی اش می توانست دامن هند، مستعمره بزرگ انگليس در شرق ايران را بگيرد. جابجايی در صف بندی های سياسی بين المللی و منطقه ای در پايان جنگ جهانی اول، استعمارگر پير را به سرعت برای طراحی سياست خارجی خود در شرايط جديد دست بکار کرد. انگلستان با قرارداد ۱۹۱۹(۱۲۹۸ خورشيدی) که بين وثوق الدوله و سفير انگليس در غياب مجلس به امضا رسيد، در حقيقت تلاش داشت قرارداد ۱۹۱۵ را بدون رقيب پيشين اجرا و ايران را تماما مستعمره خويش کند. اما تلاش های آزاديخواهان، حمايت مردم از آنها و مخالفت احمد شاه با اين قرارداد ننگين باعث نقش بر آب شدن اين نقشه شد و کابينه وثوق الدوله جای خود را به دولت خوشنام مشيرالدوله داد. انگليس که موفق نشده بود نقشه استعماری خود را مستقيما عملی کند، سياست خود را به روی کار آوردن حکومتی مورد اعتماد خويش در ايران، معطوف کرد. از همين زمان شبح کودتا در آسمان ايران به حرکت درآمد. تلاش های لرد کرزن وزير امور خارجه انگلستان برای جايگزينی نيرويی مورد اعتماد دولت انگليس که اکنون مجبور بود به حضور مستقيم خود در ايران پايان دهد، شروع شد. با فشار و تهديد سفارت انگليس در تهران، شاه جوان ايران کابينه مشيرالدوله را از کار برکنار کرد و باز با تهديد و پيشنهاد "نورمان" کاردار اين سفارتخانه، احمد شاه فرد بی خطری مانند سردار منصور رشتی (سپهدار) را به نخست وزيری برگزيد. بيش از هشت سال از همدلی انگليس با مشروطه خواهان، از روزهايی که سفارتخانه انگليس مامن و محل بست نشينی مشروطه خواهان بود نمی گذشت. اما سفارت انگلستان در تهران نه تنها باعث سقوط کابينه ی ملی مشيرالدوله شده بود بلکه اکنون مامورانش آزادانه در خيابان های تهران و برخی نقاط ديگر در جستجوی کانديدای مناسب برای کودتا عليه دولت مشروطه بودند.سال های حد فاصل شروع جنبش مشروطه خواهی تا به سلطنت رسيدن رضا شاه چنان سرشار از دخالت های انگلستان و روسيه در امور داخلی ايران و زد و بندهای پنهان رجال سياسی وابسته به بيگانگان با دولت های استعمارگر بويژه دولت انگليس به ضرر منافع ملی ايران است، که می شود حوادث اين دوران بيست ساله را علت تحکيم "تئوری توطئه" و مزمن شدن بيماری سياسی "دائی جان ناپلئونيسم" در اذهان بخشی از ايرانيان دانست.در سال های پايانی جنگ جهانی اول مشروطه خواهان بر اثر اختلافات داخلی و دسيسه های خارجی بسيار تضعيف شده بودند. آنهايی که در پی به توپ بسته شدن مجلس در تهران، با يکسال پايمردی و مقاومت در برابر قوای سرکوبگر دولت مرکزی در تبريز از مشروطه دفاع کرده بودند و آن سردارانی که با بسيج مردم بختياری و گيلان، تهران را فتح و همه ی ايران را از استبداد محمد علی شاهی رهانيده بودند، ديگر حتی توان حفظ پايتخت از آشوب ها و دسيسه های استعمارگران و عوامل داخلی يشان را نداشتند. ترور سيد عبدالله بهبهانی و ميرزا علی محمد خان تربيت از سران مشروطه، اعدام شيخ فضل الله نوری، درگيری نيروهای دولت مشروطه با ستارخان در پارک اتابک به دنبال سرپيچی سردار ملی از خلع سلاح خود و يارانش توسط دولت که در پی سر و سامان دادن به نظم عمومی بود، آن هم در چهاردهم مرداد ۱۲۸۹، يعنی در چهارمين سالروز صدور فرمان مشروطيت، کشته شدن ۳۰۰ نفر از نيروهای ستار خان در اين حمله، زخمی شدن وی از ناحيه پا و دستگيريش، سرانجام مرگ سردار مشروطه چهار سال بعد در پی جراحات وارده به پايش، همه حوادث ناگواری بودند که بتدريج شيرينی انقلاب مشروطيت را به کام مردم ايران تلخ کرده بودند. اتحاد، شور و همبستگی اوايل جنبش مشروطيت بين مردم و ميان رهبران جنبش و فداکاری های مبارزان مشروطه خواه در برانداختن استبداد صغير جای خود را به دودستگی ها و دشمنی ها داده بود. مردم کم کم از اطراف سران مشروطه پراکنده شدند. آيت الله نائينی از مجتهدان نجف و طرفدار مشروطه چنان از وقايع پيش آمده سرخورده شد که نسخه های کتاب خويش " تنبيه الامة و تنزيه الملة" که حاوی منسجم ترين استدلال های مرجعيت شيعه در دفاع از مشروطيت بود را از بازار جمع آوری کرد و از بين برد. علاوه بر اين قحطی و ناامنی در پی شروع جنگ جهانی اول که اشغال بخش هايی از خاک ايران توسط دولت های روس، انگليس و عثمانی را به همراه داشت، زندگی را بر مردم سخت کرده بود. قدرت حکومت مرکزی بسيار تضعيف شده بود، کلنل محمد تقی خان پسيان در خراسان، شيخ محمد خيابانی در تبريز، ميرزا کوچک خان جنگلی در گيلان، شيخ خزعل در خوزستان و اسماعيل آقا کرد معروف به سميتقو در آذربايجان با تکيه بر جنبش های محلی، شورش هايی عليه دولت مرکزی سازمان داده بودند.در چنين بستری از حوادث تلخ برای ايران و ايرانيان، ژنرال ادموند آيرون سايد وابسته نظامی انگليس برای طراحی کودتا به ايران آمد. در ابتدا نصرت الدوله فرمانفرما(از شاهزادگان قاجار) برای رهبری کودتا در نظر گرفته شده بود. کانديدای اول کودتا و لرد کرزن در لندن در اين مورد با هم ملاقات داشتند. سپهدار تنکابنی (از سران مشروطه و از فاتحان تهران) کانديدای ديگر بود. اما طراحان کودتا سرانجام آن دو را مناسب تشخيص ندادند، آنها در جستجوی فردی بودند که اگر لازم شد بتواند از خود خشونت نيز نشان دهد و از اعدام برخی از رجال سياسی مشروطه ابائی نداشته باشد. از اين رو با برخی از نظاميان تماس هايی گرفته شد، ولی آنها خودداری کردند. شبح کودتا در آسمان پايتخت از نگاه تيزبين برخی از رجال سياسی پنهان نبود. در تهران شايع شده بود که کودتايی در شرف تکوين است. شايعه خروج نيروهايی انگليسی از پايتخت نيز وحشت در دل شاه کشور که خود عقيده داشت "برای سلطنت ساخته نشده است"، افکنده بود. سفارتخانه انگليس محل رفت و آمد افرادی شده بود که منافع ملی کشور را قربانی منافع شخصی خود و مطامع بيگانگان می کردند. سيد ضياء الدين طباطبائی روزنامه نگار ماجراجو و مدير روزنامه رعد يکی از اين افراد بود. او در همکاری با ژنرال آيرون سايد سفارت انگلستان را برای يافتن کودتاچی مناسب ياری می داد. سرانجام آيرون سايد به کمک سيد ضياء رضا خان فرمانده آترياد قزاق همدان را کشف کرد.قزاق ها که نبايد آنها را با مردم قزاقستان در آسيای ميانه اشتباه گرفت، مردمی از اقوام مختلف جنوب روسيه، اوکرائين و لهستان بودند که با فرار از دست اربابان فئودال، زندگی آزادی را در استپ های جنوبی و اطراف رود های دن و دنيپر برگزيده بودند. در جريان جنگ های قدرت های حاکم بر آن نواحی به تدريج نقش مرزداری به قزاق ها سپرده شد. آنها به شجاعت و مهارت های سوارکاری مشهور بودند. نيروهای قزاق در جريان حمله ناپلئون به روسيه با جنگ های نامنظم و حملات پراکنده خود وحشت در دل سربازان فرانسوی افکنده بودند. تا پايان حکومت تزاری واحد های منظم نظامی با نام قزاق در ارتش امپراطوری روسيه وجود داشت. ناصرالدين شاه قاجار در جريان سفرهای اروپايی خود هنرنمايی های نظامی قزاق ها را پسنديد و خواستار تشکيل واحدهای قزاق در ايران شد. طی قراردادی بين ايران و روسيه تزاری در سال ۱۲۵۷ خورشيدی، اين واحدها تحت فرماندهی افسران روسی و با يونيفرم قزاقان روسی ابتدا در سطح بريگاد(تيپ) تشکيل شد و سپس تا سطح ديويزيون (لشکر) ارتقاء يافت. دولت ايران در ابتدای امر تعدادی از سواران قفقازی تبار مهاجر را برای آموزش به آنها سپرد.
اما چهار ديدار در گراند هتل قزوين بين ژنرال آيرون سايد و رضا خان که نيروهای تحت فرماندهی اش در روستای "آق بابا"ی قزوين مستقر بودند، همراه با اطلاعاتی که سيد ضياء از اينجا و آنجا در باره رضاخان سوادکوهی گرد آورده بود، ژنرال انگليسی را به اين نتيجه رساند که او برای کودتا مناسب است. چنين بود که در بامداد سوم اسفند ۱۲۹۹ کودتا با ايده لرد کرزن وزير امور خارجه انگليس و طراحی فرستاده ويژه نظامی اين کشور به ايران، با رهبری سياسی سيد ضياءالدين طباطبائی، به کمک نيروی نظامی بريگاد قزاق و با رهبری نظامی رضا خان بوقوع پيوست. کودتاچيان بدون مقاومتی از سوی نيروهای ژاندارمری و پليس وارد تهران شده و در ساختمان "ارکان حرب" مستقر شدند.تهرانی ها با شليک توپ های آنها از خواب بيدار و از کودتا باخبر شدند. رجال کشور و درباريان به محض خبردار شدن از کودتا شروع به فرار و يا پناه بردن به سفارت خانه ها کردند. وليعهد، شاهزاده حسن ميرزا در حال فرار در دروازه دولاب بعد از اينکه پيام دلگرم کننده برادرش احمد شاه، که در ابتدا خود به کاخ فرح آباد گريخته بود را شنيد، برگشت. نخست وزير سردار فتح الله منصور رشتی تنها و با لباس مندرس به سفارت انگليس وارد شد تا پناهنده شود، ولی راهش ندادند. برخی از شخصيت های ملی چون فکر می کردند کودتا بلشويکی است سفارت فرانسه را برگزيدند و به سفير پيام فرستادند که در صورت وخيم شدن اوضاع، آماده پناه دادن به آنها باشد. حدود دويست نفر از سران مشروطه، شاهزادگان و رجال خوشنام و بدنام کشور توسط کريم آقا بوذرجمهری که در نقش رئيس پليس و ضابط کودتاگران عمل می کرد، دستگير و از امولشان صورت برداری شد. شواهد اوليه حاکی از استقبال مردم به تنگ آمده از قحطی، ناامنی و اختلافات رجال سياسی کشور، از کودتا بود. اطلاعيه های کودتاگران يا به امضای سيد ضياء بود يا به امضای "فرمانده کل قوا- رضا" که اينک سردار سپه ناميده می شد. رضا خان به معنای واقعی خان يا خان زاده نبود. او در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ شمسی در روستای آلاشت از توابع سواد کوه مازندران زاده شد. پدرش عباسعلی فرمانده فوج سوادکوه و مادرش زهرا(نوش آفرين) از مهاجرين قفقاز بود. رضا کودکی چهل روزه بود که پدرش را از دست داد. پس از اين واقعه مادرش وی را به تهران آورد و در فقر و تنگدستی در محله سنگلج زندگی می کردند. در سن ۱۵ سالگی با توصيه يکی از بستگان خويش به عنوان سرباز وارد فوج قزاق سوادکوه شد. در پی قتل ناصرالدين شاه فوج سواد کوه برای حفاظت از سفارتخانه ها و مراکز دولتی به تهران فراخوانده شد. رضا در قزاقخانه به سرعت رشد کرد و در ۲۳ سالگی به سرگروهبانی محافظين بانک استقراضی روسيه در مشهد رسيد. چندی بعد به عنوان وکيل باشی اولين گروهان شصت تير( مسلسل) در ايران منصوب شد و از آنجاکه وی مهارت خاصی در کاربرد آن شصت تير که مدلی به نام ماکسيم بود داشت، به رضا ماکسيم مشهور گشت. گروهان شصت تير رضا خان جزو واحدهای نظامی ای بود که در دوران استبداد صغير برای سرکوب مشروطه خواهان در محاصره تبريز شرکت داشتند. چند سال بعد وی به مقام فرماندهی اين گروهان رسيد. پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان او در سمت محافظان عين الدوله نخست وزير محمد علی شاه مخلوع که به فريمان تبعيد شده بود درآمد و نزد وی در ۲۹ سالگی سواد خواندن و نوشتن آموخت. در دوران دولت های ناپايدار مشروطه در سرکوب قيام های محلی همراه با سواران بختياری و ارامنه از خود رشادت هايی نشان داد. سرانجام رضا خان در سال ۱۲۹۷ خورشيدی، در ۴۱ سالگی به فرماندهی آترياد (بريگاد) همدان نيروهای قزاق منصوب شد و لقب ميرپنج گرفت.رضا خان نه از خانواده ای اشرافی بود و نه مانند سرسلسله های پادشاهی ايران ايل و قبيله ای پشت سر داشت. در به کارگيری قدرت "شمشير" اما بی شباهت به اسلاف خود نبود. او فاصله سربازی تا سرداری را با انضباط نظامی، شجاعت و ذکاوت خويش پيمود و ويژگی هايش او را برنده مسابقه ای ساخت که شرکت کنندگان مشتاق ديگری نيز داشت. شايد هنگامی که در بامداد سوم اسفند ۱۲۹۹ نيروهای تحت فرماندهی رضا خان آسانتر از آنچه انتظار می رفت بدون هيچ مقاومتی وارد تهران شدند و در پی آن اين فرمانده گمنام قزاق ترس دربار، زبونی و فرار شاهزادگان قاجار، عدم مقاومت و تزلزل رجال مشروطه که ديگر چندان از حمايت مردم برخوردار نبوده و يکی پس از ديگری دستگير می شدند را ديد، سودای ادامه صعود از نردبان قدرت را در سر پروراند. رضا خان اکنون در ۴۳ سالگی با عنوان سردار سپه و در مقام وزير جنگ برای طی فاصله سرداری تا سلطنت ابتدا بايد با پشتوانه سفارت انگلستان و اشاره آخرين پادشاه قاجار، رئيس الوزرا سيد ضياء را برکنار می کرد و سپس مخالفان قدرت روزافزون خويش در درون و بيرون مجلس را ساکت می ساخت. پنج سال ديگر وقت لازم بود تا سردار سپه، رضا شاه شود و سرانجام در قالب کاريکاتور باقی مانده از مشروطه و در کنار مبارزه ی تجدد آمرانه با سنت، آمپول پزشک احمدی جانشين قهوه قجر گردد.
منابع
۱. از سيد ضياء تا بختيار، مسعود بهنود، چاپ دهم، انتشارات دنيای دانش، تهران، خرداد ۱۳۸۴ ۲. روزگاران، تاريخ ايران از آغاز تا سقوط سلطنت پهلوی، دکتر عبدالحسين زرين کوب، انتشارات سخن، چاپ چهارم، تهران ۱۳۸۱
نسخه قابل چاپ بازگشت به بالاي صفحه
در همين زمينه:10 اسفند » صدای سوم هميشه راه سوم نيست، حميد فرخنده18 بهمن » سياهکل؛ رد تئوری بقاء با پراتيک مرگ، حميد فرخنده17 دی » جمعه گردی در کژراهه اغراق، نقدی بر مقاله اسماعيل نوری علا، حميد فرخنده9 دی » با خشونت آمد با خشونت رفت، حميد فرخنده6 دی » سازمان سياسی يا "دفتر مطالعات اجتماعی"؟ نقدی بر نوشته خانم مريم سطوت در سايت ايران امروز، حميد فرخنده
دنبالک: فهرست زير سايت هايي هستند که به 'رضاخان برنده مسابقه کودتا، به مناسبت سالروز کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، حميد فرخنده' لينک داده اند.

پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۵



سیاهکل؛ رد تئوری بقاء با پراتیک مرگ

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com


عزم و اراده آنها در نبرد اصلا باور کردنی نیست. حتی زن ها تا آخرین نفس به جنگ ادامه می دهند. مردها قرص سیانور در دهانشان دارند و برای اینکه دستگیر نشوند خودکشی می کنند.(سخنان شاه در مورد چریک های فدایی خلق به نقل از اسدالله علم)(1)

****

با ادغام گروه احمد زاده- پویان و بقایای گروه جزنی- ضیا ظریفی در فروردین 1350 سازمان چریک های فدائی خلق رسما تشکیل شد. این سازمان اما عملا در 19 بهمن 1349 با حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل، تولد یافته بود. در این روز یک تیم دوازده نفره از گروه جزنی به فرماندهی علی اکبر صفائی فراهانی، باعث طنین انداز شدن صدائی در جنگل گیلان شدند که اعلام شروع شیوه ای نو در مبارزه با نظام استبدادی شاه بود. گروه از مدت ها پیش به تدارک نظری و عملیاتی حرکت خود پرداخته بود. چهار تن از اعضای تیم 16 نفره اصلی، قبل از شروع عملیات دستگیر شده بودند. خبر حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل به سرعت در سرتاسر کشور بویژه در میان روشنفکران و محیط های دانشجویی بازتاب یافت. همه جا صحبت از چریک هایی بود که تفنگ در دست سکون نظام دیکتاتوری شاه را برهم زده بودند. شانزده مرد دلیری که ثابت کرده بودند می بایست "آنکه می گفت حرکت مرد در این وادی خاموش و سیاه، برود شرم کند".(2) دو تن از اعضای گروه در زد و خورد با ماموران در جنگل های گیلان کشته شدند و 10 نفر دیگر توسط نیروهای امنیتی که ارتش را نیز به کمک فراخوانده بودند، دستگیر شدند. شروع حرکت مسلحانه بعد از سال ها سرکوب و خفقان و تبعید، در محافل اپوزیسیون رژیم در خارج از کشور نیز بازتابی وسیع داشت و از جمله رهبران حزب توده ایران در برلین شرقی را غافلگیر کرد.
سه هفته بعد از دستگیری چریک های سیاهکل که به "گروه جنگل" معروف شدند، 13 تن از آنان در 26 اسفند 1349 اعدام شدند. رژیم می خواست با اعدام سریع چریک های دستگیر شده، موضوع را مختومه اعلام کند، غافل از اینکه مبارزه مسلحانه تازه تولد یافته بود. اعدام سریع دستگیر شدگان نیز به نوبه خود به رشد نهال مبارزه مسلحانه کمک کرد. تنها بازمانده گروه سیاهکل ایرج نیری بود که به حبس ابد محکوم شد. بعد از تولد رسمی سازمان چریک های فدائی خلق در فروردین 1350، مبارزات مسلحانه این سازمان بلافاصله ادامه یافت. شروع مبارزه از سوی فدائیان خلق، هم باعث تشویق مخالفان رژیم شد، هم دیگر گروه ها و محافل اپوزیسیون را برای عقب نماندن در عرصه مبارزه به تحرک بیشتر واداشت. سازمان مجاهدین خلق که در سال 1344 به قصد مبارزه مسلحانه تشکیل شده بود اما تا آن هنگام به هیچ اقدام مسلحانه ای دست نزده بود، از جمله ی غافلگیرشدگان بود. لطف الله میثمی از اعضای قدیمی سازمان مجاهدین خلق در این باره می گوید:
" تحلیل محمد آقا(حنیف نژاد) این بود که با یک عضو جدید باید دو سال کار آموزشی کرد تا اینکه دید تاریخی پیدا کند و بپذیرد جریان حق بر باطل در تاریخ پیروز است و در آینده هم خواهد بود.... اما با شروع عمل و سیاهکل در شمال ایران و پیامدهای آن، شورای مرکزی با حنیف نژاد به این نتیجه رسیدند که دو سال آموزش ایدئولوژیک برای اعضای جدید زیاد است، حالا که ایمان عملی به مبارزه پیدا شده و مبارزه به صورت یک جریان درآمده و در بین مردم پایگاه پیدا کرده است، بهتر است این دوره را کوتاه کنیم."(3)

سیاهکل پاسخ نسلی بود که تحقیر کودتای 28 مرداد را برنمی تافت. نسلی که آسانی کودتا نیز بر درد و حسرتش
می افزود. فریادی بود در مرگ اعتراض. پاسخ پرطنین و گرم نسلی بود شیفته "آزادی" و عدالت اجتماعی که ناتوانی یا تسلیم و رضای سیاستمداران خسته و شکست خورده ی بعد از کودتا را سا ل ها دیده و از آن رنج ها برده بود. نقطه چرخش بود از سلاح انتقاد به انتقاد سلاح. سیاهکل اعاده حیثیت بود از چپ های ایرانی، هم در عمل هم به نوعی در نظر. تلاشی بود از سوی گروهی از پاک ترین و از خود گذشته ترین فرزندان ایران برای پاسخ دادن به همه کاستی های پیشین. شروع عمل بود با پاسداشت استقلال، اتکا به نیروی خود بود بدون نگاه از روی دست رفقای شوروی یا چشم داشتی از دوستان چینی.
هر دو گروه تشکیل دهنده سازمان چریک های فدائی خلق در اواسط دهه ی 40 تشکیل شده بودند. امیر پرویز پویان در بهار سال 49 در مقاله ای که می توان آن را پیش درآمد مانیفست مبارزه مسلحانه خواند تحت عنوان " ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقاء"، بی عملی که بخاطر قدرت سرکوب شدید و اختناق رژیم از سوی برخی گروههای سیاسی ترویج می شد را مورد حمله قرار داد و نوشت "برای آنکه بمانیم باید تعرض کنیم". چند ماه بعد در تابستان همان سال مانیفست مبارزه مسلحانه در جزوه ای به نام " مبارزه مسلحانه؛ هم استراتژی هم تاکتیک" نوشته مسعود احمد زاده منتشر شد.
"ترس و ضعف مطلق توده ها" از یکسو و "سرکوب مطلق رژیم" از سوی دیگر، بسته بودن فضای فعالیت سیاسی، سلطه ی ساواک، دستگیری مخالفان و سانسور و خفقان شدید دلایلی بودند که از سوی تئوریسین های جنبش چریکی برای ناگزیری یا لزوم حرکت مسلحانه ارائه می شدند. جنبش مسلحانه بعنوان پیشاهنگ مبارزه نقش موتور کوچکی را داشت که می بایست با فداکاری های خود و وارد کردن ضربه به رژیم، از سویی به مردم نشان دهد که قدرت سرکوب حکومت مطلق نیست و از سوی دیگر شجاعت نهفته در وجود مردم را برای پیوستن به جنبش انقلابی و سرانجام به راه افتادن "موتور بزرگ"، فعال کند. مطلق دیدن ترس مردم و سرکوب رژیم باعث شد تا مطلقی دیگر وارد معادله ی سیاسی شود. مطلقی که می خواست تعادل دو مطلق ترس و سرکوب را برهم بزند، و آن مطلق "شجاعت" در مبارزه بود که بنا بر ویژگی های مبارزه مسلحانه، از مبارزان انتظار "شجاعت مطلق" داشت.
از عدم امکان هر نوع فعالیت سیاسی آزاد به ناگزیری مبارزه مسلحانه رسیدن، اما پرشی سریع بود از روی امکان فعالیت سیاسی غیرقانونی. گویی موفقیت های مبارزه چریکی در کوبا و برخی دیگر از کشورهای امریکای لاتین، پیروزی جنبش آزادیبخش الجزایر و انقلاب چین از یکسو و کاستی های و بی تحرکی اپوزیسیون در سال های بعد از 28 مرداد 32، بویژه در دهه 40، مواد لازم را برای تئوریزه کردن درستی مبارزه مسلحانه به عنوان تنها شیوه کارساز مبارزه با نظام دیکتاتوری سلطنتی برای تئوریسین های جنبش چریکی فراهم آورده بود و لزومی به جستجوی دلایلی دیگر برای بررسی درستی یا نادرستی این شیوه از مبارزه نبود. درست است که در آن شرایط مبارزه آزاد سیاسی امکان ندشت، اما اینکه نبودن امکان فعالیت آزاد و یا حتی نیمه آزاد سیاسی محمل و دلیلی شد برای روی آوردن به فعالیت مسلحانه قابل تامل است.
روی آوردن به مبارزه مسلحانه بیش از آنکه به علت عدم امکان فعالیت سیاسی باشد، محصول کم ارج شماری مبارزه سیاسی بود. چراکه طبیعتا مبارزه سیاسی مخفی غیر ممکن نبود. البته بیژن جزنی از بنیانگذاران فدائیان خلق و از نظریه پردازان جنبش مسلحانه به اهمیت مبارزه سیاسی که از آن به عنوان تبلیغ و ترویج سیاسی نام می برد، در کنار و در ادامه مبارزه مسلحانه توجه داشت و آن را "پای دوم" جنبش می نامید. اما او از سه سال قبل از تشکیل سازمان چریک های فدایی خلق در زندان بود و نظراتش نیز دو سال بعد از کشته شدنش در زندان اوین در سال 54، بتدریج به نظر مسلط در سازمان تبدیل شد.

مبارزه مسلحانه چریک های فدائی خلق عمدتا شامل ترور یا چنانکه در اعلامیه های توضیحی فدائیان از آن نامبرده می شد "اعدام انقلابی" تعدادی از مسئولین و عوامل سرکوب مخالفان و شکنجه گران ساواک، "مصادره انقلابی" تعدای از بانک ها و پرتاب یا کارگذاری بمب در تعدادی از کلانتری ها و برخی مراکز نظامی رژیم بود. ترور کارخانه دار معروف محمد صادق فاتح یزدی صاحب کارخانه جهان چیت که اعتصاب کارگران کارخانه اش را با فراخواندن نیروهای امنیتی سرکوب کرده بود و اعدام انقلابی عباس شهریاری " مرد هزار چهره" از ترورهای پر سروصدایی بود که توسط چریک های فدائی خلق صورت گرفت. ترور عباس شهریاری که عامل نفوذی ساواک در راس تشکیلات تهران حزب توده ایران بود و باعث شکار تعداد زیادی از انقلابیون شده بود در 14 اسفند 1353 ، ضربه روانی بزرگی به رژیم شاه و پلیس امنیتی اش وارد کرد. کشتن ناجوانمردانه بیژن جزنی همراه با شش فدائی دیگر و دو مجاهد خلق در تپه های اوین در 30 فروردین ماه سال 54 ظاهرا انتقام گیری و پاسخ ساواک به ترور عباس شهریاری از سوی فدائیان خلق بود.
فدائی تنها یک نام نبود، شیوه زیستن بود هرچند کوتاه. مبارزه ای بود برای زندگی از سوی کسانی که زندگی شان برای مبارزه بود. رد تئوری بقا بود با پراتیک مرگ، البته برای بقای جنبش. مقاومت قهرمانانه زیر شکنجه بود به قیمت از پای درآمدن، جان دادن بود برای جان بخشیدن.
اصولا فداکاری تا حد جانفشانی، کشته شدن و خون دادن جزیی از هویت چریک های فدائی و دیگر طرفداران مبارزه مسلحانه بود. کشته ها یا شهدا با مرگ و خون خویش بر نفرت مردم از رژیم می افزودند و درخت مبارزه مسلحانه را آبیاری می کردند. شاید از همین رو بود که با وجود اینکه شانزده چریک دلیر در جریان تدارک و حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل شرکت داشتند، تنها برای "پانزده مرد دلیر" شعر سروده شد، برای کشته ها و اعدام شدگان.
از شروع مبارزه مسلحانه در سیاهکل تا آستانه انقلاب بهمن، 172 نفر از چریک های فدائی خلق کشته شدند. تعداد زیادی از آنها یا تحت نام "خرابکار" در درگیری های خیابانی با پلیس امنیتی کشته شدند، یا در زندان های کشور زیر شکنجه. گروهی از آنان نیز در دادگاههای دربسته نظامی با حضور وکلای تسخیری به مرگ محکوم و اعدام شدند. اکثر کادرها و تقریبا تمامی رهبران فدائیان خلق در طی هشت سال مبارزه مسلحانه با رژیم شاه کشته شدند. در مجموع چریک های فدائی تا زمان پیروزی انقلاب 7 نفراز وابستگان به رژیم شاه را ترور کردند و حدودا در 20 مکان مختلف بمب گذاری کردند. یعنی بطور متوسط در برابر هر کشته از رژیم 24 نفر و با احتساب بمب گذاری ها، برای هر عملیات 6 نفر از چریک های فدائی خلق جان باختند. در طی هشت سال مبارزه مسلحانه، سالانه به طور متوسط 21 چریک فدائی کشته شدند. عمر متوسط یک فدائی خلق بیش از شش ماه نبود. مجاهدین خلق نیز در طول 13 سال حیات سیاسی خود قبل از انقلاب بیش از 50 کشته و اعدامی داشتند. مجاهدین( مسلمان و مارکسیست-لنینیست) در مجموع چهار ترور موفق انجام دادند، که شامل سه مستشار نظامی امریکائی و رئیس کمیته مشترک "ضد خرابکاری" می شد. آنها نیز اکثر اعضای رهبری و کادرهای ورزیده خود را در جریان مبارزه مسلحانه از دست دادند.

اعدامی ها و کشته ها در رژیم گذشته اکثرا از گروههای طرفدار مبارزه مسلحانه بودند. در دهه چهل و پنجاه، همان هنگام که مبارزه مسلحانه تئوریزه و به عمل گذاشته می شد، مبارزه سیاسی مخفی عمده تا از سوی روحانیت مبارز و برخی نیروهای مذهبی طرفدار آیت الله خمینی صورت می گرفت. مقایسه میزان هزینه جانی مبارزه مسلحانه با هزینه جانی مبارزه سیاسی گویای آن است که دسته اخیرعلیرغم زیر فشار و شکنجه بودن و محکوم شدن به زندان های طویل المدت، اعدام نشدند. اصولا در نظام دیکتاتوری شاه حکم فعالیت سیاسی غیرقانونی، مرگ نبود. علاوه بر این چون طرفداران مبارزه سیاسی مانند چریک ها معتقد به مقاومت هنگام دستگیری توسط پلیس امنیتی نبودند، از این زاویه نیز قربانی نمی دادند. البته از میان مبارزان سیاسی تعدادی مانند آیت الله سعیدی و آیت الله غفاری زیر شکنجه کشته شدند و خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان نیز بدون ارتباطی با مبارزه مسلحانه، چون حاضر نشدند از شاه تقاضای عفو کنند و شجاعانه نیز در تلویزیون نظام دیکتاتوری شاه را محکوم کردند، اعدام شدند.
بیلان مبارزه مسلحانه تنها از نظر هزینه انسانی تکان دهنده نیست. حکایت دردناک از دست رفتن سرمایه های بزرگ جنبش مردم ایران نیز هست، جوانانی پر شور و علاقمند به سرنوشت مردم و کشور خویش که می توانستند نخبگان سیاسی آینده کشور باشند. آنها سرمایه های بزرگی بودند که شور و انرژی شان می توانست در خدمت سازمان دهی و پیشبرد مبارزه سیاسی مخفی بکار گرفته شود. از سوی دیگر مبارزه مسلحانه در مقایسه با مبارزه سیاسی بنا به خشونت ذاتی اش، علیرغم محکومیت رژیم دیکتاتوری شاه در افکار عمومی بین المللی، نمی توانست حمایت قابل توجهی را از سوی جامعه جهانی و محافل حقوق بشری بسوی خود جلب کند. در داخل کشور نیز توجیه کردن سرکوب و کشتن "خرابکار" و "تروریست" برای افکار عمومی آسان تر بود تا دستگیری و اعدام مخالفان سیاسی.

با وجود اینکه چریک های فدایی خلق و دیگر مبارزان جنبش مسلحانه از خود شجاعت مطلق نشان دادند، اما در اینکه این شجاعت مطلق قادر شد ترس و ضعف مطلق یا نسبی مردم را به سود تشکل و پیوستن آنها به مبارزه علیه رژیم زایل کند، جای پرسش است. جنبش چریکی هرچند شور و شوقی در میان برخی روشنفکران، نخبگان سیاسی و دانشجویان به راه انداخت و باعث تشویق گروهی از آنان به پیوستن به جنبش مسلحانه شد، اما هیچ دلیلی در دست نیست که ترس مطلق تودها را آنچنان که نظریه پردازان این جنبش آرزو داشتند، زدوده باشد. دیدن صحنه های درگیری خشن و خونین چریک ها با نیروهای امنیتی، پرتاب نارنجک، زد و خوردهای خونین خیابانی و انفجار در خانه های تیمی، کپسول سیانور و زندگی سخت و ریاضت کشانه چریکی اگر برای بخشی از دانشجویان مبارز یا روشنفکران رادیکال جاذبه های خود را داشت، به سختی می توانست سرمشقی برای کارگر، کشاورز، کسبه، کارمند و مردم کوچه و بازار باشد و حتی بعید نیست که برعکس دیدن این صحنه ها و باخبر شدن از وقایع جنبش مسلحانه باعث رعب و وحشت آنها نیز شده باشد و مردم را در آن دوران به سوی این نتیجه گیری سوق داده باشد که مبارزه تنها کار افراد استثنایی است. هرچند شنیدن خبر عملیات چریک ها و مقاومت آنها در زندان و اراده قوی و شور بزرگ آنها در مبارزه بی شک در نزد مردم تحسین برانگیز بود. اما این می تواند نشانه ترس آنها بوده باشد. تحسین یک پدیده یا یک روش نه تنها لزوما به معنای پیروی از راهی یا از قهرمانانی نیست، بلکه برعکس می تواند محصول فاصله عظیمی باشد که تحسین کننده بین زندگی آرام و محتاطانه خویش و زندگی پرماجرای قهرمان احساس می کند.
آن همه کشته، آن اندازه نیرو، امکانات و وقت که برای تهیه، حمل و نگهداری اسلحه، ساختن مواد منفجره، مراقبت از خانه های تیمی، عملیات چریکی، فرار از محاصره و تعقیب ساواک و درگیری با ماموران پلیس سیاسی صرف شد، چرا نمی توانست صرف مبارزه سیاسی مخفی شود؟ بی شک در این صورت، هم میزان تلفات انسانی به مراتب کمتر بود و هم مبارزه بازده بیشتری داشت. تئوریسین های جنبش چریکی در ایران تحت تاثیر رشد جنبش چریکی در امریکای لاتین و فلسطین و فراروئیدن جنبش های مسلحانه در برخی از کشورها به انقلاب های اجتماعی، با حرکت از این واقعیت که امکان فعالیت آزاد سیاسی در ایران وجود نداشت، به سرعت از بحث مبارزه مخفی سیاسی گذشتند و ضرورت مبارزه مسلحانه را نتیجه گرفتند. تحت شرایط فضای بین المللی آن سال ها که در آن بادهای موافقی برای پیروزی جنبش های رهایی بخش ملی می وزید، مبارزات مسلحانه و چریکی بدون توجه به ویژگی های جامعه ایران، به شیوه مسلط مبارزه تبدیل گشت و مبارزه سیاسی نشانه عدم شجاعت کافی یا سازشکاری در مبارزه قلمداد شد و مورد بی مهری قرار گرفت. تا بدآنجا که اصطلاح " سیاسی کار" به توهینی برای تحقیر مخالفان و منتقدان مبارزه مسلحانه تبدیل شد. کاستی های مبارزان نسل پیشین به انکار یا نادیده گرفتن سال ها تجربه آن نسل و نسل های پیش تر در عرصه مبارزات سیاسی منجر شد.
سرانجام علیرغم آن همه تلاش و فداکاری جان های شیفته، مبارزه چریکی پیشاهنگ انقلابی هرگز به مبارزه ای گسترده و مردمی تبدیل نشد. مبارزه مسلحانه بذری بود که در جنگل های کوبا و ویتنام، صحرای الجزایر و دشت های چین محصول داده بود، اما زمین ایران برایش بیگانه بود. با آنکه بس سخاوتمندانه با خون جوانان وطن آبیاری شد و لاله ها دمید، اما محصول نداد.

جنبش چریکی از فعالیت سیاسی غیرقانونی با توجه به شرایط بین المللی سال های دهه 60 میلادی و روحیه اعتراضی و رادیکال جوانان بویژه در شرایط خفقان و سرکوب دهه های چهل و پنجاه، آسان گذشت. اما نسل پیشین نیز با وجود آنکه شاهد تمایل روزافزون جوانان به مبارزه مسلحانه بود نتوانست علیرغم دانش نظری و تجارب عملی خود در مبارزه سیاسی، در این میان نقش سازنده ای اجرا کند.
مهدی بازرگان که در آستانه تشکیل سازمان مجاهدین خلق نقش پدر معنوی این سازمان را داشت و شاهد رادیکال شدن مبارزه و تمایل جوانان جبهه ملی و نهضت آزادی به مبارزه مسلحانه بود در دادگاه خود در سال 43 گفت:
" ما آخرین کسانی هستیم که از راه قانون اساسی (مشروطه) به مبارزه سیاسی برخاسته ایم. ما از رئیس دادگاه انتظار داریم که این نکته را به بالاتری ها بگویند..."(4)
نسل باتجربه تر دهه چهل شامل بقایای جبهه ملی، نهضت آزادی و حزب توده ایران بودند که تجربه سال ها مبارزه سیاسی در شرایط مختلف را در پشت سر داشتند. آنها شناخت بیشتر و عمیق تری از تاریخ اندیشه سیاسی و مبارزات جنبش مشروطه داشتند، علاوه بر این تجارب زیادی نیز در جریان مبارزات نهضت ملی و سال های پیش از آن اندوخته بودند. با وجود این، چه در داخل و چه در خارج از زندان علیرغم تماس های این دو نسل از مبارزان با یکدیگر، تا آنجا که اسناد نشان می دهد شاهد تلاش نسل باتجربه تر، البته در حد توان خویش، برای جلوگیری از حرکت نسل جوان به سمت مبارزه مسلحانه و کانالیزه کردن نیرو و شور مبارزاتی آنها در مسیر مبارزات سیاسی نیستیم. "چه باید کرد" فدائیان به مبارزه مسلحانه منتهی شد و "عمل صالح زمان چیست" مجاهدین خلق نیز راهی جز آن نیافت. نسل قدیمی از نزدیک نگران فرزندان مبارز خود بود و هرچند با راه و روش آنان چندان موافق نبود، اما با امکانات خود از آنها حمایت می کرد و شجاعت شان را می ستود.
البته حزب توده ایران در مباحث تئوریک خود در خارج از کشور به نقد جنبش مسلحانه پرداخت و آن را انحراف از مارکسیسم- لنینیسم نامید. اما حزب توده چون خود درد بود، درمان نمی توانست باشد. اصولا یکی از دلایل اصلی تولد جنبش چریکی فدائیان خلق کارنامه نه چندان درخشان حزب توده ایران در سال های قبل و بعد از کودتا بود. هرچند در اواسط سال 55 بعد از کشته شدن حمید اشرف در تیر ماه 55 و پایان دوران رهبری مقتدرانه او در سازمان، گروه کوچکی از چریک های فدایی خلق پیرو نظرات تورج حیدری بیگوند که به نفی مبارزه مسلحانه رسیده بود، به حزب توده پیوسته و به فعال شدن سازمان "نوید" که تنها سازمان حزب در داخل کشور قبل از انقلاب بود، کمک کردند.

جنبش مسلحانه هرچند به قصد فعال کردن مردم علیه نظام دیکتاتوری شاه شروع شد و بنیانگذاران و ادامه دهندگاه راه این جنبش فداکاری های بسیار از خود نشان دادند اما انقلاب به شکلی از راه رسید که فدائیان خلق و دیگر طرفداران مشی چریکی را غافلگیر کرد. نقی حمیدیان از اعضای سازمان چریک های فدائی خلق که در آستانه انقلاب از زندان آزاد شد در این باره می گوید:
"...قریب هشت سال بود که از شروع مبارزه مسلحانه سیاهکل می گذشت. طی این مدت برای امثال من در زندان، سازمان و نقش محوری و کارآئی اش در برپا کردن انقلاب همچنان مرکز توجه و توقع اصلی قرار داشت. سازمان و به طور کلی جنبش چریکی با خون اعضا و فعالان خود، و با از دست دادن بسیاری از آنها و اسارت عده زیادی از مدافعان راه آن، همچنان می کوشید راه پر سنگلاخ انقلاب را مفروش کند. ما در زندان و هزاران هوادار و علاقمند سازمان در جامعه با امید و آرزوهای بزرگ، به انتظار ثمر دهی این جانفشانی شیفتگان راه آزادی و خوشبختی طبقه کارگر و زحمتکشان کشور به سر می بردیم. اما انقلاب مطابق نقشه ها و تحلیل ها و مرحله بندی هایمان که آن همه انرژی و عمر و وقت صرف آن شد، به وقوع نپیوست. ما می کوشیدیم پنجره های ورود انقلاب را به رویش بازگشائیم، اما انقلاب از در مخصوص به خودش وارد شد...(5)

سال 57 فدائیان خلق برای اولین بار بطورعلنی سالگرد واقعه سیاهکل را در تهران برگزار کردند. به این مناسبت تظاهرات بزرگی در جلوی دانشگاه تهران برگزار شده بود. در میانه مراسم خبر حمله گارد سلطنتی به همافران نیروی هوایی که همبستگی خود با انقلاب را اعلام کرده بودند، به شرکت کنندگان در تظاهرات رسید. بسیاری از صفوف تظاهرکنندگان برای کمک به همافران، به مردمی که اطراف پادگان نیروی هوایی در شرق تهران جمع شده بودند پیوستند. "موتور بزرگ" آخرین خیزش انقلابی خویش را برای برانداختن نظام سلطنتی آغاز کرده بود.



زیرنویس ها و منابع

1. یادداشت های علم (خاطرات امیر اسدالله علم، یادداشت های محرمانه دربار سلطنتی ایران)، تدوین علینقی عالیخانی، ص 146، نیویورک، انتشارات سن مارتین، 1371
2. پرواز با بال های آرزو، شکل گیری جنبش چریکی فدائیان خلق، انقلاب بهمن و سازمان فدائیان اکثریت، ، نقی حمیدیان، ص 87، انتشارات آرش، چاپ اول، استکهلم، سپتامبر 2004
3. آنها که رفتند، خاطرات لطف الله میثمی جلد دوم، ص 2، نشر صمدیه، تهران، 1381
4. مهدی بازرگان، مدافعات در دادگاه غیر صالح تجدید نظر نظامی، به نقل از غلامرضا نجاتی، تاریخ 25 ساله ایران،
جلد اول، ص 373، موسسه ی فرهنگی رسا، تهران، 1371
5. پرواز با بال های آرزو، ص 166
6. شورشیان آرمانخواه، ناکامی چپ در ایران، مازیار بهروز، ترجمه مهدی پرتوی، انتشارات ققنوس، چاپ اول، تهران، بهار 1980
7. ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان، ترجمه احمد گل محمدی و ابراهیم فتاحی، تهران، نشر نی، چاپ نهم 1383
8. روشنفکران ایران و غرب: سرگذشت نافرجام بومی گرائی، مهرزاد بروجردی، ترجمه جمشید شیرازی، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ چهارم، تهران 1384














































یکشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۵

با خشونت آمد با خشونت رفت

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

خبر اعدام صدام حسین برای مخالفان حکم اعدام خبری خوشحال کننده نیست. بسیاری از عراقی ها از جمله کردها خواستار آن بودند که دادگاه صدام حسین تنها به مورد کشتار روستای دوجیل محدود نشود. اما دولت جدید عراق برای پایان دادن یا کاهش خشونت ها در عراق خواستار اعدام سریع وی بود.
صدام حسین دیکتاتوری استثنایی بود و پایان کار وی نیز. چراکه دیکتاتورها معمولا به پای چوبه دار نمی روند. آنها یا در خارج از کشور می میرند یا در سوء قصد و کودتایی خشونت بار جای خود را به یکی از همانندان خود می دهند. اگر شانس داشته باشند مانند پینوشه بخاطر بیماری یا سن زیاد از اجرای عدالت فرار می کنند. اما خوشبخت ترین دیکتاتورها در کاخ های خود می میرند. او دیکتاتوری ناشی بود و لااقل در سال های آخر حکومت خود نتوانست مانند بسیاری از دیگر دیکتاتورها با قدرت های بزرگ کنار بیاید. بي جهت نبود كه او دوست داشت قبل از اينكه سياست مدار باشد، بعنوان ژنرال شناخته شود. او كاكا رستم و يا خان نايبى بود كه حاضر نبود تغيير زمانه را دريافته، دشنه خود را غلاف كند. مى خواست هنوز بر سر چهارثوق خاورميانه باجگيرى كند و نفس كش بطلبد.

او كه زمانى نه چندان دور به عنوان رهبر يكى از لائيك ترين رژيم هاى عربى روابط بسيار خوبى با امريكا و ديگر كشور هاى غربى داشت، خود را قهرمان مقاومت در برابر صدور انقلاب اسلامى از طرف روحانيان حاكم بر ايران به حساب مى آورد و شرق و غرب، بويژه كشورهاى عربى منطقه را وام دار خود مى دانست، چنان با اشغال كويت در تابستان 1990 ناشيانه در صحنه سياست جهانى و منطقه اى عمل كرد كه تمام رشته هاى دوستى هاى قبلى را يك شبه پنبه كرد. اين ناشى گرى صدام اما چون استفاده او از بمب هاى شيميايى عليه نيروهاى ايرانى در جبهه ها ى جنگ نبود كه دنياى متمدن بتواند به شكرانه كراهت چهره انقلاب اسلامى بویژه در سال های دهه شصت، چشم خود را به روى آن ببندد.
جالب توجه اينكه صدام حسين كه در گذشته اى نه چندان دور، قبل از اشغال كويت، كارت هاى برنده زيادى براى محكم كردن روابط خود با غرب بويژه امريكا را دست داشت، هيچ دليل منطقى، ايدئولوژيكى و يا آرمانگرايانه براى توجيه رويارويى با غرب و بر باد دادن رشته هاى دوستى خود با كشورهاى مهم اروپايى و بويژه امريكا، نداشت. چراكه او نه مانند آيت الله خمينى و يا ديگر بنيادگرايان مذهبى طرفدار تروريسم چون اسامه بن لادن بخاطر ديدگاه خاص اسلامى و ضد غربى خود توجيهى داشت تا از سر خصومت با امريكا و دنياى غرب درآيد، نه عراق تحت رهبرى او مانند كره شمالى كيم ايل سونگ و پسرش كيم جونگ ايل و يا كوباى فيدل كاسترو بخاطر دفاع از "دست آوردهاى سوسياليسم" در برابر" كاپيتاليسم جهانى" و توسعه طلبى "امپرياليسم" مجبور به صف آرايى ايدئولوژيك در برابر امريكا بود و نه حتى مانند جمال عبدالناصر و يا حافظ اسد بخاطر دفاع از حقوق اعراب و مردم فلسطين و مبارزه با "صهيونيسم" مجبور به رويارويى با امريكاى حامى اسرائيل بود. بجز بى خردى، لجبازى سياسى، توسعه طلبى و غرور خودكامگى هيچ چيز ديگرى توجیه گر ماجراجويى هاى او نبود. ماجراجويى ها يى كه سرانجام او را از جايگاهى خداى گونه كه براى خود ساخته بود به زير زمين فرار و ذلت و سرانجام به پای چوبه دار كشاند.

خاورمیانه تنها زادگاه تمدن ها و ادیان بزرگ نبوده است. خاورمیانه منطقه دیکتاتورها نیز بوده و هست. صدام حسین با خشونت آمد، با خشونت با مردم خود و همسایگانش رفتار کرد و سرانجام به شیوه ای خشن نیز رفت. باشد که کشورهای خاورمیانه نیز روزی شاهد لغو مجازات اعدام باشند.

جمعه، دی ۲۲، ۱۳۸۵


جمعه گردی در کژراهه اغراق
(نقدی بر مقاله آقای اسماعیل نوری علا)

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

آقای اسماعیل نوری علا در جمعه گردی این هفته ی خود به مناسبت اعدام صدام حسین سری به کوچه پس کوچه های تکریت زده و در میان آن کوچه های خاکی بچه ای یتیم را می بیند که "از پستان مادر جز نفرت ننوشیده" و "در دل جز خشم سرمایه ای نیندوخته" بود، بچه ای که سال ها بعد دیکتاتوری بزرگ می شود.(1) آقای نوری علا در میانه ی راه خود میانبری به اینترنت می زند، تیتر خبری " آخرین بازمانده رام نشدنی عصر دیکتاتوری خاورمیانه" دل ایشان را به درد می آورد. او نگران می شود که چنین تیتری بهانه ای برای فراموشی دیکتاتورهای وطنی باشد. از این روست که در ادامه گردش خود به سوی محله ی قدرت مداران جمهوری اسلامی می پیچد تا خوانندگان دیکتاتورهای خودی که در ماجرای اعدام صدام حسین در حاشیه قرار گرفته اند، را فراموش نکنند. خستگی راه البته باعث نمی شود تا ایشان در میانه ی راه آنان که مردم را به شرکت در انتخابات برای اصلاح نظام دعوت می کنند را مورد شماتت شدید قرار دهد.
آقای نوری علا تفاوتی بین "خامنه ای ها، رفسنجانی ها و خاتمی ها" و صدام نمی بیند. ایشان معتقد است در زمینه کشتار و اعدام و شکنجه و سنگسار فرقی میان نامبردگان با صدام حسین نیست.
نویسنده در ادامه جمعه گردی خویش به شهر خمین می رسد و در آنجا نیز در میان کوچه های خاک گرفته کودکی یتیم می بیند که سال ها بعد به نام آیت الله خمینی بر شانه های مردمش از تبعید به وطن باز می گردد، ولی سرانجام او نیز مانند صدام به کشتار مردم خود می پردازد.
در گردش پایانی خود آقای نوری علا به کوچه دراز و پر گرد و غبار تاریخ می پیچد و به راه ادامه می دهد. شاهد کشتار ایرانیان بدست اعراب هنگام حمله آنها به ایران می شود. ایشان اما به کوچه و محله های ایرانیانی که از جور و ستم فرمانروایان ساسانی و مغان زردشتی، از ورود اعراب استقبال کردند، سرنمی زند. همان ساسانیانی که
سال ها قبل از تولد اسلام در شبه جزیره عربستان اولین مبتکران ادغام دین و دولت در ایران بودند.
برای خواننده این سؤال مطرح می شود که کشتار ایرانیان در هنگام حمله اعراب به ایران اولا چه ربطی به جنایات صدام دارد و ثانیا مگر کسی منکر جنایات در جمهوری اسلامی و یا در طول تاریخ شده است؟ مگر کسی مدعی انکار جنایات چنگیز، هیتلر یا آقا محمد خان، شاه اسماعیل و نادر شاه شده است؟ البته بگذریم از اینکه بسیاری از ما ایرانیان زیاد دوست نداریم جنایات این آخری را شاید چون عمده تا در حق مردم بیگناه هند انجام شده و در عوضش صاحب "کوه نور" و "دریای نور" شده ایم، به روی خود بیاوریم.
نویسنده در پایان گردش گری خود به مشاهده فرهنگ دیکتاتوری می پردازد و نتیجه می گیرد که دیکتاتور محصول جامعه و محیط دیکتاتور پرور و تمکین مردم به قدرت است. او به درستی تاکید می کند که برای خشکاندن ریشه دیکتاتوری و استبداد می بایست اذهان عمومی تحول یابد وگرنه جوامع استبداد زده همیشه پر هستند از دیکتاتورهای ریز و درشتی که در محیط و فرصت مناسب، استعداد رشد و تبدیل شدن به افرادی مانند صدام حسین را دارند.

به همان گونه که یکی از مشخصات جوامع دیکتاتوری و فرهنگ های استبدادی اغراق در مورد شخصیت ها، پدیده ها و رویدادهاست است، دوری از غلو، سیاه و سفید ندیدن پدیده ها و عدم بزرگ نمایی نقش سیاستمداران در اتقاقات خوب و بد سیاسی نیز از ویژگی های جوامع دمکراتیک و فرهنگ دمکراسی و دمکراسی پروری است. آیا براستی چنان که آقای اسماعیل نوری علا در نوشته خویش بر آن اصرار دارد فرقی میان صدام حسین و محمد خاتمی نیست؟ فرق میان این دو آنقدر مشخص است که برای ندیدن آن می بایست در کوچه پس کوچه های شناخت گم گشته بود. نه تنها بین خاتمی و صدام فرق است بلکه بین آیت الله خمینی، خامنه ای و هاشمی رفسنجانی نیز با صدام تفاوت هست. آیت الله خمینی و شاگردانش اگر در سودای صدور انقلاب اسلامی بر ادامه جنگ بی حاصل و ویرانگر اصرار ورزیدند و آن را به داخل خاک عراق کشیدند و اگر کردها را سرکوب کردند، جوانان و نوجوانان ایرانی را دسته دسته در میادین مین به کشتن دادند اما نه بر سر سربازان عراقی بمب شیمیایی ریختند و نه بر روی مردم بی دفاع روستاهای کردستان. از آن گذشته هم آیت الله خمینی نشان داد که لااقل شهامت مسئولیت پذیری در جنگ و سرکشیدن جام زهر را داشت و هم شاگردانش در حکومت نشان داده اند که علیرغم شعارهای ضد امریکایی و تهدیدهای روزمره شان، اهل مذاکره و عقب نشینی در برابر قدرت نیز هستند. آنها نشان داده اند که لااقل بیشتر از صدام حسین در برابر سیاست های جهانی و مناسبات میان قدرت های بزرگ از خود درایت نشان می دهند.
مسئله چشم بستن بر جنایاتی که در نظام جمهوری اسلامی با مسئولیت و یا به فرمان آیت الله خمینی و دیگر مسئولان بلند پایه نظام صورت پذیرفته است نیست، مشکل اما ندیدن تفاوت ها و ورود به بیراهه اغراق گویی هایی است که هیچ سنخیتی با فرهنگ دمکراسی، مدارا و سالم سازی محیط گفتگو ندارد.
مقایسه ی کشتار ایرانیان به دست اعراب در نزدیک به چهارده قرن پیش با جنایت صدام در حلبچه، در مقابل هم قرار دادن "ایرانی متمدن" با "عرب وحشی و بی فرهنگ"، نوعی اسلام ستیزی و دامن زدن به اختلاف ایرانی و عرب، که در دیگر مقالات آقای نوری علا نیز دیده می شود، نه تنها بسیار بدور از فرهنگ دمکراسی و مدارا و دوستی بین ملت هاست، بلکه متاسفانه گویای تمایلی پوپولیستی در بخشی از ایرانیان است که می خواهند در ملغمه ای تاریخی-فرهنگی جمهوری اسلامی را ادامه حاکمیت اعراب مسلمان بر ایران برشمارند و بدین وسیله هم انتقام سیاهکاری های جمهوری اسلامی و ظلم و ستمی که از سوی این نظام بر آنها رفته است را از اعراب بگیرند و هم شانه از زیر بار مسئولیت خود در روی کارآمدن جمهوری اسلامی خالی کنند.


زیرنویس

1. صدام به این آسانی ها نمی میرد، جمعه گردی های اسماعیل نوری علا، سایت گویانیوز، 15 دی 1385
http://news.gooya.eu/society/archives/056289.php



یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۵


سازمان سیاسی یا "دفتر مطالعات اجتماعی"؟
(نقدی بر نوشته خانم مریم سطوت در سایت ایران امروز)

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

خانم مریم سطوت در مقاله ای در"ایران امروز" با عنوان "انتخابات شوراها و اپوزیسیون، تکرار یک خطا"(1) با اشاره به انتخابات اخیر در ایران در مورد اپوزیسیون خارج از کشور و دعوت به شرکت و یا تحریم انتخابات به ارائه گزاره هایی پرداخته است که با توجه به نقش ایشان به عنوان یک فعال سیاسی، قابل توجه است. خانم سطوت ضمن اینکه بدرستی نیروهای مختلف سیاسی را به دفاع از استدلال های خود بدون شماتت دیگران دعوت کرده، در عین حال معتقد است:

1. دعوت به تحریم و یا شرکت در انتخابات از سوی اپوزیسیون خارج از کشور تاثیر بسیار ناچیزی در نتیجه انتخابات در داخل کشور دارد.
2. فعال بودن در عرصه انتخابات به معنای دعوت به شرکت و یا تحریم انتخابات نیست.

یکی از معضلات و یا ویژگی های جوامع در حال گذار جابجایی و یا در هم تنیده شده نقش نهادهای مختلف یا شخصیت های علمی، سیاسی و فرهنگی است. روزنامه ها در نبود احزاب سیاسی نقش سنگین این نهادها را بر دوش می کشند و چه بسا سیاستمدارانی که بجای عمل به وعده های انتخاباتی خود تبدیل به فیلسوف و یا عالمان بی عمل می شوند. یک اثر هنری نیز بعید نیست بدون نیت خالق آن باعث برداشت ها و تفسیرهای خاص سیاسی شود و اعتراض یک هنرمند یا نویسنده به سانسور می تواند وی را در اذهان عمومی به جایگاه یک شخصیت سیاسی ارتقاء دهد. البته ممکن است در نادر مواردی بتوان هم دانشمند و فیلسوف بود، هم سیاستمداری موفق و مسئول و هم حتی هنرمندی خلاق.
یکی ازایرادات مهمی که از آقای خاتمی در دوران ریاست جمهوریش گرفته می شد این بود که ایشان در جایگاه رئیس جمهور بیشتر به زبان دانشمندان و اساتید دانشگاه در داخل و خارج کشور در مزیت آزادی و مذمت بنیادگرایی و استبداد سخن می گفت تا به عنوان یک سیاستمدار مسئول در برابر آرای مردمی که وی را برگزیدند.
خانم مریم سطوت نیز به عنوان یکی از فعالان سیاسی اپوزیسیون و از مسئولان اتحاد جمهوریخواهان ایران نگاهی به موضعگیری نیروهای سیاسی اپوزیسیون در مورد انتخابات دارد که با جایگاه ایشان همخوانی لازم را ندارد.
گزاره خانم سطوت در مورد سهم بسیار ناچیز دعوت به تحریم و یا شرکت در انتخابات از سوی اپوزیسیون خارج از کشور در نتیجه انتخابات هرچند تاحدودی درست است، اما نباید فراموش کرد که این تاثیر ناچیز در هر حال سهم و نقشی است، هرچند کم. از آن گذشته دعوت به شرکت یا تحریم انتخابات مختص اپوزیسیون خارج از کشور نیست و برخی از نیروها و شخصیت های سیاسی در اپوزیسیون داخل کشور نیز همواره در آستانه انتخابات دعوت به تحریم یا شرکت در انتخابات کرده اند، هرچند طبیعتا اپوزیسیون داخل کشور در هر دو مورد شرکت و یا دعوت به تحریم، نقش موثرتری ایفا می کند. به همان اندازه که دعوت نهضت آزادی و بخشی از ملی-مذهبی ها به شرکت در انتخابات در نتیجه انتخابات موثر بوده است، دعوت برخی از دیگر نیروها و شخصیت های سیاسی مانند دفتر تحکیم وحدت و یا اکبر گنجی و ناصر زرافشان به تحریم انتخابات نیز در نتیجه آن به نوبه خود موثر بوده و هست.
نکته دیگری که باید به آن اشاره داشت این است که انتقاد طرفداران شرکت در انتخابات فقط معطوف به سازمان ها و شخصیت های سیاسی تحریم کننده نیست، بلکه آنها اصولا عدم مشارکت بخشی از مردم در انتخابات به نفع کاندیداهای اصلاح طلب یا مستقلی که می توانند منشاء اثرات مثبتی در سطح محلی و یا در ابعاد ملی باشند را نادرست ارزیابی
می کنند. به دیگر سخن مخاطبان مشارکت طلبان هم سازمان ها و شخصیت های سیاسی تحریم کننده هستند و هم مستقیما آن بخش از مردمی که سرخورده و خسته از کندی و یا بن بست اصلاحات در انتخابات شرکت نمی کنند. به همین صورت نیز تحریم کنندگان فقط سازمان ها و شخصیت های سیاسی مشارکت طلب را مورد انتقاد قرار نمی دهند، بلکه مستقیما آن دسته از مردم که به امید انجام اصلاحات در چارچوب جمهوری اسلامی راه مشارکت در انتخابات برمی گزینند را از این کار برحذر می دارند.
خانم سطوت سهم ناچیز اپوزیسیون خارج از کشور که دعوت به تحریم و یا شرک در انتخابات می کنند در نتیجه نهایی انتخابات را دلیلی برای بی اهمیت بودن این هردوی راهبرد سیاسی در مقابل فعالیت دراز مدت و یا میان مدت می داند. این درحالیست که در سال های اخیر هم در کشورهای دیگر و هم در ایران شاهد مواردی بوده ایم که فاصله میان برنده و بازنده انتخابات بسیار اندک بوده است. بطور مشخص در دور نهم انتخابات ریاست جمهوری در ایران تحریم نقش تعیین کننده ای در شکست مصطفی معین کاندید اصلاح طلبان در دور اول و پیروزی محمود احمدی نژاد در دور دوم انتخابات داشت. اگر بپذیریم که حدود 20 درصد از مردم در هر حال حتی در مهمترین انتخابات شرکت نمی کنند، در انتخابات ریاست جمهوری نهم حدود 15 میلیون از واجدین شرایط آگاهانه به علت دلخوری و یا دلسردی از اصلاح طلبان، انتخابات راتحریم کردند. آمار نشان می دهد که اگر تنها 10 تا 12 درصد از تحریم کنندگان یعنی حدود یک میلیون و هفتصد هزار نفر، راه مشارکت را برگزیده بودند، مصطفی معین بجای احمدی نژاد به دور دوم راه می یافت.

گزاره دوم خانم سطوت در مورد کم اهمیت بودن دعوت به شرکت و یا عدم شرکت در انتخابات از زاویه ی فعالیت سیاسی اپوزیسیون خارج از کشور نیز چندان خالی از اشکال نیست. اساسا موجودیت و هویت یک نیروی سیاسی به موضعگیری اش در مقابل رویدادهای سیاسی از جمله فرصت های انتخاباتی وابسته است. برای یک سازمان سیاسی البته بسیار مهم است که ارزیابی دقیقی از پایگاه مردمی و میزان تاثیر گذاری خود در افکار عمومی داشته باشد، اما بنا به سرشت خود نمی تواند ارائه و اشاعه نظر سیاسی خود را منوط به میزان تاثیرگذاری آن نظر در میان مردم و گستردگی و یا محدود بودن مخاطبان کند. هر حزب، نیرو و یا شخصیت سیاسی هر لحظه که فاقد نظر و یا موضعگیری مشخص در مورد یک رویداد سیاسی و یا آمادگی دعوت مردم به برگزیدن مناسب ترین راه ممکن در شرایطی خاص باشد، از جایگاه تعریف شده ی نیرو و شخصیت سیاسی فاصله می گیرد و به جایگاه فیلسوف و دانشمند علوم اجتماعی نزدیک می شود. دارا بودن راهبرد مشخص در بزنگاههای مختلف سیاسی بویژه در آستانه انتخابات و بخصوص هنگامی که نیروی اپوزیسیون خود را حامل راه سومی می داند که می خواهد با راهکارهای سیاسی خود مردم را از اجبار برگزیدن یکی از جناحهای اصول گرا و یا اصلاح طلب نظام نجات دهد، بسیار مهم است. چگونه می شود به نام فعالیت درازمدت، در مسئله مهم انتخابات استدلال سودمند بودن مشارکت و دعوت به شرکت در انتخابات و یا روشنگری در مورد زیانمند بودن آن و دعوت به تحریم را به گوشه ای نهاد و در عین حال در مقام یک حزب، سازمان و یا شخصیت سیاسی به دنبال کسب اعتبار سیاسی و گسترش پایگاه خود در میان مردم نیز بود؟ چگونه یک سازمان سیاسی یا یک سیاستمدار می تواند شرکت کردن در انتخابات را به همان اندازه درست بداند که شرکت نکردن در آن را؟ هرچند این گزاره آخر از خانم سطوت نیست ولی هستند کسانی که برخی اوقات چنین نظراتی ابراز می دارند. البته می شود مثلا به عنوان عضو یا مشاور دفتر مطالعات اجتماعی و یا دانشمند علوم اجتماعی و سیاسی شرکت یا عدم شرکت مردم در انتخابات و نتایج آن را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داد و مقید به موضعگیری نیز نبود.

نیروی سیاسی بدون راهبرد سیاسی معنای وجودی خود را از دست می دهد. اتفاقا همین پافشاری بر نظرات و راهکارهای سیاسی خود ضمن احترام به عقاید مخالف است که اگر درستی آنها ثابت شود، سرمایه ی یک نیرو و یا شخصیت سیاسی برای کسب اعتماد عمومی و ایفای نقش در آینده است. دعوت شاپور بختیار به آرامش و هشدارش در مورد خطردرهم آمیختن دین و دولت را در بحبوحه انقلاب هیچ کس نشنید یا نخواست بشنود، اما تنها با گذشت دو سه سال درستی پیش بینی های وی ثابت شد و اعتبار و احترام او در افکار عمومی ایرانیان از همین روست.


توضیح: چون مسئولین سایت ایران امروز از چاپ این نقد خودداری کردند، این مطلب برای گویانیوز ارسال گردید.


زیرنویس
1. انتخابات شوراها و اپوزیسیون، تکرار یک خطا، مریم سطوت، سایت ایران امروز، شنبه دوم دیماه 1385
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/11444/



جمعه، دی ۰۱، ۱۳۸۵



انتخابات 24 آذر و پیام هایش


حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

علیرغم عدم اعلام قطعی نتایج انتخابات و ادامه جنگ روانی ستادهای انتخاباتی هر سه ائتلاف شرکت کننده در انتخابات، نتایج تاکنون اعلام شده حاکی از پیروزی نسبی ائتلاف اصلاح طلبان در تهران و دیگر شهرهای بزرگ کشور است. در تهران شاهد پیروزی قاطع هاشمی رفسنجانی در انتخابات مجلس خبرگان و اختلاف رای یک میلیونی وی با محمد تقی مصباح یزدی پدر فکری-سیاسی محمود احمدی نژاد هستیم. گزارش ها رسمی و نیمه رسمی حکایت از شکست قطعی یا نسبی طرفداران دولت در هر سه انتخابات های شوراها، مجلس خبرگان و میاندوره ای مجلس است. میزان مشارکت در کل کشور حدود 60% و در تهران 35 تا 40% اعلام شده است. اگر اراده ای برای دخالت و تغییر نتایج آرا در آخرین ساعات قبل از اعلام نهایی نتایج انتخابات در کار نباشد، پیام های مردم در انتخابات 24 آذر را می توان چنین بررسی و جمع بندی کرد:


1. استقبال دوباره مردم از صندوق های رای: اقبال دوباره مردم به اصلاح طلبان حکایت از آشتی دوباره مردم با صندوق های رای دارد. هر چند استقبال مردم یادآور پیروزی های اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری هفتم و هشتم و یا انتخابات مجلس ششم نیست، اما پیروزی نسبی آنها گویای آن است که سیاست انتخاب میان "بد" و "بدتر" در میان بخشی از مردم که در سه انتخابات گذشته اصلاح طلبان را از آرای خود محروم ساختند، کارسازتر یا پذیرفته شده تر گشته است. افزایش مشارکت در شهرهای بزرگ بخصوص در تهران چشمگیر است. در دور دوم انتخابات شوراها تنها حدود 12 درصد از واجدین شرایط در انتخابات شوراها در تهران شرکت کردند درحالیکه میزان مشارکت در انتخابات اخیر حداقل سه برابر شده است. باوجود اینکه درصد زیادی از واجدین شرایط در تهران در انتخابات شرکت نکردند اما افزایش 300 درصدی میزان مشارکت به روشنی حکایت از آن دارد که چهار سال حاکمیت اقتدارگرایان و اصولگرایان بر شورای شهر تهران، تغییرات در مدیریت و محتوای روزنامه همشهری و بسته شدن امکانات فرهنگی شهرداری تهران و پیامدهای منفی یکدست شدن حاکمیت، شهروندان تهرانی را به واکنش واداشته است.

2. شکست عوام فریبی: شکست حامیان محمود احمدی نژاد گویای "نه" بزرگ مردم به عوام فریبی در داخل کشور، تشنج آفرینی و ماجراجویی در سیاست خارجی و تسلط نظامیان بر ارکان کشور است. در هر کشوری اولین انتخابات بعد از روی کار آمدن یک دولت جدید، گویای نمره مردم به کارنامه دولت جدید است. نتایج تاکنون اعلام شده ی انتخابات 24 آذرماه گویای نمره منفی به دولت محمود احمدی نژاد در هر سه انتخابات همزمان، شوراها، مجلس خبرگان و میاندوره ای مجلس است. مردم به دولت و حامیانش فهماندند که "رایحه خدمت" آنچنان که دولتیان
می پندارند خوشبو نیست. اختلاف یک میلیونی آرای هاشمی رفسنجانی با مصباح یزدی پدر معنوی رئیس جمهور در انتخابات خبرگان، هم مخالفت آشکار با سیاست های دولت محمود احمدی نژاد، هم نوعی مخالفت با یکدست شدن حاکمیت و هم گویای مقاومت رای دهندگان در برابر افزایش قدرت مخالفان جمهوریت نظام است.

3. بازگشت هاشمی رفسنجانی: پیروزی قاطع رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام بعد از دو شکست سنگین در انتخابات مجلس ششم و انتخابات ریاست جمهوری نهم گویای واکنش مردم در برابر یکدست شدن حاکمیت اقتدارگراست. به نظر می رسد شرکت محمد تقی مصباح یزدی در انتخابات خبرگان و حمایت احمدی نژاد و حامیانش از وی نقش عدویی را داشته است که سبب خیر هاشمی رفسنجانی شده است. بسیاری از ناظران بعد از شکست سنگین هاشمی رفسنجانی در انتخابات ریاست جمهوری گذشته و تخریب وی از سوی احمدی نژاد و حامیانش، دوران وی در قدرت را پایان یافته می دانستند. از این روست که اول شدن وی در لیست کاندیداهای مجلس خبرگان از تهران، پیروزی شخصی بزرگی نیز برای هاشمی رفسنجانی محسوب می شود.

4. نارضایتی از اصلاح طلبان: علیرغم افزایش چشمگیر میزان مشارکت در تهران و دیگر شهرهای بزرگ کشور، نباید از نظر دور داشت که عده ای زیادی از واجدین شرایط در این شهرها همچنان شرکت نکردن در انتخابات را برگزیدند. با توجه به میانگین مشارکت در سطح کشور و همچنین با در نظر داشتن کم اهمیت تر بودن انتخابات شوراها در شهرهای بزرگ برای رای دهندگان نسبت به انتخابات ریاست جمهوری یا مجلس، اگر سهم بی تفاوت ها را حدود 30 تا 40% در نظر بگیریم، باید بپذیریم که حدود 20 تا 30 % مردم، علیرغم علاقه مندی به سرنوشت شهر و کشورشان، آگاهانه و بخاطر نارضایتی از اصلاح طلبان در انتخابات شرکت نکردند. پیام آنها را بیش از هر کس اصلاح طلبان باید بشنوند. اگر آنها شجاعانه به نقد کارنامه خویش در هشت سال قدرت پرداخته بودند، امروز توانسته بودند آرای بخش بزرگی از تحریم کنندگان را به خود اختصاص دهند و در این صورت بعید نبود که تهران و دیگر شهرهای بزرگ کشور نیز شاهد مشارکت 60 درصدی و حتی بیشتر شهروندان در انتخابات شوراها باشند.

5. زیر سوال رفتن بیش از پیش سیاست تحریم: شرکت حدود 60 در صد از واجدان شرایط در انتخابات بار دیگر نادرستی سیاست تحریم را نشان داد. در دور نهم انتخابات ریاست جمهوری و یا انتخایات مجلس هفتم علیرغم دعوت برخی نیروهای سیاسی به تحریم، حداقل 50 درصد واجدین شرایط در انتخابات شرکت کردند. اهرم های حکومت برای به پای صندوق کشیدن بخشی از مردم بعلاوه ی آرای سنتی که متعلق به اصول گرایان و یا محافظه کاران است، وجود عرصه ای نسبی برای شرکت اصلاح طلبان و عدم داشتن بدیلی در برابر تحریم، همه گویای ناموفق بودن سیاست تحریم در شرایط کنونی ایران است. موضوعی که انتخابات اخیر نیز مهر تایید بر آن گذاشت. از آن گذشته استدلال تحریم کنندگان بخصوص در مورد شرکت نکردن در انتخابات شوراها، ضعیف تر از دیگر انتخابات هست. با توجه به اینکه انتخابات شوراها بخصوص در شهرهای کوچک و روستاها خصلتی محلی دارد، دعوت مردم به تحریم انتخابات شوراها یعنی فراخواندن آنها به بی توجهی به برگزیدن کاندیدایی است که احتمالا می تواند منشا تفییرات مثبتی در زندگی روزمره آنها باشد. مشارکت نزدیک به 80 درصدی مردم در برخی از شهرهای کوچک و حتی صددرصدی مردم در برخی از روستاها نمایانگر اهمیت این انتخابات در زتدگی روزمره آنهاست. حال پیداست که اگر این بخش از مردم کشور بشنوند عده ای صدها بلکه هزاران کیلومتر دور از شهر و روستای محل زندگی شان آنها را به تحریم فرامی خوانند، تا چه اندازه چنین فراخوانی برای آنها بی معنی و غیر قابل هضم جلوه می کند. بی شک توجه به همین نکته است که بخشی از مخالفان شرکت در انتخابات در داخل کشور را بر آن داشت تا اگر مردم را به شرکت در انتخابات به نفع اصلاح طلبان دعوت نکردند، آنها را به تحریم نیز فرانخوانند بلکه از مردم بخواهند در صورتی که قصد شرکت در انتخابات دارند، به مخالفان آزادی و اقتدارگرایان رای ندهند.(1،2)

6. نمره ی منفی دیگری در کارنامه دولت: سردرگمی اولیه در نحوه شمارش آرا، تعلل در شمارش آرا، اظهارات ضد و نقیض مسئولین ستاد انتخابات کشور، اعتراف به عدم آمادگی کافی برای شمارش سریع آرا، عدم شفافیت در ستاد انتخابات کشور و اطلاع رسانی قطره چکانی همگی نشانه ناکارآمدی وزارت کشور و باعث ثبت نمره منفی دیگری در کارنامه دولت محمود احمدی نژاد است.


زیرنویس

1. طرح نکاتی تحلیلی و روشنگر در ارتباط با شوراها، سایت عصر نو
http://asre-nou.net/1385/azar/14/m-melli-mazhabiha.html

2. فراخوان سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی( ادوار تحکیم وحدت)

پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۵


انتخابات شوراها از دو نگاه

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com


از انتخابات مجلس خبرگان، بازی بین خودی ترین خودی ها ی حلقه ی قدرت که بگذریم، در سردی خزان اصلاحات، انتخابات شوراها در 24 آذرماه می تواند از گرمی مشارکت تحول خواهانه برخوردار شود.
به علت عدم دسترسی به ابزار نظر سنجی افکار عمومی در ایران، پیش بینی نسبتا دقیق میزان مشارکت در انتخابات و اقبال رای دهندگان از احزاب و نیروهای مختلف شرکت کننده در انتخابات ممکن نیست. صرف نظر از تقلبات انتخاباتی در جمهوری اسلامی، کم نبوده اند مواردی که شاهد نتایج غیرمنتظره ی صندوق های رای بوده ایم. چهار سال پیش انتخابات دور دوم شوراها بعنوان آزادترین انتخابات در تاریخ 28 ساله جمهوری اسلامی برگزار شد. در این انتخابات علاوه بر جبهه مشارکت و یا مجاهدین انقلاب اسلامی گروههایی نظیر نهضت آزادی و نیروهای ملی-مذهبی توانستند با کاندیداهای خود در انتخابات شرکت کنند و شخصیت های مانند محمد محسن سازگارا کاندیدای انتخابات بودند. اما افول اصلاح طلبان در اذهان عمومی که از مدتی قبل از این تاریخ شروع شده بود باعث عدم استقبال مردم از این انتخابات شد. انتخابات در پیش رو اما از نظر تجربه و تمرین دمکراسی در شرایطی ویژه برگزار می شود و دور از انتظار نیست تا سرنوشتی متفاوت برای اصلاح طلبان در بر داشته باشد.
عدم استقبال مردم از دور دوم انتخابات شوراها، اولین رویگردانی انتخاباتی مردم از اصلاح طلبان بود که با میزان مشارکت بسیار پایین در شهرهای بزرگ بویژه در تهران خود را نشان داد. انتخابات مجلس هفتم ادامه این روند و اوج آن شکست اصلاح طلبان در دور نهم انتخابات ریاست جمهوری بود. پیامدهای رویگردانی انتخاباتی مردم از اصلاح طلبان، تسلط اقتدار گرایان بر شوراهای شهر، مجلس هفتم و ریاست جمهوری بود که تجربه ی شهروند ایرانی از فرصت انتخابات را بسیار غنی ساخت. ساکنان شهرهای بزرگ بویژه تهران دیدند که چه راحت گروهی بنام آبادگران با حمایت محافظه کاران قدرت را در شوراهای شهر بدست گرفتند و به ویرانی امکانات فرهنگی که شهرداران سابق تهران، از دوره غلامحسین کرباسچی به بعد برای اوقات فراغت جوانان و نوجوانان تدارک دیده بودند، پرداختند. همشهری، روزنامه شهرداری تهران که در آن زمان پر تیراژترین روزنامه کشور بود دچار سانسور و پاکسازی روزنامه نگاران مستقل یا اصلاح طلب شد و شفافیت در مورد بودجه شهرداری ها و کنترل بر عملکرد شوراهای شهر از بین رفت. در تهران خانه تئاتر، تئاترهای نصر و تهران پارس و آموزشگاه مجسمه سازی تعطیل شد و برخی از کافی شاپ ها از جمله کافی شاپ خانه هنرمندان را بستند.
شهروندان ایرانی دو سال بعد در انتخابات دوره هفتم و سه سال بعد در دور نهم انتخابات ریاست جمهوری بار دیگر تجربه کردند که عدم استقبال شان ازانتخابات همراه با نظارت استصوابی شورای نگهبان یا تقلب سازمان یافته، تسلط محافظه کاران و اقتدارگرایان را بر مجلس و نهاد ریاست جمهوری در پی داشت. شرایط زندگی مردم در همه ابعاد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی روی به بدتر شدن نهاد. بی شک این پیامدها بر انتخاب بسیاری از شهروندان ایرانی بخصوص ساکنان شهرهای بزرگ، تاثیر خواهد گذاشت.

اما تحریم کنندگان را می توان به دو دسته تقسیم کرد: آنها که هر انتخاباتی را در جمهوری اسلامی تحریم می کنند و آنها که بسته به تحلیل خود از توازن نیروها و امکان انجام تحولاتی در ساختار قدرت بسود جنبش دمکراسی خواهی، مردم را به تحریم و یا شرکت در انتخابات فرا می خوانند. اگر سیاست تحریم در مورد دسته اول، یعنی سرنگونی طلبان هم در طیف چپ و هم در طیف راست قابل درک است، چراکه آنها اصلاحات را اصولا ترمزی بر انقلاب و سوپاپی بر خشم انقلابی ملت می دانند، اما در مورد گروه دوم کمتر قابل درک است.
دو دلیل عمده همواره از سوی تحریم کنندگان برای درستی سیاست تحریم ارائه شده است. یکی کمک نکردن به مشروعیت نظام و دیگری بی نتیجه بودن اصلاحات در چهارچوب نظام اسلامی بخاطر بی عزمی اصلاح طلبان به ایستادگی در برابر کارشکنی های اقتدارگرایان. از نظر "مشروعیت" که انتخابات ریاست جمهوری گذشته و شرکت کمی بیشتر از 50 درصد مردم در آن نشان داد که نظام به هر حال قادر است حدود 50 درصد مردم را به پای صندوق های رای بکشاند و مشروعیت خود را در چهارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی تثبیت کند و مهم تر از آن اینکه تحریم کنندگان این "عدم مشروعیت" را به چه مجمع یا قدرت جهانی می خواهند نشان دهند؟ هم اکنون در جهان کشورهای بی شماری هستند که دارای نظام هایی غیر دمکراتیک تر از نظام جمهوری اسلامی هستند و در عین حال هم عضو سازمان ملل متحد و همه کمیسیون های آن از جمله کمیسیون یا شورای حقوق بشر آن هستند و با دیگر کشورهای جهان از جمله همان ها که بیش از دیگران دم از حقوق بشر و دمکراسی می زنند، یعنی امریکا و کشورهای اروپایی، مراودات سیاسی و اقتصادی دارند. اگر منظور نشان دادن عدم مشروعیت به ملت ایران است، که مردم این عدم مشروعیت را به علت تقلبات انتخاباتی و اینکه اصولا انتخابات در ایران به معنای واقعی هرگز آزاد نبوده است را در 28 سال گذشته شاهد بوده اند. با این وجود مردم هم شورای شهر کمتر از 10 درصدی در تهران را تحمل کرده اند و هم در سال های پیش از دوم خرداد 76 رئیس جمهورها و مجالسی با آرایی بسیار کمتر از مجلس هفتم و یا ریاست جمهوری نهم. سرانجام اگر منظور ترساندن حاکمیت از عدم مشروعیت خویش است که آنها از یکسو اصولا برای آرای مردم آنچنان جایگاهی قایل نیستند و از سوی دیگر حکومت ابزار و اهرم های به پای صندوق کشیدن درصدی از مردم را در اختیار دارد. در صورت پایین بودن میزان مشارکت مردم نیز حفظ مصالح نظام اسلامی باعث برکت کردن آرای ریخته شده به صندوق های رای خواهد شد.

اما در مورد نا کارآمدی اصلاح طلبان، علیرغم انتقاداتی که به درستی بر آنها وارد است، مقایسه وضعیت کشور در دوران سهیم بودن اصلاح طلبان در قدرت با اوضاع کنونی، نشان می دهد که هم در عرصه های آزادی بیان، مطبوعات، انتشار کتاب، فشار بر دانشجویان، جنبش زنان و ان. جی. اوها، هم در عرصه اقتصادی که دولت احمدی نژاد از جمله با وعده بهبود آن بر سر کار آمد و هم در زمینه سیاست خارجی عقبگرد قابل ملاحظه ای داشته ایم. نه تنها هزینه فعالیت های سیاسی که هزینه فعالیت های اجتماعی و فرهنگی نیز به مراتب افزایش یافته است. با بودن اصلاح طلبان در قدرت حتی اگر به زنان اجازه برگزاری تظاهرات داده نمی شد، لااقل خواهران باتوم بدست آنها را به منظور کجدهنی به جنبش زنان، برای سرکوب آنها نمی فرستادند. با توجه به پس رفت های قابل ملاحظه، منطق استدلال سیاسی حکم می کند تحریم کنندگانی که همچنان بر درستی تصمیم سیاسی خود تاکید دارند، ثابت کنند "خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد"، که البته آنها ظاهرا پیرو چنین عقیده ای نیستند. آنها لااقل باید نشان دهند تلخی بدتر شدن اوضاع سیاسی کشور را شیرینی اتحاد و نزدیکی نیروهای اپوزیسون، ارتباط بیشتر آنها با مردم کشور و آمادگی آنها برای تاثیر گذاری مثبت بر انتخابات بعدی جبران کرده است. درحالیکه هنوز شاهد پراکندگی های همیشگی در صفوف اپوزیسیون تحریم کننده هستیم که در یکسال و نیم گذشته تشدید نیز شده است. در داخل کشور نیز شاهد آمادگی ملی برای شروع حرکتی سنجیده بسوی دمکراسی خارج از چهارچوب رقابت های جناح های سیاسی موجود نیستیم و برعکس شاهد افزایش بی تفاوتی و سرخوردگی، بویژه در میان جوانان و دانشجویان و خروج دسته دسته آنها از کشور هستیم.
اصولا این گروه از تحریم کنندگان علیرغم انتقادات بجای شان بر ناپیگیرهای اصلاح طلبان در اجرای برنامه های انتخاباتی خود، از همان آغاز سیاست تحریم دچار تناقض در راهبرد سیاسی خویش بودند چراکه هرگز بدیلی در برابر تحریم ارائه ندادند. از گفته ها و مصاحبه های نیروهای تحریم کننده چنین بر می آید که آنها با ارزیابی بسیار خوشبینانه از نقش و موقعیت خود در جامعه ایران، هم میزان تحریم را بسیار بیش از آنچه که بود ارزیابی می کردند و هم می پنداشتند سیاست تحریم باعث شکل گیری یک قطب و یا نیروی سومی خواهد شد که با عرضه بدیلی نو به مردم، آنها را از اجبار برگزیدن یکی از جناح های حکومتی نجات خواهد داد. اما نتایج انتخابات نشان داد که میزان تحریم چنان که آنها می پنداشتند نبود، هرچند توانست به شکست کاندیدای اصلاح طلبان در دور اول بیانجامد و در دور دوم نیز به شکست هاشمی رفسنجانی کمک کند. اشتراک نظر در تحریم نیز باعث تشکیل بلوک نیرومند اپوزیسیون و یا نیروی سوم نگشت. البته پرواضح است که چنین نیروی سوم دمکراسی خواهی در داخل و خارج کشور وجود دارد، اما چنان جایگاهی که بتواند نقشی تعیین کننده در بسیج مردم برای تحمیل خواست های خود به حکومت داشته باشد، در شرایط کنونی دارا نیست.

اکبر گنجی نمونه بارز چنین طرز فکری بود و بر همین اساس مردم را به تحریم انتخابات ریاست جمهوری فراخواند. او همواره به درستی بر لزوم پرداخت هزینه از سوی مردم و نخبگان سیاسی برای رسیدن به دمکراسی تاکید می کند و علاوه بر تحمل سال ها زندان، حاضر شد تا آستانه هزینه کردن جان خویش نیز برای این مهم پیش رود. اما در عین حال او در گفته ها و نوشته های خویش بعد از پیروزی محمود احمدی نژاد و در سخنرانی های خود در خارج از کشور، از بدتر شدن شرایط فعالیت سیاسی و فرهنگی در کشور نسبت به دوره در قدرت بودن اصلاح طلبان می گوید. او از افزایش سانسور و تسلط سپاهیان بر مجلس، استانداری ها و ریاست صدا و سیما می گوید. از نقش روز افزون احزاب پادگانی در سیاست داخلی کشور، ماجراجویی های دولت جدید در سیاست خارجی که ایران را به سوی جنگ سوق می هد و از زیر ضرب رفتن فعالیت ان. جی .اوها می گوید.
محسن سازگارا از امضا کنندگان فراخوان رفراندم و از تحریم کنندگان انتخابات ریاست جمهوری نیز در مصاحبه اخیر خویش رکود سیاسی کشور را نتیجه روی کار آمدن دولت احمدی نژاد می داند. احمدی نژادی که در روی کار آمدنش تحریمیان نمی توانند سهم خویش را نادیده بگیرند. آقای سازگارا از جمله در مصاحبه ی اخیر خویش با ماهنامه تلاش چاپ آلمان در پاسخ به پرسشی در مورد فعال نبودن طرفداران فراخوان رفراندم در ایران می گوید:
" الان اساساً از فضای سیاسی ایران چه نوع صدائی می‌شنوید؟ رفراندم که سهل است آیا الان اصلا راه‌ حل سیاسی دیگری یا حرف دیگری از طرف نیروهای سیاسی ایران می‌شنوید؟ به اعتقاد من نه! برای اینکه یک دلیل کلی دارد. هر صاحب‌ نظر سیاسی، هر مشاهده‌ گر جامعه ما، هر خبرنگار یا سیاستمداری که به ایران سفر می‌کند، اولین چیزی که نظرش را جلب می‌کند این است که جامعه ما در یک وضعیت افسردگی سیاسی بسر می‌برد. ... این که بهت و حیرت ناشی از سرکار آمدن یک دولت تندرو بی‌ منطق که در یکسال گذشته فقط بحران آفرینی کرده، آن‌هم بحران‌های بزرگی که هر یک از آن‌ها دورنمای زندگی را برای مردم ایران خیلی تیره و تار نشان می‌دهد، بنابراین باید به مردم حق داد که الان به هیچ چیزی فکر نکنند برای اینکه به اندازه کافی این دو مشکل برشانه‌های آنها سنگینی می‌کند."(1)
عبدالله مومنی از رهبران دانشجویی دفتر تحکیم وحدت و از تحریم کنندگان انتخابات ریاست جمهوری نیز در مصاحبه ای چند ماه بعد از پیروزی محمود احمدی نژاد ارزیابی خود از وضعیت دانشجویی را مثبت اعلام کرد و حذف اصلاح طلبان از قدرت را برای توسعه جنبش دانشجویی که به زعم وی قرار بود از آن به بعد بدون تردید و دودلی بخاطر وجود اصلاح طلبان در قدرت، با حاکمیت پکپارچه در روبروی خود مبارزه کنند، سخن گفت. برخلاف این پیش بینی ها، در میان دانشجویان نیز علیرغم شجاعت گروهی از نخبگان و فعالان دانشجویی، بخاطر افزایش هزینه فعالیت سیاسی در دانشگاه، از جنبش گسترده ی سال های پیش خبری نیست. بازداشت و اخراج دانشجویان در یک سال گذشته افزایش یافته و از پاییز امسال نیز شاهد پدیده دانشجویان ستاره دار هستیم.

چنانکه تحریم کنندگان خود اذعان دارند، یک سال و نیم بعد از یکدست شدن کامل حاکمیت اقتدارگرا شاهد عقبگرد در همه عرصه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور هستیم. در عرصه بین المللی نیز ماجراجویی های دولت احمدی نژاد در پرونده هسته ای کشور و اسرائیل ستیزی نابجا باعث انزوای ایران در سطح جهانی، خطر حمله نظامی به تاسیسات هسته ای و زیر ساخت های کشور و در آستانه تحریم قرار گرفتن ایران از سوی جامعه جهانی شده است. در سپهر سیاسی ایران نیز نه از پیشنهاد نافرمانی مدنی اکبر گنجی خبری هست و نه صدای فعالیت های طرفداران فراخوان رفراندم به گوش می رسد. نه تحریم کنندگان در صفوف اپوزیسیون به اتحاد یا ائتلافی دست یافته اند، نه ارتباطی گسترده تر و تعیین کننده بین نیرو های تحریم کننده انتخابات ریاست جمهوری و مردم ایران برقرار شده است. بی شک به علت پی آمدهای سیاست تحریم در گذشته است که تنها چند روز مانده به انتخابات شوراها، هنوز این دسته از نیروها و شخصیت های سیاسی صریحا در این باره اظهار نظر نکرده اند.

اما اصلاح طلبان در تلاش برای پیروزی در انتخابات 24 آذرماه، گذشته از تحریم کنندگان با مشکل دوستان نزدیک ولی ناراضی در صفوف خود نیز روبرویند. عباس عبدی نمونه بارز چنین دوستانی است. اصلاح طلبان در انتخابات های گذشته شاهد سکوت و یا حمایت کمرنگ شخصیت هایی مانند عبدالله نوری، هاشم آغاجری و عبدالکریم سروش بودند. سکوت مردان سیاسی البته گویای ناگفته هاست. هرچند عباس عبدی دعوت به تحریم انتخابات شوراها نکرده است اما در سایت اینترنتی خود " آینده" اعلام کرده که در انتخابات شرکت نخواهد کرد. او از منتقدان دیرینه رئیس جمهور پیشین محمد خاتمی و دوستان اصلاح طلب خویش است. وی دوستان خود در حزب مشارکت و سایر نیروهای اصلاح طلب را بخاطر نداشتن و یا مشخص نکردن خطوط قرمز در برابر اقتدارگرایان مورد انتقاد قرار می دهد. عبدی از آنها می خواهد به صراحت به مردم بگویند اگر مانند موارد پیش در اجرای وعده های انتخاباتی خویش با کارشکنی های ساختار قدرت روبرو شدند چه خواهند کرد؟ وی تا آنجا پیش می رود که می گوید:
"برای افرادی كه نسبت به روند كلی اعتراض دارند و آن را به نفع جامعه و كشور نمی دانند، مشاركت در انتخابات افرادی، برای اداره امور شهر، حتی اگر به بهبود وضع اداره شهر منجر شود (كه الزاما نخواهد شد) ناقض هدف اصلی آنان برای اصلاح روند كلی است، زيرا موجب استحكام روند كلی خواهد شد، مگر آن كه هدف انتخابات را به نحو روشنی متوجه اين روند كلی نمايند."(2)
بیانیه برخی از چهرهای ملی-مذهبی مانند عزت الله سحابی، حسن یوسفی اشکوری، اعظم طالقانی و حبیب الله پیمان که در آن تلویحا از عدم شرکت خود در انتخابات شوراها سخن می گویند- البته بدون دعوت به تحریم انتخابات- کار اصلاح طلبان را آسانتر نخواهد کرد. (3)
براستی چرا اصلاح طلبان نه تنها به نقد صریح کارنامه هشت ساله خود در حاکمیت جمهوری اسلامی نپرداختند و سهم خود را در رویگردانی مردم از آنها شجاعانه بر دوش نگرفتند، بلکه حتی پاسخی برای پرسش های دوستان نزدیکی چون عباس عبدی که شخصا هزینه زیادی نیز برای اصلاحات پرداخته است، ندارند؟
اصلاح طلبان چند روز فرصت دارند تا نه تنها برای دوستان ناراضی خود، که برای گروه کثیری از آنها که هنوز تصمیم به شرکت در انتخابات نگرفته اند خطوط قرمز خود و مرز میان اصلاح طلبی و تدارکچی گری را ترسیم و تعریف کنند، اقدامی که به اقبال عمومی از آنها به شدت خواهد افزود.

اما در ورای مشکلات اردوی اصلاح طلبان باید دید آیا اقتدارگرایان که در زمان دولت اصلاح طلب توانستند احزاب پادگانی را در انتخابات دخالت دهند، اکنون که خود بر مسند قدرت نشسته و برگزار کننده انتخابات هستند، چگونه عمل خواهند کرد.

زیرنویس ها
1. رفراندم تنها گزینه گذار به دمکراسی، محمد محسن سازگارا، مصاحبه با نشریه تلاش چاپ آلمان، سایت اخبار روز
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=6890

2. عباس عبدی، انتخابات پیش رو، سایت آ ینده
http://ayande.ir/2006/11/29/post_91/

3. طرح نکاتی تحلیلی و روشنگر در ارتباط با شوراها، سایت عصر نو
http://asre-nou.net/1385/azar/14/m-melli-mazhabiha.html



شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵


مشارکت در سکوت

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

نزدیکی انتخابات همزمان دوره چهارم مجلس خبرگان و دور سوم شوراها که در 24 آذر ماه برگزار می شود، اصلاح طلبان را وارد تکاپوی جدید انتخاباتی کرده است. آنها شعارهای انتخاباتی خود را گردگیری می کنند و بار دیگر "ایران برای همه ایرانیان" می شود.
انتخابات مجلس خبرگان عجیب ترین انتخابات در ساختار حقوقی جمهوری اسلامی است. عجیب ترین نه تنها از اینرو که برخلاف قانون اساسی تنها فقها می توانند کاندیدای این انتخابات شوند و یا اینکه نمایندگان این نهاد برای یک دوره هشت ساله انتخاب می شوند، بلکه عجیب ترین به معنای بیهوده ترین. این انتخابات ادامه دور باطلی است که از "رهبری" شروع می شود، از طریق شورای نگهبان ادامه می یابد و با عبور از مجلس خبرگان دوباره به "رهبری"
می رسد. فقهای شورای نگهبان که منتخب شخص رهبر هستند صلاحیت کاندیداهای روحانی هم سلک خویش را تعیین می کنند و حال خبرگانی که این چنین از صافی شورای نگهبان گذشته و انتخاب می شوند گذشته از وظیفه عزل و یا انتخاب رهبر، وظایف مهم نظارت بر عملکرد رهبر و کنترل ارگان های تحت نظارت وی را بر عهده دارند! علاوه بر این برخی از فقهای شورای نگهبان خود کاندیدای شرکت در مجلس خبرگان نیز هستند.

انتخابات در پیش رو اما، از این زاویه مهم است که اصلاح طلبان بعد از سه شکست پیاپی، یعنی شکست در انتخابات دور دوم شوراها، مجلس هفتم و دوره نهم ریاست جمهوری، دوباره به صحنه می آیند. بعد از شکست بزرگ اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری، آنها وعده دادند که به دولت محمود احمدی نژاد یک سال فرصت خواهند داد و در مقام اپوزیسیون آن را به چالش نخواهند کشید تا به گفته محمد رضا خاتمی دبیر کل پیشین جبهه مشارکت "دولت جدید فرصت اين را داشته باشد تا حاكميت خود را بر همه عرصه‌ها بگستراند، زمام امور را به طور كامل در دست گيرد و به تدوین و اجرای برنامه های خود بپردازد."
اما سکوت وعده داده شده از سوی جبهه مشارکت بیش از یکسال به درازا کشیده است. آنها سکوت خود را چنان تعمیم دادند که حتی در برابر تعطیلی سایت اینترنتی خود "رویداد" و عدم صدور مجوز انتشار روزنامه برای جبهه مشارکت، یعنی بزرگترین نیروی" اپوزیسیون قانونی" کشور، نیز اعتراضی جدی نکردند. جبهه مشارکت در یک سال ونیم گذشته در حالیکه فعالانه به محکوم کردن چاپ کاریکاتورهای حضرت محمد در برخی از روزنامه های کشورهای اروپایی پرداخت و یا از زبان دبیرکل جدید خود محسن میردامادی، نسبت به سخنان اخیر پاپ واکنش نشان داد، به زندانیان سیاسی کشور، اعتصاب غذای گنجی، حمله به تظاهرات مسالمت آمیز زنان، دستگیری دانشجویان و فعالین سیاسی و اجتماعی و گسترش سانسور، محدود سازی آزادی بیان، مرگ اکبر محمدی در زندان اوین و فشار بر روزنامه ها و روزنامه نگاران توجه چندانی نداشت.
البته افول اصلاح طلبان با تمکین نمایندگان مجلس ششم از حکم حکومتی رهبر برای مسکوت گذاشتن طرح اصلاح قانون مطبوعات آغاز شد، با تهدید آنها به "خروج از حاکمیت" در دور دوم ریاست جمهوری محمد خاتمی ادامه یافت که البته علیرغم ادامه کارشکنی های اقتدارگرایان در کار اصلاحات، هرگز عملی نشد و اصلاح طلبان سرانجام به گفته عباس عبدی بجای خروج محترمانه از حاکمیت، غیرمحترمانه از ساختار قدرت اخراج شدند. سقوط ادامه یافت و علیرغم اینکه هم محمد خاتمی و هم رئیس مجلس وقت مهدی کروبی اعتراف کرده بودند که سرنوشت اكثريت کرسي‌های پارلمان از پيش تعيين شده است و باز با وجود اینکه محمد خاتمی به مردم وعده داده بود که او و دولتش مجری انتخابات فرمایشی نباشند، وی بار دیگر ضمن عدول از وعده های قبلی خویش، زیر بار تدارکچی گری حکومت رفت و مجری انتخابات ناسالم مجلس هفتم که نظارت استصوابی شورای نگهبان جلوی کاندیداتوری بسیاری از کاندیداهای اصلاح طلب را گرفته بود، شد. بعد از استقرار مجلس هفتم با اکثریت محافظه کار، آقای خاتمی لوایح "دوقولو"ی خود را برای افزایش اختیارات ریاست جمهور به مجلس برد و اعلام کرد که این لوایح حداقل اختیاراتی است که او بعنوان رئیس جمهور باید داشته باشد و آن را به عنوان خط قرمز خود تعیین و تهدید کرد که در صورت عدم تصویب آنها از سوی مجلس، از مقام خود کناره گیری خواهد کرد. مجلس محافظه کار چنان که انتظار می رفت با این لوایح مخالفت کرد، اما آقای خاتمی بر خلاف وعده خود این بار نیز ماندن در قدرت را بر کناره گیری ترجیح داد. پایان کار اصلاح طلبان در قدرت نیز مصادف بود با برگزاری انتخابات ریاست جمهوری تابستان 84 توسط دولت اصلاحات، که اینبار نیز علیرغم اعتراف شان به مخدوش بودن انتخابات، نتیجه آن را پذیرفتند.
در آستانه برگزاری انتخابات ریاست جمهوری، مصطفی معین که شاهد افت محبوبیت و اعتبار اصلاح طلبان در افکار عمومی بود، این نکته را درک کرده بود که باید خود را شخصی بیش از کپی رئیس جمهور پیشین معرفی کند تا اندکی از آبرو و اعتماد از دست رفته اصلاح طلبی را با وعده هایی جدید جبران کند. از همین رو بود که وی خود را کاندیدای اصلاح طلبان پیشرو می نامید، وعده می داد که او محکم تر از آقای خاتمی عمل خواهد کرد و در صورت رویارویی با مشکلاتی که محمد خاتمی با آن روبرو بود بجای ماندن در مقام ریاست جمهوری، از قدرت کناره خواهد گرفت. علاوه بر این برای رهایی از بدنامی حکم حکومتی رهبر که علیرغم رای منفی شورای نگهبان، مجوز ورود دوباره او به بازی انتخاباتی شده بود، وعده تشکیل "جبهه دمکراسی و حقوق بشر" از همه نیروهای دمکراسی خواه و ضد استبداد را داد. ولی از همان زمان، قبل از برگزاری انتخابات سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی از این پیشنهاد استقبال چندانی نکرد. سرانجام "جبهه دمکراسی و حقوق بشر" بدآنجا رسید که یکسال و نیم بعد از اعلام وعده تشکیل آن از سوی کاندیدای اصلاح طلبان پیشرو، استقبال جبهه مشارکت و نهضت آزادی ایران از این پیشنهاد و حمایت ظاهری سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی از تشکیل آن، چنین جبهه ای نه تنها هرگز تشکیل نشد بلکه حتی بین گروههای خودی نیز نتوانستند به توافق برسند تا "جبهه دمکراسی و حقوق بشر اسلامی"، که مقصود واقعی آقای معین نیز بود، را تشکیل دهند.
این همه خلف وعده برای یک نیروی سیاسی آیا بجز سقوط آزاد اعتبار سیاسی اش در افکار عمومی معنی دیگری خواهد داشت؟ سقوط آزادی که فقط به مدد ناکارآمدی های دولت محمود احمدی نژاد و اقتدارگرایان حامی وی ظاهرا متوقف شده است.

اگر محافظه کاران هر 9 روز یک بحران برای دولت خاتمی آفریدند، محمد خاتمی بویژه در دوران دوم ریاست جمهوری خود و اصلاح طلبان حامی اش نیز هر سه چهار ماه از یکی از مهم ترین وعده های انتخاباتی خود عقب نشستند. از اقتدارگرایان انتظاری غیر از این نمی توان داشت، چراکه آنها اقدامات ضد اصلاحی خود را با اعلام به رسمیت نشناختن حقوق بشر، دفاع از حکومت اسلامی بجای جمهوری اسلامی، به نام امت و با داشتن تنها هفت تا هشت درصد آرای مردم انجام دادند، اما اصلاح طلبان با داشتن سودای جمهوریت، دادن وعده حقوق بشر و دمکراسی و سخن گفتن از ملت ایران و با داشتن هفتاد تا هشتاد درصد از آرای مردم، به عقب نشینی از وعده های انتخاباتی خود و تمکین در برابر ولی فقیه و فشار های دیگر نیروهای ضد اصلاحات در حاکمیت، پرداختند.
اکنون با تاریخچه ای این چنین، اصلاح طلبان دوباره پا در میدان "سیاست ورزی" می گذارند. در پشت سر داشتن کارنامه ای پر از وعده های عملی نشده انتخاباتی، طبیعتا دلیلی برای کنار کشیدن یک نیروی سیاسی از عرصه رقابت های انتخاباتی نیست. اما ورود در عرصه انتخابات و درخواست رای از مردم، بدون بررسی علل شکست های گذشته، می تواند به شکستی دیگر منجر شود. کسب دوباره اعتماد مردم، جز از طریق پذیرش مسئولیت خویش و قبول صریح اشتباهات سیاسی گذشته ممکن نیست. هدف از پذیرش مسئولیت خطاها، "اعتراف" بخودی خود به قصد سرافکنده گرداندن یک نیروی سیاسی نیست، بلکه منظور جلوگیری از تکرار آن اشتباهات یا کم کردن احتمال وقوع آن در آینده است و در نهایت آفریدن شور و امیدی دوباره در رای دهندگان سرخورده. هرچند اینجا و آنجا بطور غیررسمی از انتقادات برخی از چهره های اصلاح طلب از عقب نشینی های گام به گام محمد خاتمی در برابر اقتدارگرایان سخن به میان می آید، در قطعنامه های کنگره های جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و نوشته ها و سخنرانی های رسمی مسئولین این دو تشکل بزرگ اصلاح طلبان، هرگز انتقادی از عدم پایبندی اصلاح طلبان به وعده های انتخاباتی اشان، بویژه رفتار سیاسی آقای خاتمی و عدول مکرر وی از وعده های انتخاباتی خویش، به عنوان علت اصلی رویگردانی مردم از آنها و سه شکست انتخاباتی پی در پی اصلاح طلبان، نمی شود. آنها سیاست های اعمال شده خود در دوران هشت ساله دولت اصلاحات و یک سال و نیم گذشته را بطور کلی درست ارزیابی می کنند و تنها از "افراط و تفریط"، " و یا "برخی اشتباهات اجتناب پذیر" در صفوف اصلاح طلبان سخن می گویند. آنها شکست های پی در پی اصلاح طلبان را عمده تا محصول کارشکنی جبهه ضد اصلاحات در ساختار قدرت، عوام فریبی های رقیب و تحریم انتخابات از سوی مردم می دانند.
گفته می شود که سعید حجاریان در جلسه ای که جبهه مشارکت بعد از شکست در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 برای بررسی علل این شکست تشکیل داده بود خطاب به آقای خاتمی می گوید: "برگزاری انتخابات فرمایشی مجلس هفتم میخ آخر را بر تابوت اصلاحات کوبید". آقای خاتمی در پاسخ می گوید: " خوب، حالا شما سعی کنید آن میخ را در آورید." سعید حجاریان جواب می دهد:" آخر آن میخی که شما کوبیدید میخ طویله است!"
اکنون نیز آنها امیدوارند که مردم گرانی موجود، ماجراجویی در ماجرای پرونده هسته ای ایران و تشدید فشار بر جامعه مدنی و مطبوعات و گسترش سانسور از زمان کنار رفتن آنها از قدرت و تشکیل دولت محمود احمدی نژاد را سرمایه ی بازگشت سیاسی خود در انتخابات پیش رو کنند.

اکنون یک سال و نیم بعد از روی کار آمدن دولت محمود احمدی نژاد و روشن شدن ماهیت وعده های پوپولیستی وی برای بسیاری از آنها که فریب شعارهایش را خوردند، در آستانه تحریم قرار گرفتن ایران و انزوای بین المللی کشور بخاطر سیاست خارجی تشنج آفرین رئیس جمهور، تشدید فشار بر مطبوعات و فعالان سیاسی و دانشجویی همه گویای آن است که بار کنار رفتن اصلاح طلبان از قدرت، زندگی ایرانیان نه تنها در همه عرصه های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی بلکه در عرصه اقتصادی که دولت احمدی نژاد این همه وعده بهبود آن را می داد، سخت تر شده است و کشور را مخاطرات جدی تهدید می کند. همه این ناکارآمدی ها را اما اصلاح طلبان نمی توانند به حساب برائت از مسئولیت های خویش بگذارند. هر نیروی سیاسی در قدرت، آنهم در یک دوره هشت ساله، سهم مهمی در سربرآوردن نیروی جانشین خود دارد. رویگردانی مردم از سیاست های پوپولیستی و "نه" آنها به مستبدان به معنای استقبال از "تمکین" و آری گفتن آنها به "تدارکچی" گری نیست. همیشه نمی توان برای جلب افکار عمومی و بازسازی اعتماد از دست رفته در میان مردم، از ناکارآمدی و بی مایگی رقیب سیاسی بهره گرفت و آن را توشه راه قدرت یابی خویش ساخت، بلکه باید توان و کارآمدی خویش را نیز نشان داد.

هرچند سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی با اعلام حمایت خود از کاندیداتوری هاشمی رفسنجانی او را اصلاح طلب نامید اما در میان فقهای ثبت نام کرده برای انتخابات مجلس خبرگان، شاهد حضور روحانیونی که مشخصا منتسب به اصلاح طلبان باشند، نیستیم. بدین شکل اصلاح طلبان بر سر عدم تایید صلاحیت نمایندگانشان با شورای نگهبان رودرو نخواهند شد، به احتمال زیاد فرار از رودرویی با نظارت استصوابی شورای نگهبان است که باعث عدم شرکت محمد خاتمی، مهدی کروبی و شخصیت هایی مانند موسوی لاری، کاندیداهای بالقوه اصلاح طلبان برای مجلس خبرگان، در این انتخابات شده است. و این هم از نظر شخصی برای آقایان خاتمی و کروبی و هم برای جبهه مشارکت و دیگر نیروهای اصلاح طلب به معنای خالی کردن داوطلبانه میدانی است که ظاهرا عزم چندانی نیز برای دفاع از صلاحیت خویش یا صلاحیت کاندیداهای خود در آن، در برابرنظارت استصوابی شورای نگهبان، نداشته اند.
اما انتخابات شوراها علیرغم اهمیت کم آن در ساختار قدرت در جمهوری اسلامی، چالشی است دیگر برای اصلاح طلبان. شورای نگهبان به کمک اکثریت محافظه کار مجلس درصدد دست اندازی بر انتخابات شوراهاست تا به شکلی کنترل خود را بر تنها انتخاباتی که زیر نظارت استصوابی این نهاد نیست، اعمال کند.
جبهه مشارکت و سایر نیروهای اصلاح طلب کمتر از دو ماه وقت دارند تا با اعتراض به دخالت غیرقانونی شورای نگهبان در انتخابات شوراها و تلاش و مبارزه برای برگزاری سالم انتخابات، از این فرصت انتخاباتی برای ترمیم اعتبار سیاسی آسیب دیده خود در میان مردم استفاده کنند. از دست دادن این فرصت و چشم پوشی آنها بر تقلب های انتخاباتی احتمالی که محصول مشترک کنترل شورای نگهبان، دولت اقتدارگرا و اکثریت محافظه کار مجلس خواهد بود، بر عکس موقعیت اصلاح طلبان را بدتر خواهد کرد. هنگامی که اصلاح طلبان وزارت کشور و ستاد انتخابات کشور را در اختیار داشتند، نتوانستند مانع از تقلب در انتخابات شوند. تسلط اقتدارگرایان بر وزارت کشور به طریق اولی تقلب در انتخابات پیش رو را آسانتر خواهد کرد. از این رو ست که از هم اکنون اصلاح طلبان می بایست ضمن مخالفت صریح با دخالت شورای نگهبان در امر انتخابات شوراها، درخواست شرکت نمایندگان هر دو جناح مجلس و نمایندگان تمامی نیروهای شرکت کننده در انتخابات در هیئت های نظارت بر انتخابات و حضور آنها در مراحل رای گیری و شمارش آرا و عدم دخالت نظامیان و شبه نظامیان در انتخابات را به عنوان پیش شرط خود برای شرکت در انتخابات، بصورت شفاف مطرح کنند.
می بایست از هم اکنون موضوع نظارت همه گروههای شرکت کننده در انتخابات در حوزه های اخذ رای، عدم حضور نظامیان و شبه نظامیان بسیجی در انتخابات، درخواست کنترل و بررسی دستورهای نظامی صادر شده از سوی رهبران سپاه و بسیج به نیروهای تحت فرمانشان در آستانه برگزاری انتخابات توسط هیئت های نظارتی متشکل از نمایندگان جناح اکثریت و اقلیت مجلس، از سوی اصلاح طلبان مطرح شود تا جلوی دخالت سازمان یافته نظامیان در انتخابات گرفته شود و در صورت دخالت آنها این موضوع بطور شفاف به اطلاع عموم مردم برسد. هرگز نتیجه چنین انتخاباتی نمی بایست به رسمیت شناخته شود و سرانجام در صورت وجود فرمان های نظامی برای شرکت سازمان یافته نظامیان و بسیجی ها در انتخابات، این موضوع را در مجلس مطرح کنند و فرمانده کل قوا را مجبور به پاسخ دهی در مورد دخالت نظامیان در سیاست کنند. اگر خواست عدم دخالت شورای نگهبان در برگزاری انتخابات و کنترل فرمان های صادره نظامی از سوی نظامیان توسط نمایندگان هر دو جناح مجلس، پذیرفته نشد، شرکت اصلاح طلبان در انتخابات به معنی شکست سخت دیگری برای آنان خواهد بود. شرکت در چنین انتخاباتی بدون فراهم آمدن شرایط فوق نه "سیاست ورزی" بلکه "سیاست سوزی" و تقلیل یافتن اصلاح طلبان به ابواب جمعی اقتدارگرایان برای بازار گرمی انتخابات خواهد بود.
در انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته اقتدارگرایان دریافتند که می شود با وجود دولت اصلاحات، احزاب پادگانی را در انتخابات شرکت داد بدون اینکه اعتراضی جدی از سوی اصلاح طلبان صورت بگیرد، دیدند که وضعیت هاشمی رفسنجانی در ساختار نظام چنان پیچیده است که وی شکایتش از انتخابات مخدوش را تنها می تواند پیش خدا ببرد، دیدند اصلاح طلبان علیرغم اعتراف به مخدوش بودن انتخابات، نتایج آن را می پذیرند، پس چرا اینبار با بهره گیری از تجربه های قبلی خویش، حتی سازمان یافته تر از گذشته در انتخابات دخالت نکنند و شکست دیگری را نصیب رقبای اصلاح طلب خود که در شرایط فعلی از مقبولیت چندانی نیز در میان مردم برخوردار نیستند، نسازند؟
آیا اصلاح طلبان از این فرصت برای بازسازی بخشی از اعتماد از دست رفته خود نزد مردم ایران بهره خواهند برد یا اینکه مماشات دوباره با اقتدارگرایان آنها را به پیشواز چهارمین شکست پی درپی انتخاباتی خود خواهد برد؟

منابع:

1. سخنرانی محمد رضا خاتمی در کنگره جبهه مشارکت ایران اسلامی، 19 مرداد 85، سایت امروز

http://emruz.info/ShowItem.aspx?ID=509&p=1

2. بیانیه پایانی کنگره نهم (فوق العاده) سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران، 6 مرداد 84، سایت سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی

http://www.mojahedin-enghelab.org/ShowItem.aspx?ID=33&p=1http://www.mojahedin-enghelab.org/ShowItem.aspx?ID=33&p=1

3. قطعنامه پایانی کنگره دهم سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران 14 مهرماه 85، سایت سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی

http://www.mojahedin-enghelab.org/ShowItem.aspx?ID=144&p=1