دوشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۶

یکرنگی مفتّش بزرگ


حمید فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

هرچند دمکراسی همزاد تجدد بود اما لزوما نه هر متجددی دمکراسی خواه بود و نه هر حکومت مدعی تجدد خود را ملزم به رعایت ساز و کارهای نظام دمکراسی می دانست. بعد از عصر روشنگری اما "مردم" دیگر بنده و رعیت نبودند تا در غیاب آنها اصحاب کلیسا یا ارباب قدرت تمشیت امورشان را بر عهده گیرند. اینگونه بود که شاهان خودکامه انتخابات فرمایشی ترتیب دادند تا مجالس میان تهی شان کاریکاتوری باشد از احترام آنان به آرای مردم. احزاب فرمایشی ساختند تا ادعا کنند نظرات و آرای گوناگون محلی برای تجلی خود دارند. تظاهرات و تجمعات حکومتی ترتیب دادند تا نظام خویش را دارای پشتوانه ی مردمی بنامند. نظام های توتالیتاریستی تولد یافته در عصر تجدد مانند فاشیسم، نازیسم و استالینیسم نیز همواره خود را برخاسته از مردم یا خلق و خادم آنان می دانستند. البته طبیعی است که در حکومت های ایدئولوژیک و مطلقه یا استبدادی همواره اقلیتی از مردم بنا به منافع مادی و معنوی خویش واقعا پشتیبان نظام بوده و هستند.

نظام جمهوری اسلامی نیز نمونه کاملی از این مردم نمایی ها بوده است. به نام مردم سخن می گویند اما در همان حال از آرای آزاد همین مردم همواره در هراسند. از منافع مردم می گویند ولی استعدادی ویژه در برباد دادن منافع ملی کشور دارند. خود را مردمی ترین حکومت جهان می نامند ولی نوشته های چند روزنامه نگار و تعدادی دانشجو را تهدیدی علیه موجودیت حاکمیت خویش تلقی کرده، دچار کابوس انقلاب مخملی می شوند. نظام خویش را محکم ترین و آزادترین نظام جهان می دانند اما از کلمه آزادی مانند جن از بسم الله می ترسند. چنان دچار پارانویای "دشمن"اند که همه ی محققان دانشگاهی را در قامت جاسوسان می بینند. مخالف غصب هستند، اما نمایندگانشان با تقلب و "تک ماده" یا به ضرب
تصفیه و زور نظامیان خانه ی ملت را "تصرف عدوانی" می کنند. در ملک غصبی نماز نیز می گزارند. تمام شگردهای قانونی را می کاوند تا "به نام ملت، به کام دولت" عمل کنند. مقامات لشکری را در مناصب کشوری می گمارند تا وظیفه نظامی را انتخاب سیاسی قلمداد کنند. بجای حراست از مرزهای کشور و مبارزه با ناامنی، جنگ با صندوق های رای را تدارک می بینند. اما سوءاستفاده از مردم و نقش ملت از سوی مستبدین و عمال آنها اگر اعترافی به این نیست که می شود مانند کبک سر در برف فرو برد اما مردم را نمی توان نادیده گرفت، پس نشان از چیست؟

اما این همه ی ماجرا نیست. در نظام های دیکتاتوری همواره شخصیت هایی وجود دارند که بنابر خلوص شان به مستبدی قدرقدرت یا اعتقاد عمیق شان به ایدئولوژی حزب یا باورهای مذهبی خویش، مکنونات قلبی خود را گهگاه بدون سوء استفاده از لعاب مردم بیان می دارند. دردسر البته گاهی برای همکاران خویش یا حاکمان "مردمدار" درست می کنند. جمهوری اسلامی ایران نیز از وجود چنین شخصیت هایی بی نصیب نبوده است. شاید بتوان اسدالله لاجوردی دادستان انقلاب اسلامی تهران و رئیس زندان اوین در دهه شصت را اولین شخصیتی از این دست به حساب آورد. در آغاز "عشره ی مشئومه" [1] هنگامی که خبرنگار یکی از روزنامه های خارجی در مصاحبه ای با وی به اعدام زندانیان سیاسی که بدون داشتن وکیل مدافع به مرگ محکوم شده بودند اشاره کرد، لاجوردی در پاسخی تکان دهنده گفت " جرم کسانی که اعدام می شوند به حدی محرز است که هیچ وکیل مدافعی جرات نمی کند از آنها دفاع کند، چراکه در اینصورت خودشان مورد اتهام واقع می شوند." (نقل به مضمون).
آیت الله شیخ صادق خلخالی را نیز بی شک می توان در زمره ی دیگر چهره های نظام اسلامی دانست که در اعتراف به تفسیر و تعبیر خشنی که بسیاری از قضاوت و برخورد حکومت با مردم در سر داشتند ولی بر زبان نمی آوردند، صادق بود. به این دلیل چنین شخصیت هایی همواره در بهترین حالت مردان شماره دوی نظام های خودکامه می شوند و بعد از انجام کار کثیف نظام، با چهره هایی کمتر خشن جایگزین می گردند. خودکامگان دیپلمات و "مردمدار" می دانند که مدت هاست عصر ندیدن مردم به سر آمده است. از همین روست که لعاب تمام خطبه ها و خطابه هایشان و حتی احکام حکومتی شان نام مردم یا مصالح آنان است.

آیت الله احمد جنتی دبیر شورای نگهبان و کاندیدای بازنده در انتخابات اخیر ریاست مجلس خبرگان، اما از آخرین سرمایه های نظام اسلامی در عرصه رک گویی است. او نزدیک به یکسال پیش هنگامی که در روزهای پایانی دادگاه صدام حسین بحث حکم اعدام وی در جریان بود، در مراسم نماز جمعه گفت: " در این مورد نیز جمهوری اسلامی بهتر از همه عمل کرد. چرا اعدام صدام را اینقدر کش می دهند. هویدا را صدا کردند، دو کلمه باهاش صحبت کردند، بعد با یک تیر خلاصش کردند." (نقل به مضمون) هرگز هیچ مقام مهم نظام اسلامی بی اعتقادی خویش را چنین بی پرده و مختصر به اصل استقلال قوه قضائیه و یکی از پایه ای ترین اصول حقوق بشر بیان نکرده است. اظهارات اخیر آیت الله احمد جنتی در " بی اعتباری آرای اکثریت" بار دیگر بیان خالصانه بی اعتقادی او و حامیان پرقدرتش در حاکمیت نظام اسلامی به آرای مردم است. او در سخنرانی اخیر خود در جمع شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی از جمله گفت:
"در اسلام هميشه اکثريت با اهل باطل بوده اقليت با اهل حق بوده که خوشبختانه به لطف خداوند همان اقليت‌ها با تلاش‌هاي خود توانسته‌اند بر اکثريت پيروز شوند." [2]

هر ایرادی که بر اندیشه های سنتی آقای جنتی و تفسیر ایشان از اسلام وارد باشد اما صراحت بیان و بی پروایی گفتار "مفتش بزرگ" انتخابات در نظام اسلامی، ارزشمند است.



زیرنویس

1. تعبیر نویسنده کتاب شاه سیاه پوشان [منسوب به هوشنگ گلشیری] از دهه سیاه شصت


2. اظهارات احمد جنتی در مراسم تودیع و معارفه ی سازمان تبلیغات اسلامی، ادوارنیوز، چهارشنبه 21 شهریور
http://www.advarnews.us/politic/5706.aspx






یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶


شکست در پایین، پیروزی در بالا

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

بعد از دو شکست پیاپی در انتخابات مجلس ششم و ریاست جمهوری نهم، بسیاری نقش هاشمی رفسنجانی را در صحنه ی سیاسی کشور پایان یافته تلقی می کردند. هاشمی رفسنجانی اما شناسنامه ی نظام اسلامی است. نظامی که در عصر "تخریب بولدوزری" در داخل و زنجیره قطعنامه های تحریم در خارج، برای "عبور از بحران"، حال که مردم را نامحرم می داند، در پستوهای قدرت باید چاره ای بیندیشد. هاشمی رفسنجانی نشان داده است بیش از آنکه نگهبان آرای مردم باشد، محافظ اسرار قدرت است. از همین رو بود که مرد قدرتمند نظام در فردای انتخابات ناسالم ریاست جمهوری نهم بجای تعقیب قانونی و شفاف متخلفان و "صیانت از آرای مردم"، ترجیح داد پرونده ی شکایت خود را در پیشگاه عدل الهی در آسمان مطرح کند تا نیروی باقیمانده ی خویش در بارگاه زمینی قدرت را متضرر نسازد.
انتخاب هاشمی رفسنجانی به ریاست مجلس خبرگان رهبری با 41 رای از مجموع 86 رای، آن هم در برابر احمد جنتی با 34 رای موافق، مردی که قبل از هر چیز نگهبان بی قانونی در کشور بوده و در نمازهای جمعه نیز با شمشیر شورای نگهبان با مخالفان و حتی منتقدان خودی سخن می گوید، گویای مبارزه ی تنگاتنگ قدرت میان روحانیون بلند پایه ی نظام است. درست در روزهایی که خبرهایی در مورد تماس تیغ سانسور حتی بر گردن هاشمی رفسنجانی بخاطر نقل قولی از آیت الله خمینی در مورد موافقت وی با حذف شعار "مرگ بر امریکا و مرگ بر شوروی" در رساناها منتشر شد، گویا نظام مصلحت دید تا با سپردن ریاست خبرگان خویش به دست هاشمی، از شناسنامه ی خویش گردگیری کند. سانسور کتاب خاطرات هاشمی رفسنجانی نیز شاید بزرگترین هدیه ای باشد که در این شرایط، ناخواسته از سوی مخالفانش به او برای ترمیم محبوبیت خویش، تقدیم شده است.
هاشمی رفسنجانی مرد دیپلماسی پنهان هم در داخل است و هم در خارج. بی شک افراط گرایی های دولت محمود احمدی نژاد و حامیان وی، نقش مهمی در برجسته کردن اعتدال گرایی هاشمی رفسنجانی در داخل و خارج کشور ایفا کرده است. تحکیم قدرت او می تواند یکی از نتایج تلاش نامتعارف امریکا در عرف بین المللی برای قرار دادن سپاه پاسداران در لیست سازمان های تروریستی، که معنای دیگر آن نوعی اعلام جنگ به جمهوری اسلامی است، باشد.
اصلاح طلبان نیز در دیدارهای اخیر خویش با هاشمی، خواستار پادرمیانی او برای تایید صلاحیت کاندیداهای خود در انتخابات هشتمین دوره ی مجلس شده اند. پاسخ رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام چانه زنی در راهروهای قدرت، وعده ی مذاکره با مقام رهبری و آرزوی برگزاری "انتخاباتی سالم" بود.

در روزگاری که از یکسو شاگردان ناپیگیر اصلاحات با شیخوخیت مبتکر "دیپلماسی ریش سفیدی" برای نشان دادن حسن نیت خود به نگهبانان صافی قدرت، خود را برای ادای مراسم "توبه" آماده می سازند و از سوی دیگر شاگردان پیگیر اصلاحات سیاست سکوت دسته جمعی در برابر گوش ناشنوای قدرت را توصیه می کنند، "بازگشت پدرخوانده" بی شک خبر خوشی برای همه ی اصلاح طلبان است.

پنجشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۶



نقد نظر یا نقد شخص؟ نامه ای به ناصر زرافشان

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

وکیل مبارز، آقای زرافشان؛

مقاله ی اخیر شما در نقد نظرات آقای عباس میلانی در مورد روشنفکران چپ تحت عنوان "روزگار سپری شده روشنفکران چپ" منتشره در شماره 16 روزنامه ی توقیف شده ی هم میهن را خواندم. نزدیک به یک سوم مقاله ی شما اما به افشاگری در مورد شخصیت و گذشته ی سیاسی آقای میلانی اختصاص یافته است. شاید اگر نویسنده ی مقاله نه عضو برجسته ی کانون وکلای ایران و وکیل مبارز خانواده های قربانیان قتل های زنجیره ای بود، نه دبیر کانون نویسندگان ایران و نه مبارزی متعهد و زندانی دو رژیم، می شد از کنار آن به آسانی گذشت. با این امیدواری که بتدریج این مشکل فرهنگی از میان روشنفکران و فعالان سیاسی ایران رخت بربندد.
شما در نقد خود تحت عنوان "وقتی که آب سربالا می رود..." [1] ضمن شرح فعالیت سیاسی و جریان دستگیری آقای میلانی توسط ساواک ایشان را همکار ساواک، سرسپرده ی رژیم، فرصت طلب و به دنبال "جهت باد" توصیف کرده اید. تازه همه ی استدلال حقوقی شما در این مقاله بر پایه نقل قول یکی از دوستانتان است که روزگاری هم سلولی آقای میلانی بوده است:" ميلانی خود می گفت تصميم دارد با ساواک همکاری کند و استدلال ميکرد که گروه سيروس نهاوندی ساخته ساواک بوده و آنها همه چيز را می دانند و به اين ترتيب هيچ دليلی برای خودداری از همکاری با آنان وجود ندارد."

آقای زرافشان،
شما خود حقوقدان و مطلع از مراحل قانونی اثبات جرم یا عمل خلاف متهمان و تدابیر لازمی که قانونگذار برای حفظ آبرو و حیثیت اشخاص در نظر گرفته، هستید. بنابراین:

1. آیا مواردی که در مورد پرونده سیاسی آقای میلانی ذکر کرده اید در دادگاهی صالح با حضور وکیل مدافع و هیئت منصفه به ثبوت رسیده است؟

2. اگر نه، به استناد کدام ماده ی میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی و حتی به موجب کدام قانون جمهوری اسلامی ایران شما حق دارید تنها با استناد به نقل قول یکی از دوستان خود، آقای ناصر رحمانی نژاد، در مورد رفتار و گفته های یک زندانی سیاسی دربند که در زمان بازداشتش در نظامی سرکوبگر طبیعتا تحت فشار بوده است، چنین مطلبی را انتشار دهید؟

3. در نقل قول از آقای ناصر رحمانی نژاد نوشته اید که ایشان برای شما نقل کرده است که در زندان آقای میلانی گفته تصمیم به همکاری با ساواک دارد. جملات بعدی تان در مورد آقای میلانی اما نشان می دهد که شما "تصمیم به همکاری" را به فعل انجام شده، یعنی "همکاری با ساواک" تعمیم داده اید.

4. به فرض اینکه در دادگاهی صالحه جرم آقای عباس میلانی محرز شده، به این شکل که ایشان بدون اینکه تحت فشار قرار گرفته باشد در سرکوب آزادیخواهان با رژیم گذشته همکاری کرده باشد. در این صورت نیز با استناد به کدام اصل اخلاقی می توان پرونده فرضی 30 سال پیش یک زندانی دستگاه سرکوب رژیم پیشین را برای نقد نظرات امروزش در انظار عمومی باز کرد؟ آیا این تلاش برای "خفت دادن" و قربانی کردن دوباره ی شخصی نیست که بیش از 30 سال پیش نیز قربانی دستگاه سرکوب نظامی استبدادی بوده است؟

5. شما از دبیران کانون نویسندگان ایران، یعنی پاسدار آزادی قلم، حرمت کلام و احترام به شخصیت انسان ها هستید، کدام یک از اصول نوشته و نانوشته ی کانون نویسندگان ایران شما را مجاز می دارد در نقد نظرات یک شخصیت حقیقی، از قدرت استقامت، "وادادگی" یا "بریدگی" او در برابر فشارهای دستگاه سرکوب ملاکی بسازید برای درستی یا نادرستی نظرات امروز وی؟ آیا اصولا "ندامت نامه" نوشتن جرم است؟ و مجوزی است برای تحقیر ندامتنامه نویس؟


6. آقای میلانی یکی از تصفیه شدگان انقلاب فرهنگی است. به عنوان وکیلی مبارز، فعال حقوق بشر و نویسنده ای متعهد آیا فکر نمی کنید هنگامی که در مورد آقای میلانی می گویید: " سپس با سرنگونی رژيم پهلوی در آن روزهای آشفته اوليه به دانشگاه رفت و در دانشکده حقوق سرگرم کار شد که پس از مدتی از آنجا هم بدليل سوابقش ، عذر او را خواستند. به اين ترتيب او که همه شانسهای خود را در داخل کشور تباه شده ميديد، دوباره به امريکا رفت. در آنجا ابتدا در يک مدرسه درجه سه در کاليفرنيای شمالی بنام کالج نوتردام به ايرانيان جامعه شناسی درس ميداد." به تحقیر استادی پاکسازی شده و افرادی مانند او پرداخته اید که برای شروع زندگی خویش در خارج از کشور مجبور بوده اند در ابتدا مشاغلی پایین تر از سطح توانایی های علمی خود عهده دار شوند؟

آقای زرافشان،
شما نیک می دانید که زندانیان سیاسی برخی اوقات برای فرار از شکنجه و فشار، اطلاعات سوخته ای را به نشانه همکاری خود در اختیار بازجویان می گذارند. چرا حال که به انگیزه شناسی و روانشناسی آقای میلانی در برخورد با پلیس سیاسی پرداخته اید، لااقل احتمال چنین عملی را از سوی ایشان نداده اید؟ شما آگاهید که بخاطر فشارهای وارده در نظام های سرکوبگر، مبارزان سیاسی به علت "انسان" بودن و در نتیجه دارا بودن حدود مختلفی در تحمل فشار و شکنجه های جسمی و روحی ممکن است در مراحلی برخلاف نظرات واقعی خویش مطالبی را بیان کنند، بنویسند یا آنکه برای رهایی از زندان ندامت نامه ای را نیز امضا کنند. آیا بر خلاف حقوق بشر و اخلاق نیست که بجای دلجویی از چنین مبارزانی و محکوم کردن نظام سرکوبگر، قربانیان سرکوب و شکنجه از سوی مبارزانی که دارای استقامت بیشتری بوده اند مورد خفت و خواری و تحقیر قرار گیرند؟ مگر ما "برنامه هویت" سازان، پرونده سازان و آنان که روزنامه هایشان بیشتر به بولتن بازجویان [2] شبیه است تا روزنامه، را بخاطر تلاش شان جهت خدشه دار کردن شخصیت مخالفان و هتک حرمت مبارزان سیاسی و سرانجام وابسته به امریکا، صهیونیسم و بیگانه قلمداد کردن روشنفکران، فعالان سیاسی و روزنامه نگاران مورد انتقاد قرار نمی دهیم؟ پس چرا بخش بزرگی از نقد شما در یک بحث نظری تلاشی است برای تخریب شخصیت یک روشنفکر مجبور به جلای وطن شده ی ایرانی و القای سرسپردگی دیروز او به رژیم پیشین یا وابستگی امروز وی به محافل جنگ طلب و نئوکان های هیئت حاکمه ی امریکا؟
آقای عباس میلانی همواره در نوشته ها و مصاحبه هایش بر این تاکید داشته است که دمکراسی صادر کردنی نیست. او بر این نظر است که انتقال به دمکراسی در ایران می بایست توسط خود ایرانیان صورت گیرد و مخالف هرگونه حمله نظامی به ایران بوده و هست. اگر آقای میلانی مورد مشورت نئوکان ها قرار می گیرد، پس هواداران صلح، دمکراسی و منافع ملی ایران باید خوشحال باشند که جنگ طلبان در حکومت امریکا غیر از موافقان حمله نظامی، با طرفداران راه حل سیاسی مانند عباس میلانی نیز قبل از اتخاذ تصمیمات سیاسی خود، مشورت می کنند.

آقای زرافشان، این همه تیزی قلم و برندگی کلام برای چیست؟ چرا روشنفکران و نخبگان سیاسی ما در مقدمه ی نقد نظرات یکدیگر می بایست به تخریب شخصیت یکدیگر بپردازند؟


زیرنویس

1. وقتی آب سربالا می رود...، ناصر زرافشان، گویا نیوز، دوشنبه 29 مرداد 86
http://news.gooya.eu/politics/archives/2007/08/062460.php

2. این تعبیر از مسعود بهنود است در مورد روزنامه کیهان






چهارشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۶


شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۶ - ۱۱ اوت ۲۰۰۷
اولین رئیس جمهور ایران، متولی انقلاب اسلامی
یا قربانی آن؟


حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

در سال های اولیه انقلاب، آقای بنی صدر با مطرح کردن مقوله ی "اقتصاد اسلامی" تعجب اقتصاددانان و نیروهای سیاسی که یا از اقتصاد سرمایه داری و بازار آزاد، یا از اقتصاد سوسیالیستی طرفداری می کردند را برانگیخت. سه دهه بعد از استقرار نظام جمهوری اسلامی، رئیس جمهور پیشین ایران اظهاراتی بدیع در مورد انقلاب اسلامی بیان می دارد. ایشان در مقاله اخیر خویش تحت عنوان "واپسین تقلای مثلث زورپرست"[1] می نویسد که نه روش انقلاب خشونت بود و نه آیت الله خمینی رهبری کاریزماتیک انقلاب را بر عهده داشت:
" اما انقلاب ايران را هيچ حزبی رهبری نکرد، جمهور مردم در ﺁن شرکت کرد، هدفش استقلال و ﺁزادی و استقرار ولايت جمهور مردم بود . خشونت روش ﺁن نبود . جنبش همگانی، ابتکار مردم بود و ﺁقای خمينی نه تنها مردم را به اين جنبش نخواند که مدتها ترديد داشت به استقبال ﺁن برود . مقايسه تاريخ نخستين اعلاميه او با تاريخ ﺁغاز جنبش همگانی مردم ايران، جا برای ترديد نمی گذارد که رهبر با فره انقلاب ايران، مردم ايران بودند نه آقای خمينی."[1]
و در بخشی دیگر از مقاله خود در باره نقش آیت الله خمینی و نظریه ی ولایت فقیه می نویسد:
"و نيز مقايسه نظريه ولايت فقيه ﺁقای خمينی در نجف، با تصديق ولايت جمهور مردم در نوفل لوشاتو، مسلم می کند که اين خمينی بود که خود را با بيان ﺁزادی راهنمای جنبش همگانی سازش می داد . به سخن ديگر، ﺁن ايدئولوگ ساختگی نه تنها کمتر نقشی در انقلاب ايران نمی توانسته است داشته باشد، بلکه ضد انقلاب بوده و انقلاب بر ضد ايدئولوژی ساخته او، جريان يافته و به پيروزی رسيده است." [1]

از مقاله ی آقای بنی صدر چنین استنباط می شود که ایشان انقلاب را محدود به دوران مبارزه و سرنگونی رژیم پیشین می کند. پس لرزه های ویرانگر انقلاب را جزیی از آن نمی داند. حتی در چهارچوب تعریف آقای بنی صدر از انقلاب، انقلاب اسلامی بدور از خشونت نبود. هزاران کشته و مجروح در بین مردم و صدها کشته و زخمی از نیروهای نظامی، کشتار 17 شهریور در میدان ژاله تهران و حوادث تلخ سینما رکس آبادان، حمله به دانشجویان و اساتید در دانشگاه، ضرب و جرح وحشیانه پاسبان ها و ماموران ساواک که به دست مردم می افتادند و تخریب بسیاری از اماکن عمومی اگر خشونت نبود، پس چه بود؟

بعد از سال ها فعالیت در انجمن اسلامی دانشجویان خارج از کشور، اقامت آیت الله خمینی در پاریس فرصتی طلایی در اختیار ابوالحسن بنی صدر قرار داد تا در حلقه نزدیکان و معتمدان رهبر انقلاب وارد شود. با پرواز انقلاب به ایران آمد. در بحث ها و مناظره های اوایل انقلاب در دانشگاه یا جلو دوربین ها، فعالانه از ایده ی اقتصاد اسلامی یا "اقتصاد توحیدی" دفاع می کرد. بعلاوه رفت و آمدش به بیت آیت الله خمینی، وی را به چهره ی نسبتا استثنایی انقلاب اسلامی تبدیل کرد. چهره ی مدرن انقلاب که هم وفادار به اسلام، انقلاب و رهبر آن بود، هم سال ها تجربه زندگی و تحصیل آکادمیک در فرانسه را پشت سر داشت. آقای بنی صدر با اینکه روحانی نبود از حمایت آیت الله خمینی برخوردار بود، با وجود اینکه از دموکراسی و آزادی سخن می گفت اما خود را نیز صددرصد موافق دولت لیبرال مهندس بازرگان نشان نمی داد و در لباس مبتکر اقتصاد اسلامی هم مخالف اقتصاد سوسیالیستی بود، هم منتقد سرمایه داری. تجربه مسئولیت در وزارتخانه های اقتصاد و امور خارجه و سقوط دولت موقت، شرایط را بالا رفتن از نردبان قدرت برای وی فراهم آورد. آقای بنی صدر در بهمن ماه 1358 در انتخابات نیمه آزاد اولین دوره ریاست جمهوری اسلامی با حمایت تلویحی آیت الله خمینی، شرکت کرد و با 11 میلیون رای که 70 درصد آرای ریخته شده به صندوق ها را تشکیل می داد، بعنوان اولین رئیس جمهور ایران انتخاب شد. آیت الله خمینی از بیمارستان قلب تهران حکم ریاست جمهوری وی را تنفیذ کرد. اما کمتر از یکسال و نیم بعد وقتی که جناح مخالف آقای بنی صدر که عمدتا در حزب جمهوری اسلامی به رهبری آیت الله بهشتی گرد آمده بودند، توانسند نظر مثبت آیت الله خمینی در مورد اولین رئیس جمهور ایران را تغییر دهند، در 30 خرداد 60 اکثریت نمایندگان مجلس رای بر عدم کفایت وی دادند که یک روز بعد مورد تایید رهبر انقلاب قرار گرفت. در پی عزل از مقام ریاست جمهوری، وی تحت تعقیب نیز قرار گرفت. سرانجام بعد از چندین هفته زندگی مخفی، اولین رئیس جمهور ایران که با "پرواز انقلاب" در معیت رهبر انقلاب از پاریس وارد کشور شده بود، مجبور شد به کمک مجاهدین خلق همراه با مسعود رجوی در "پرواز ضد انقلاب" برای نجات جان خویش از یورش شاگردان انقلابی آیت الله خمینی، در 19 تیرماه 60 با هواپیمای نیروی هوایی از تهران به پاریس فرار کند.

آقای بنی صدر از معدود دولتمردان جمهوری اسلامی بود که به دمکراسی باور داشت و تلاش داشت آزادی های سیاسی را پاس دارد. به همین جهت بود که برنامه ی مناظره سیاسی با بخشی از مخالفان یا منتقدان نظام ترتیب داد که از کارهای ارزشمند ایشان در دوران ریاست جمهوری است. او در دوران یکسال و نیمه ی ریاست جمهوری خویش تلاش داشت ارتش درهم ریخته ی ایران را ترمیم کند، جلوی تندروی های انقلابی و پاکسازی ها را بگیرد و روابط ایران انقلاب زده را با جامعه ی بین المللی به حالت عادی بازگرداند. در این میان اما نه بعد از سرنگونی نظام پیشین انقلاب متوقف شد و نه آقای بنی صدر و دوستان انگشت شمار ایشان در حکومت قدرت مقاومت در برابر سیل انقلاب را داشتند. سیلی که پیش از آن نهضت آزادی که جمعیتی متشکل تر و پرشمارتر از دوستان و همکاران آقای بنی صدر بود را از قدرت کنار رانده بود. عمر کوتاه ریاست جمهوری آقای بنی صدر نشان داد ایشان بیش از اینکه متولی انقلاب اسلامی باشد قربانی آن بود، هرچند وی را به قدرت رسانده باشد. ویژگی های ارزشمند اولین رئیس جمهور ایران که حلقه ی محاصره ی روحانیون انقلابی به دور او و دوستان معدودش در حاکمیت هر روز تنگ تر می شد، چه سنخیتی با خشن نبودن انقلاب دارد؟ رئیس جمهوری که خود در یکی از پس لرزه های انقلاب، البته با ظاهر قانونی، از قدرت عزل شد، چگونه می تواند اعمال انقلابی سال های بعد از پیروزی انقلاب مانند انقلاب فرهنگی، کشتار وسیع مخالفان و پاکسازی مخالفان یا متخصصین غیرمکتبی را بدون ارتباط با راه و روش انقلابی که نظام پیشین را ساقط کرد ارزیابی کند. چگونه می شود نابسامانی ها و پیامدهای انقلاب که محصول غلبه ی گفتمان انقلابی در سال های قبل و بعد از بهمن 57 در میان اکثر نیروها انقلابی بود را تنها به خلف وعده ی مرجع تقلیدی که در پاریس وعده ی آزادی داد و در ایران به شکل دیگری عمل کرد، و خیانت "ملاتاریا" علیه "ولایت جمهور مردم" تقلیل داد؟ ایشان ظاهرا می اندیشند که می شود ماشین انقلاب را در دروازه های ورودی نظام جدید نگهداشت و بقیه راه را در جاده مردمسالاری همراه با مردم برای برپایی "ولایت جمهور مردم" پیاده پیمود.

در بخشی دیگر از مقاله ایشان می نویسد "« اصلاح طلبان » ديروز انقلاب را خشونت بار و خشونت ساز توصيف می کردند و با استفاده از منطق صوری، دو امر ، يکی انقلاب و ديگری اصلاح را که از يک مقوله نيستند تا بتوان جانشين يکديگر کرد، از يک قماش می باوراندند تا با نفی انقلاب، اصلاح و اصلاح گری را به کرسی قبول بنشانند ."[1]
در حالیکه اصلاح طلبان هرگز انقلاب و اصلاح گری را یکی ندانسته اند و معلوم نیست برای تبلیغ ایده اصلاحات اصولا چه لزومی دارد که آنها انقلاب و اصلاح را از یک "قماش" بدانند؟!

در دوران نقد تحولات سیاسی خشونت آمیز و گریز از انقلاب آن هم از نوع اسلامی اش، اولین رئیس جمهور ایران همچنان انقلاب اسلامی را می ستاید. آقای بنی صدر البته به شهادت گفته ها و نوشته های خویش مخالف خشونت و طرفدار نظامی مردمسالارند، هرچند شکلی که ایشان برای بیان مطالب خود بکار می برند، کار خواننده را آسان نمی کند. او در بخشی از مقاله ی خود از جمله می نویسد:
"ستون پايه های ۱۲ گانه قدرت که بازسازی شده اند وجود دارند. بنا بر اين، هرکس بخواهد بداند فرق بيان ﺁزادی با بيان های قدرت چيست، کافی است عملکرد ﺁنهايی که بيان ﺁزادی را انديشه راهنمای خود کرده بودند را با عملکرد ﺁنهايی که اين يا ﺁن بيان قدرت را انديشه راهنما کرده بودند، مقايسه کند . بدين مقايسه که واقعی است، از جمله،درمی يابد چرا انقلاب خشونت زدائی است و ضد انقلاب خشونت."[1]

بیان پیچیده و نوشتار بعضا ناروشن آقای بنی صدر همچنانکه عدم تعامل ایشان در فعالیت های سیاسی با دیگر نیروهای دمکراسی خواه در داخل و خارج کشور، متاسفانه کمکی به ارتباط گسترده تر اولین رئیس جمهور ایران که اولین قربانی انحصارطلبی در حاکمیت جمهوری اسلامی نیز بود، با مخاطبانش نمی کند.


زیرنویس

1. واپسین تقلای مثلث زورپرست، ابوالحسن بنی صدر، سایت گویانیوز، دوشنیه 15 مرداد 86
http://news.gooya.eu/politics/archives/2007/08/062040.php

پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶

درباره بزرگی و شجاعت،
نامه ای به اکبر گنجی


حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com


آقای گنجی؛
نورافشانی شما بر تاریکخانه ی اشباح شروع بازی با مرگ بود. مقالات و سخنرانی های شما در افشای دست های پشت پرده قتل های زنجیره ای، به همان اندازه که رسواگر باندهای مافیایی قدرت و جنایت بود، اسناد شجاعت و از خودگذشتگی شما نیز بود. از همان آغاز دل های آزادگان همراهتان بود و آرزو داشتند هر کجا هستید به سلامت باشید. اگر در زندان، نگرانی از سرنوشت و آینده مردمسالاری در ایران شما را به نوشتن "مانیفست جمهوری خواهی" واداشت، همزمان نشان دادید که آماده اید جسم تان را نیز در راه دفاع از عقاید خویش و مبارزه برای مردمسالاری هزینه کنید. بی شک حتی دشمنان شما نیز در ضمیر تاریک خویش راهی جز ادای احترام به شهامت و استقامت شما نداشته و ندارند. همین نقطه قوت شما اما برخی اوقات در نوشته های شما، از جمله در نامه اخیرتان به همه، به نقطه ضعف شما تبدیل می شود.

شما در آستانه نهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری مدتی کوتاه از زندان آزاد شدید. در آن زمان همه را به تحریم انتخابات دعوت کردید. شما و برخی دیگر از فعالین سیاسی داخل و خارج کشور به سهم خود ، اصلاح طلبان به تنگنا افتاده، از جمله بخاطر عمل کردها یا عمل نکردهای خودشان، را با دعوت به تحریم انتخابات بیش از پیش در تنگنا قرار دادید. مقالات و مصاحبه های شما در آن زمان سرشار از خوشبینی در مورد شروع نافرمانی مدنی در پی تحریم انتخابات بود. زمینه ی آماده برای تحریم و رویگردانی مردم و بویژه جنبش دانشجوئی از اصلاح طلبان را خوشبینانه نوعی فراهم بودن شرایط برای نیروی سومی دانستید که می خواست با گفتن "نه" هم به اقتدارگرایان و هم به اصلاح طلبان، راه سومی در پیش گرفته و جنبش نوی دمکراسی خواهی در کشور را سامان دهد. تحریم انتخابات موفق به شکست دادن اصلاح طلبان شد اما پیروزی محمود احمدی نژاد به تدریج هزینه فعالیت سیاسی در کشور را بالا برد و نافرمانی مدنی مد نظر شما علیرغم افزایش سرکوب، زمینه ای برای عملی شدن نیافت. بعد از آزادی از زندان بخاطر مشاهده رکود فعالیت های سیاسی در سطح کشور در مقالات و مصاحبه های خویش البته همواره بر این تاکید داشتید که دمکراسی هزینه ای دارد که اگر خواهان برقراری آن در ایران هستیم، باید آن را بپردازیم. برای آزادی و دمکراسی حاضر شدید گرانترین بها را بپردازید. به همین دلیل شما مناسب ترین فرد برای توجه دادن مردم و نخبگان سیاسی کشور بر هزینه تحول خواهی در ایران هستید. تناقض اما در این جاست که شما از یکسو مردم را به پرداختن هزینه دعوت می کنید و در نامه خود نیز "همه" را مورد انتقاد قرار می دهید که چرا هزینه نمی پردازند، ولی از سوی دیگر نتیجه ی عملی راهبرد سیاسی شما، یعنی دعوت به تحریم انتخابات، بالا رفتن هزینه ی مبارزه سیاسی در کشور بود.

شما در گفته ها و نوشته های خویش بعد از آزادی از زندان و خروج از کشور، از بدتر شدن شرایط فعالیت سیاسی و فرهنگی نسبت به دوره در قدرت بودن اصلاح طلبان سخن گفتید و می گویید. بخش بزرگی از انرژی و فعالیت شما و همفکرانتان که به سهم خود با تحریم انتخابات ریاست جمهوری ناخواسته به پیروزی کاندیدای جناح نظامی اقتدارگرایان کمک کردید، به افشاگری درباره افزایش فشارهای های دولت احمدی نژاد بر فعالین سیاسی، جامعه مدنی ایران، سازمان های دانشجویی و روزنامه نگاران صرف شده است. موضوعی که البته با روی کارآمدن اقتدارگرایان دور از انتظار نبود.

آقای گنجی؛
شما در نامه ی اخیر خود آشفته از دستگیری های اخیر، شدت یافتن سرکوب دانشجویان و عدم واکنش مردم، محترمانه و با ضمیر اول شخص مفرد همه ی آنها که برای مقابله با موج جدید دستگیری ها و فشارهای وارده بر فعالین سیاسی برنمی خیزند و اعتراض نمی کنند را "پست" و "زبون" خوانده اید.
چنانکه مشاهده می کنید ظاهرا همه توان پرداخت هزینه گزاف شما را برای کالای دمکراسی ندارند. اما به همان اندازه که بدون پرداخت هزینه، دستیابی به دمکراسی ممکن نیست، توقع پرداخت هزینه های سنگین از سوی نخبگان سیاسی و مردم نیز دور از واقعیت و دیدگاهی اراده گرایانه است. نقش نیروهای سیاسی و نخبگان جامعه کمک به فراهم آمدن شرایطی است که در آن هزینه فعالیت های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی چنان باشد که عده هرچه بیشتری از اقشار مختلف مردم حاضر به پرداخت آن باشند. همواره در شرایط سخت فعالیت سیاسی عده ای از نخبگان سیاسی هزینه های زیادی را می پردازند، که شما نمونه بارز آن هستید. اگر آمادگی رهبران سیاسی و نمایندگان منتخب مردم برای پرداخت هزینه قابل تقدیر است و به تشویق افکار عمومی برای پرداخت هزینه می تواند بیانجامد، اما دمکراسی از آنجا که مبنایش مشارکت مردم در تعیین سرنوشت خویش است، بیش از اینکه محتاج پرداخت هزینه های زیاد از سوی قهرمانانی مانند شما باشد، نیازمند هزینه های هرچند کم اما از سوی بخش بزرگی از مردم است.

آقای گنجی؛
علیرغم تجربه تلخ و گرانبهای تحریم انتخابات در" نامه ای به همه"[1] بوی دعوت به تحریم انتخابات آتی مجلس از سوی شما می آید. بوی "حقارت و زبونی" شرکت مردم در انتخابات آینده ی مجلس. بوی پست و بی ارزش خواندن تلاش آنهایی که می خواهند علیرغم مشکلات، وارد صحنه ی مبارزه ی قانونی برای پیش برد اصلاحات از راه شرکت در انتخابات مجلس هشتم شوند. ناپیگیری اصلاح طلبان در دوران قدرت شما را چنان از دوستان دیروز خود سرخورده کرده است که متاسفانه آنها را یکسره کسانی دانسته اید که "جز رفتن به مجلس و دولت هدف دیگری ندارند." با عبدالله مومنی هم نظر شده اید که " اینان برای رسیدن به قدرت هر خفت و خواری را تحمل می کنند، تمام شعارهای آزادیخواهانه را کنار نهاده برای آنکه توسط شورای نگهبان تایید شوند به شعارهای دهه شصت بازگشته اند."[1]
ایراد اصلی این سخنان این نیست که از جاده ی انصاف بدورند، تاسف بزرگ تلاش شما برای نادیده گرفتن دوستان اصلاح طلب خویش است. نیروهایی که با همه ایراداتشان، نیروی اصلی درگیر در صحنه سیاسی داخل کشور با اقتدارگرایان هستند. نیروهایی که دارای سازمان و تشکیلات در بین مردم هستند و در جامعه امکانات مادی و معنوی دارند. اگر آنها با همه ی عیب ها، سازشکاری ها و نزدیکی یشان نتوانند اقتدارگرایان را چند گام به عقب وادارند شما با تمام حسنها، سازش ناپذیری ها و فاصله تان نخواهید توانست چند سانتی متر به عقب برانید.

تهییج و تشویق مردم برای دفاع از دانشجویان، روزنامه نگاران و دیگر فعالین سیاسی در بند تلاشی ارزشمند است. صحبت از "حقارت و زبونی" و اصرار بر نادیده گرفتن دیگر نیروهای تحول خواه در داخل کشور اما حکایت از درک اراده گرایانه ی شما از تحولات اجتماعی دارد. درکی رادیکال که هرچه بیشتر از اهمیت دست یابی به اجماعی با دیگر نیروهای مبارز داخل کشور و مالا مبارزه سیاسی موثر فاصله می گیرد.
آرزو ندارم که در این شرایط در ایران می بودید، چراکه بی شک بار دیگر شما را روانه ی زندان و سلول انفرادی می کردند، اما برایتان آرزو نیز نمی کنم که در خارج از کشور بمانید و به یکی از صدها صدایی تبدیل شوید که میزان رادیکالیسم شان نسبت معکوس دارد با تاثیرشان در صحنه سیاسی داخل کشور.


زیرنویس

1. درباره حقارت و زبونی، نامه ای به همه، اکبر گنجی، گویا نیوز، سه شنبه 9 مرداد 86
http://news.gooya.eu/politics/archives/2007/07/061860.php#more

یکشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۶


میرحسین موسوی، "تصویر برابر اصل"


حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com


میرحسین موسوی، آخرین نخست وزیر جمهوری اسلامی با سخنرانی در مراسم بزرگداشت آیت الله بهشتی سرانجام سکوت بیست ساله ی خود را شکست. رئیس "دولت خدمتگزار" برای ایرانیان یادآور سال های جنگ، اقتصاد دولتی، سهمیه بندی ها و کوپن است. در آواخر دهه ی شصت، با از میان رفتن پست نخست وزیری و شروع دوران سازندگی، هرچند میرحسین موسوی به عضویت مجمع تشخیص مصلحت نظام درآمد، اما مصلحت زمان انقلابی گری چپ هایی مانند وی را برنمی تابید. اگر دوستان و همفکران میرحسین موسوی از جمله دانشجویان پیرو خط امام با حذف از قدرت به موسسات تحقیقاتی و مراکز آموزشی رفتند تا دوران دگردیسی خاموش خویش را طی کرده و در سال های پایانی دوره ی دوم ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی در لباس اصلاح طلبی به صحنه ی سیاسی کشور بازگردند، اما آخرین نخست وزیر جمهوری اسلامی نه حاضر شد حاشیه ی خلوت فرهنگستان هنر را با نامزدی ریاست جمهوری از سوی دوستان خویش در هفتمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری عوض کند و نه در سال 84، در زمان عسرت نامزدی شایسته برای اصلاح طلبان در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، پذیرفت بدون قبول شروطش ["کانال تلویزیونی مستقل" برای ارتباط با مردم و "کنترل نیروی انتظامی"]، به دعوت اصلاح طلبان برای شرکت در انتخابات پاسخ مثبت دهد.

نخست وزیر سابق سخنرانی خود تحت عنوان "رمز ضرورت بازگشت به اندیشه های شهید بهشتی" را با عاریت گرفتن تمثیلی در دنیای هنر از کارهای آنجلا واروس "نقاش فرنگی"، آغاز کرد. سخنرانی میرحسین موسوی گریزی بود نوستالژیک به دوران انقلاب. دورانی که فرهنگ ساده زیستی، عدالت خواهی، توجه به نیازهای اقتصادی مردم بویژه اقشار کم درآمد یا "مستضعفین" در مرکز توجه همه نیروهای انقلابی و حاکمان جدید بود. نخست وزیر دوران جنگ هشت ساله فاصله گرفتن از ارزش های عدالت خواهانه و مردم گرایانه ی انقلاب طی سی سال گذشته را به اختلاف کپی هایی پی در پی تشبیه کرد که از عکسی اولیه گرفته می شود. کپی هایی با پوسته و نشانی از اصالت آغازین اما به کلی متفاوت.
هرچند سخنرانی میرحسین موسوی انتقادی دردمندانه از اوضاع اقتصادی کشور، گسترش بی سابقه ی فقر و بی تفاوتی مسئولان کشور بود، اما سخنان وی بیش از آنکه رو به آینده داشته باشد در حسرت گذشته بود. شاید برخی امیدوار بودند مهندس موسوی در لباس دولتمرد آینده ی اصلاح طلبان در اولین سخنرانی رسمی خود بعد از سال ها سکوت، از آینده و تحول خواهی سخن بگوید، اما او ترجیح داد در جامه ی انقلابی ای آرمانخواه و تنها مانده، برای ارزش های گذشته مرثیه ی سرایی کند. ترجیح داد فاصله ی خود را با آنچه که وی قوانین خشک و بی روح اقتصاد و آمار و ارقام خواند، حفظ کند، برخلاف دوستان دیروز خویش همچنان اقتصاد را اخلاقی دیده و برای برون رفتن از مشکلات اقتصادی کشور "اقتصاد اخلاقی" را توصیه کند. گفتمانی که علیرغم تفاوت شخصیت و کلام نخست وزیر پیشین با رئیس جمهور کنونی، تشابهات فراوانی با گفته ها و وعده های محمود احمدی نژاد دارد.

اقبال اصلاح طلبان به میرحسین موسوی قبل از هرچیز از اینروست که شورای نگهبان را جرات آن نیست تا نخست وزیر مورد علاقه و حمایت آیت الله خمینی را از صافی خود رد نکند. میرحسین موسوی اما تنها کارت برنده ی اصلاح طلبان در جدال با شورای نگهبان در آستانه انتخابات ریاست جمهوری یا مجلس نیست، نشانه ی کف اصلاح طلبی و سرمایه گذاری اصلاح طلبان بر سیاست های تدافعی در مقابل محافظه کاران نیز هست.

به نظر می رسد در مورد محبوبیت مهندس موسوی در میان مردم از سوی اصلاح طلبان اغراق می شود. میرحسین موسوی در دوران سکوت طولانی خویش در جملاتی که اینجا و آنجا از او نقل قول شده است، هرگز خود را مدافع اصلاح طلبی نشان نداده است. اصولا سکوت طولانی یک شخصیت سیاسی اگر نشان بریدگی از سیاست نباشد، علامت نارضایتی از همه ی جناح های موجود است.

میرحسین موسوی اما نخست وزیر دهه ی شصت، سیاهترین سال های حیات جمهوری اسلامی است. در دوران مسئولیتش در قدرت، فاجعه ملی قتل عام زندانیان سیاسی اتفاق افتاد، سکوت گورستان بر دانشگاهها و سایر مراکز آموزشی کشور سایه افکنده بود، قلم ها شکسته شد، هنرمندان قلع و قمع شدند، بزرگترین مهاجرت ایرانیان از کشور در تاریخ ایران معاصر اتفاق افتاد و ماشین "دولت خدمتگزار" سال ها جزیی از پروژه ی ادامه ی جنگ بی حاصل بود. اما او نه در آن سال های سیاه، نه در دوران اصلاحات و نه اکنون که بعد از بیست سال سکوت خویش را شکسته است از این سیاهکاری ها چیزی نمی گوید. گذشته از این، امید اصلاح طلبان برای انتخابات آتی در سخنرانی طولانی خویش هرچند از عدالت اجتماعی می گوید و بر لزوم اجرای اصل 43 قانون اساسی برای ریشه کن کردن فقر و احترام به کرامت انسانی تاکید می کند، اما حتی یکبار از "اصلاحات"، "دمکراسی"، "آزادی" و "مردمسالاری"، حتی دینی اش، نام نمی برد.

برخلاف بسیاری از دولتمردان چپ یا محافظه کار جمهوری اسلامی که با زیر پا گذاشتن آرمان های انقلابی، سال به سال از تصویر اولیه ی خویش فاصله گرفتند، سه دهه بعد از انقلاب، میرحسین موسوی اما بیش از هر شخصیت سیاسی نظام اسلامی به تصویر خویش وفادار مانده است.





شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۶


سروش انقلاب، سروش فرهنگ


حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com


نام دکتر عبدالکریم سروش با نام انقلاب فرهنگی گره خورده است. تلاش او برای پاک کردن این لکه ی انقلابی بر دامن روشنفکری خویش نیز کار او را مشکل تر می کند. مصاحبه ی اخیر وی با روزنامه ی "هم میهن" تازه ترین نمونه ی چنین تلاشی است.
در ستاد انقلاب فرهنگی که به فرمان آیت الله خمینی پس از تعطیلی دانشگاه ها در خرداد 1359 تشکیل شد، در کنار عبدالکریم سروش جوانترین عضو ستاد انقلاب فرهنگی، جلال الدین فارسی، علی شریعتمداری، آیت الله ربانی املشی، دکتر حسن حبیبی، دکتر محمد جواد باهنر و شمس آل احمد به عنوان دیگر اعضای این نهاد حضور داشتند، اما نه در زمان تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی و نه در سال های سکوت و تصفیه و نه در دوره های بعد هیچکدام شهرت عبدالکریم سروش را نداشتند. از اعضای اولیه ستاد انقلاب فرهنگی تنها علی شریعتمداری هنوز در شورای عالی انقلاب فرهنگی عضویت دارد. شمس آل احمد همان اوایل کناره گیری کرد، ربانی املشی مسئول روحانی تصفیه اساتید، مرحوم شد، محمد جواد باهنر در مقام نخست وزیر در انفجار دفتر نخست وزیری کشته شد، دکتر حسن حبیبی که گویی اقدامات رادیکال ستاد انقلاب فرهنگی به طبع میانه رواش نمی خواند، ترجیح داد از سکوت و کارآیی خویش در راهروهای قدرت استفاده کند و به معاونی امین و کارگزاری رازدار برای میرحسین موسوی، هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی تبدیل شود. عبدالکریم سروش نیز در سال 62 در پی اختلافاتی که بر سر نحوه ی فعالیت ستاد انقلاب فرهنگی داشت از عضویت در این نهاد کناره گیری کرد و به عنوان محقق به مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگی رفت.

دکترعبدالکریم سروش فیلسوف و روشنفکر غیرروحانی انقلاب بود. قبل از پیروزی انقلاب کتاب "تضاد دیالکتیکی"اش مبارزان مسلمانی چون محمد علی رجایی را تغذیه ی فکری می کرد. او به عنوان ثروت فکری انقلاب اسلامی از سوی مراکز و محافل قدرت گرامی داشته می شد. اگر در کلاس های درس دانشگاه می ایستاد و تدریس می کرد غافل از آن نبود تا در حوزه در محضر علمای عظام بنشیند و با آنها مباحثه کند. در پایان سخنرانی هایش به سوالات دانشجویان مذهبی که گهگاه از فرط فقر ایدئولوژیکی و فرهنگی در دانشگاه یا جلوی آن به منتقدان و رقبای فکری خود با مشت و لگد حمله می کردند، با صبر و حوصله و زبانی شاعرانه پاسخ می داد. در سیمای انقلاب حاضر می شد تا در مناظره با نمایندگان گروههای مارکسیستی از الهیات و فلسفه اسلامی در برابر فلسفه ماتریالیستی دفاع کند. دکتر سروش در آن زمان از دیدگاه انقلابی های مکتبی "آنچه "خوبان" همه داشتند، به تنهایی داشت. بنابراین طبیعی بود که چنین شخصیتی از نظر حکومت کاندیدایی مناسب برای عضویت در ستاد انقلاب فرهنگی باشد.

اگر تصفیه های انقلاب فرهنگی بسیاری از استادان و دانشجویان را از تدریس و تحصیل در دانشگاههای کشور محروم کرد، اگر دانشگاه را بستند تا آن را به شکل مورد پسند انحصار گران به قدرت رسیده باز کنند، اما نه دانشگاه آنچنان ماند که آنها می خواستند و نه فیلسوف انقلاب سروشی ماند که متولیان انقلاب می پسندیدند. نمایان شدن تحولات در اندیشه و آرای دکتر سروش که نقد انحصارطلبی و حکومت دینی، گرایش تدریجی وی به دمکراسی، پلورالیسم سیاسی و رواداری نمود آن بود، او را مغضوب حکومت کرد. دیگر نه تنها سروش را به نشانه پشتوانه ی فکری انقلاب اسلامی به رخ سکولارها نمی کشیدند، بلکه با وی چون خائن یا منافقی رفتار می شد که خطرش از سکولارها نیز بیشتر بود. گناهش از نظر اصولگرایان نابخشودنی بود، چراکه فیلسوف انقلاب اسلامی از پشت بر سنت خنجر زده بود.
از حلقه ی خودی ها اخراج شد، اما از پا ننشست و "حلقه ی کیان" را راه انداخت. در آنجا به تبیین نظرات خویش و ادامه مباحث تئوریک فلسفی و مناقشه برانگیز در حوزه و محافل سنتی اسلامی، پرداخت. گروههای فشار بارها به جلسات سخنرانی اش حمله کردند و او را مورد ضرب و شتم قرار دادند. کلاس هایش اجازه برگزاری نیافت، از فرهنگستان علوم اخراج شد و حقوقش را نیز قطع کردند. سروش سرانجام به عنوان استاد مهمان در دانشگاه های امریکا هاروارد، پریستون و یل امریکا در زمینه "اسلام و دمکراسی"، "مطالعات قرآنی و فلسفه قوانین اسلامی" و
"فلسفه سیاسی اسلام" به تدریس پرداخت.

انقلاب فرهنگی اما محصول فرهنگ انقلاب بود. انقلابی که میوه ی آن در دانشگاه نیز می بایست دیر یا زود به نوعی به ثمر می نشست. فراموش نباید کرد که موج اول انقلاب فرهنگی در واقعیت به نوعی از فردای انقلاب در دانشگاه ها شروع شده بود. تشکیل جلسه بازخواست از برخی اساتید که متهم به همکاری با ساواک بودند در برخی از دانشگاه ها مشترکا از سوی دانشجویان انقلابی مذهبی و چپی صورت می گرفت. بسیاری از استادان بخاطر وابستگی شان به نظام پیشین و همکاری یا اتهام همکاری با دستگاههای امنیتی آن قبل از بسته شدن دانشگاه ها معلق یا پاکسازی شده بودند.

در میان اعضای ستاد انقلاب فرهنگی تنها کسی که تاکنون نقش خود را در تصفیه ها پذیرفته و بخاطر آن از مردم عذرخواهی کرده است صادق زیبا کلام است. در مورد اظهارات آقای زیبا کلام اما دکتر سروش نظر دیگری دارد: "حتي كسي مثل آقاي زيبا كلام كه بارها از انقلاب فرهنگي حرف زده است. اينجا بايد بگويم كه ايشان نه صادق‌اند و نه كلام زيبا مي‌گويند. ايشان چندين ‌بار از انقلاب فرهنگي سخن گفته، گويي كه از مسوولان اصلي آن بوده و من به شما مي‌گويم كه مطلقا چنين نبوده است و هر بار هم به گونه‌اي حرف مي‌زند كه در ستاد با من نشسته و مباحثه كرده و ايشان طرفدار آزادي استادان بوده و من مخالف بوده‌ام. مطلقا چنين چيزهايي دروغ است. من يك بار هم ايشان را در ستاد انقلاب فرهنگي نديده‌ام. ايشان چندين‌بار چنين سخناني را در روزنامه‌هاي «ايران» و در «راديو فردا» گفته‌اند و براي خودش اعتباري كاذب كسب كرده‌اند. چنانكه زماني هم مدعي شده بودند نماينده دولت موقت در كردستان بودند كه وقتي اين ادعا با ترديد و انكار مواجه شد، از اثبات اين مدعا نيز درماندند. دائما مي‌گويد كه توبه كرده است. در حضور مردم هم اين را مي‌گويد كه او را ببخشند و او را بستايند. از هيچ كس ديگري نام نمي‌برد و تنها مي‌گويد اين تصفيه‌ها جلو چشم عبدالكريم سروش صورت مي‌گرفت و او هيچ نمي‌گفت."[1]

عبدالکریم سروش تاکید می کند که علیرغم فضای انقلابی آن دوره که فعالیت دانشگاه ها را فلج کرده بود، شخصا مخالف بسته شدن دانشگاه ها بوده است. از این گله دارد که انقلاب فرهنگی و گناهان آن را تنها بر گردن وی انداخته اند در حالیکه اولا ستاد انقلاب فرهنگی اعضای دیگری نیز داشته است که اصولا آنها در کار پاکسازی اساتید دانشگاهها فعال و موثر بوده اند، در ثانی ستاد انقلاب فرهنگی کارهای مثبتی مانند راه اندازی انتشارات دانشگاهی را نیز در کارنامه ی خود داشته است: " يك قلم خدمتي كه ستاد انقلاب فرهنگي كرد و اتفاقا من آن را انجام دادم همين قصه تاسيس نشر دانشگاهي بود. شما مي‌توانيد از آقاي پورجوادي كه به مدت 20 سال مسوول نشر دانشگاهي بودند بپرسيد كه چه كسي از ايشان دعوت كرد، ماجرا را با او در ميان گذاشت و تا آخر كار از او پشتيباني كرد. حتي خلاف قوانين كشور من به ايشان اجازه دادم كه درآمدهاي ارزي‌شان را وارد كشور نكنند تا دست‌شان در خريدهاي مركز نشر آزاد باشد. ما از تشكيل انجمن اسلامي در مركز نشر جلوگيري كرديم چون در آن زمان و در آن فضا، انجمن اسلامي هرجا كه تشكيل مي‌شد كاري نداشت جز تخريب. [1]

آقای سروش از مطبوعات و روزنامه نگاران شکایت دارد که همواره در مورد انقلاب فرهنگی و پیامدهایش تنها او را مورد مواخذه و پرسش می دهند، معتقد است تصویر وحشتناکی از وی ساخته و پرداخته شده گویا که کار ستاد انقلاب فرهنگی به تصفیه ی اساتید و اعضای آن ستاد در وی خلاصه می شده است.
شاید واقعا مسئولیت آقای سروش در انقلاب فرهنگی بیش از دیگر اعضای آن نباشد، چه بسا چنانکه خود وی می گوید در جریان انقلاب فرهنگی نیز برای جلوگیری از تندروی ها و باز شدن سریع تر دانشگاه ها تلاش کرده باشد. کارنامه ی تحول فکری ایشان نیز می تواند تاییدی بر این مدعا باشد، اما آقای سروش حتما می داند که اگر انگشت اتهامات به سوی وی نشانه می رود و او را بیش از دیگران مسئول می شناسند، تنها بخاطر شهرت ایشان نیست، بلکه نقش روشنفکرانه، مواضع آزادیخواهانه و دفاعش از نوعی جدائی دین و دولت است که مسئولیت وی را سنگین تر می کند. بخاطر موقعیت برجسته وی بعنوان روشنفکر دینی و مواضع سیاسی و فرهنگی اش در سال های اخیر، توقع جامعه ی ایران و اصحاب مطبوعات از او برای روشنگری و برائت از بخشی از تاریخ سیاه انقلاب نیز بیشتر است. بر علی شریعتمداری،حجت اسلام احمد احمدی و جلال الدین فارسی هرجی نیست، چراکه آنها نه روشنفکر دینی هستند، نه انقلاب فرهنگی و تندروی های آن را محکوم می کنند، نه از آرمان های انحصارگرانه و انقلابی خویش فاصله گرفته اند و نه اصولا برای دگراندیشان حقوقی برابر با خود قائلند.

شاید یکی از دلایل اینکه روزنامه نگاران در سالگرد انقلاب فرهنگی همواره عبدالکریم سروش را مورد انتقاد و پرسش قرار می دهند این باشد که او علیرغم سخنرانی ها و نوشته های بسیار در مورد ضرورت آزادی اندیشه، دمکراسی و اخلاق، بر تمام زوایای تاریک رویدادهای دوران انقلاب فرهنگی نورافشانی نکرده است و هیچگاه صریح و روشن از جامعه ی ایران بخصوص دانشگاهیان و اصحاب علم و فرهنگ بخاطر نقشش در انقلاب فرهنگی، هرچند اندک باشد، عذر خواهی نکرده است. براستی چرا برای بخشی از روشنفکران و سیاستمداران ایرانی که از گذشته ی انقلابی خویش فاصله گرفته اند یک عذر خواهی ساده و صریح از افراد یا نیروهای سیاسی که تصفیه و قلع و قمع شدند در پیشگاه مردمی که همواره به نام آنان نیز سخن می گویند یا برای اتحاد آنان گردهم می آیند، این چنین دشوار است؟ اصلاح طلبانی که در سال های سیاه سرکوب و کشتار در حاکمیت بودند، سازمان ها و نیروهای سیاسی چپ که کژراهه ی مبارزات ضد امپریالیستی آنان را به مدافعان جمهوری اسلامی تبدیل کرد تا بدآنجا که کشتارها و اعدام های اوایل دهه شصت را "دفاع انقلاب از خود" و "سرکوب ضد انقلاب" نامیدند، هرچند خواستار واکنش ملایم تر حکومت بودند، همه امروز خوشبختانه به نیروهایی دمکرات تبدیل شده اند. حتی بخشی از مشروطه خواهان که در دوران پهلوی پست وزارت داشتند یا وکیل مجلس بله قربان گو بودند، امروز از دمکراسی می گویند و می نویسند که طبیعتا این نیز رویدادی بس مبارک است. در این راستا اصلاح طلبان شعار ایران را برای همه ی ایرانیان می دهند، چپ های دیروز متحد می شوند تا زمینه ی برخورداری مردم ایران از دمکراسی در مناسب ترین شکلش فراهم آید و مشروطه خواهان دمکرات برای نجات ایران و مردمش خواهان اتحاد همه آنانند که قلب شان برای ایران و مردمش می تپد، اما هیچکس هیچگاه برای هیچکدام از کردارهای زشت سیاسی گذشته، مسئولیت ها یا سکوت خویش، یک پوزش خواهی ساده از مردمی که همواره نیز به نام آنان سخن گفته اند یا از نیروهایی که خواستار اتحاد و همکاری با آنها هستند، انجام نمی دهند. البته در بهترین حالت بعد از سوالات یا فشارهای بسیار از سوی کسانی که خواهان روشنگری هستند، در مواردی شاهد اطلاع رسانی و اظهار تاسف قطره چکانی و دیرهنگام بوده ایم.
در همین مصاحبه ی کوتاه با خبرنگار روزنامه "هم میهن" آقای سروش اطلاعات و آمار جدیدی درمورد تصفیه های صورت گرفته ارائه می دهد و تلویحا سهم خود را در کارهای انجام شده توسط ستاد انقلاب فرهنگی می پذیرد:
تنها مي‌خواهم به اين نكته اشاره كنم اگر تصفيه يا كار خلافي بوده كه در شورا انجام شده است، همه بودند. آقاي شريعتمداري بود، آقاي فارسي بود كه با تصفيه‌ها همراه بود و ارتباط مستقيم هم با اسدالله لاجوردي داشت. يك جناح‌هايي در كشور مايلند اولا شوراي انقلاب فرهنگي را در تصفيه اساتيد خلاصه و ثانيا اعضاي آن را هم در وجود بنده خلاصه كنند. يك نفر اسم از آقاي شريعتمداري يا آقاي احمدي نمي‌برد كه اتفاقا ايشان هم بسيار موافق تصفيه‌ها بودند. اصلا شوراي انقلاب فرهنگي همين الان وجود دارد و اعضايش معلوم‌ هستند.
اينها مسئول اتفاقاتي هستند كه در طول اين 20 سال در دانشگاه‌ها رخ داده است و هيچ‌ كس به نقش آنها اشاره نمي‌كند و با آنها مصاحبه نمي‌كنند. اگر مسووليتي است بر دوش همه است. من تعجب مي‌كنم تنها شخصي كه از اعضاي اوليه ستاد كه هنوز در شورا عضويت دارد‌ آقاي شريعتمداري است. يك نفر نام از ايشان نمي‌برد." در جایی دیگر از این مصاحبه آقای سروش از تهدید یک استاد معترض به مرگ از سوی جلال الدین فارسی سخن می گوید:
"يك نوبت كه به دانشگاه شهيد بهشتي رفته بوديم با اساتيد صحبت كرديم. آنجا يكي از اساتيد كه او را به درستي به ياد دارم- آقاي خدايي كه استاد شيمي بود- از جا برخاست و گله كرد و گفت كه در زمان بسته شدن دانشگاه‌ها با ما چنين و چنان مي‌كنيد. از جمله گفت كه شما ما را اذيت مي‌كنيد. وقتي ايشان نشست آقاي فارسي زمام سخن را به دست گرفت و گفت ما احتياج نداريم كسي را اذيت كنيم. اگر لازم باشد […] با همين صراحت. ايشان اينچنين مزاجي داشت."

بخشی از افراد و نیروهایی که عبدالکریم سروش را مورد انتقادات و اتهامات سخت قرار می دهند شاید خود هیچ اعتقاد واقعی به دمکراسی و رواداری نداشته باشند و اگر خود در راس انقلابی قرار می گرفتند کم و بیش انقلاب فرهنگی خود را برپا می داشتند و به چنین تصفیه هایی دست می زدند، اما این موضوع چیزی از مسئولیت آقای سروش در انتقاد از خود نمی کاهد. دکتر سروش خود معلم اخلاق است و صاحب تالیفات متعدد در این باره. او خود قربانی انحصارطلبی است و تصفیه شده از فرهنگستان علوم و اخراج شده از دانشگاه است، مورد تهدید و توهین قرار گرفته، سخنرانی هایش مورد هجوم چماقداران قرار گرفته و ضربت انصار حزب الله را نیز بر تن خویش حس کرده است. اما آیا درست بخاطر نقش روشنفکرانه و موقعیت روشنگرانه اش، از او که بارها و از جمله در مصاحبه ی اخیر خود از انقلاب فرهنگی انتقاد می کند نمی بایست بیش از دیگران انتظار داشت که حتی اگر وی "حاشیه نشین" بوده است، در یکی از همین مصاحبه ها یا سخنرانی ها به عنوان یکی از اعضای ستاد انقلاب فرهنگی، که مسئول پاکسازی هزاران استاد و دانشجو در دانشگاه های کشور در اوایل دهه شصت است، از اساتید و دانشجویان اخراجی، خانواده های آنان و بطور کلی جامعه ی ایران به سهم خویش عذرخواهی کند؟ آیا چنین ژستی که می تواند نقش مهمی در بازسازی اعتمادهای از دست رفته و رفع خصومت ها داشته باشد از سوی یکی از دست اندرکاران این رویداد تلخ که اکنون پرچم نواندیشی دینی را بر دوش دارد، توقعی است نابجا؟

شاید فرهنگ انتقاد به گذشته ی خویش، حتی نزد اصحاب فرهنگ و سیاستمداران متحول گشته و دمکرات شده ی ایرانی، زندانی برزخ گذار از سنت به مدرنیته است. پوزش خواهی اما برای سرافکنده گرداندن پوزشخواه نیست، احترام به حقوق پایمال شده ی افراد است، اثبات باور به دمکراسی است، اعلام تعهد به رعایت حقوق دیگران و آزادگی و سربلندی خویش است.

زیرنویس

1. مصاحبه روزنامه "هم میهن" با عبدالکریم سروش، یکشنبه 20 خرداد 1386
http://www.ham-mihan.org/Released/86-03-20/366.htm

شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۶


نفت برای همه ی ایرانیان


حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

یکصد و پنج سال پیش، در اواسط سلطنت یازده ساله مظفرالدین شاه قاجار، هنگامی که جویبارهای تحول خواهی و تجدد می رفتند تا به رود خروشان انقلاب مشروطیت منتهی شوند، برای اولین بار در تاریخ کشور امتیاز بهره برداری از نفت ایران به یکی از اتباع انگلیس به نام "دارسی" واگذار شد. هفت سال بعد هنگامی که انقلاب مشروطیت به عمر یکساله ی استبداد صغیر پایان داده بود [1287 خورشیدی]، پس از مدت ها تلاش و کاوش از سوی مهندسان و مدیران دارسی سرانجام اولین چاه در منطقه مسجد سلیمان به نفت رسید. استبداد دیرپای شرقی برای اولین بار در تاریخ ایران مشروط شد و ملت منشا همه قدرت ها تعریف گردید. انقلاب مشروطیت مالکیت تاریخی و قدرت آفرین دولت بر "زمین و آب" را بتدریج از بین برد. اما از یکسو، ناامنی، آشوب و هرج و مرج بزودی زمینه را برای اقبال عمومی از قدرتی مقتدر و سرانجام بازگشت دوباره ی استبداد فراهم کرد و از سوی دیگر ، پیدایش ذخایر مهم نفت در ایران و بهره ی مالکانه ی آن که به خزانه ی دولت سرازیر می شد، کم کم جانشین مالکیت دولت بر زمین و آب شد. البته چندین سال طول کشید تا دولت بهره ی مالکانه ای که از شرکت نفت ایران و انگلیس دریافت می کرد را به تسلط کامل بر تمامی منابع و درآمد نفت کشور تبدیل کند. درآمد ایران از صادرات نفت در دوران رضا شاه رقم چندان قابل توجهی نبود و حتی تا دوره ی اول سلطنت محمد رضا شاه وارد بودجه دولت نمی شد. در پی ملی شدن صنعت نفت، دولت کنترل کامل تاسیسات و همه مراحل اکتشاف، استخراج و صدور منابع نفتی کشور را در دست گرفت. بعلاوه افزایش قیمت نفت، درآمد عظیمی را سالانه به خزانه دولت وارد می کرد. ملی شدن صنعت نفت نه تنها باعث افزایش حجم دستگاه دولتی شد بلکه درآمدهای هنگفت نفتی را در بعد از کودتای سال 1332 کم کم وارد بودجه کشور کرد. استبداد شرقی در شکل "استبداد نفتی" ظاهر شد و نظام مطلقه ی سلطنتی به رژیم خودکامه ی شاه تبدیل شد.
شاه در رویای رسیدن به "دروازه های تمدن بزرگ" قوانین اقتصادی رشد و توسعه را نادیده گرفت. برای تمسخر اقتصاددانانی که توسعه اقتصادی را از زوایای مختلفی بررسی و جرات می کردند خطر وارد شدن حجم عظیم دلارهای نفتی به بودجه ی کشور را به وی گوشزد کنند، می گفت که "اقتصاددانان یک چشم را ترجیح می دهد."
سرانجام رستاخیز شاهانه، انقلاب مردم را در پی داشت. انقلابی که شایع بود در پی پیروزیش نه تنها سهم پول نفت هر ایرانی را در خانه به او تحویل خواهند داد، بلکه "قرار بود آب و برق مردم را نیز مجانی کند." بعد از انقلاب اما مدت زیادی لازم نبود تا مردم به سرآب وعده ها یا شایعه های دوران انقلاب پی برند. حاکمان عوض شدند اما رویاهای آنها که وارثان دلارهای نفتی دولت رانتی بودند به اشکالی دیگر ادامه یافت. وعده های بسیاری در مورد اجرای عدالت اجتماعی، "جهش بزرگ اقتصادی" یا "آوردن نفت بر سر سفره ی مردم" داده شد، اقتصاد ایران اما همچنان بیمار ماند، فساد گسترده تر شد و علیرغم ثروت عظیم نفتی کشور میزان فقر افزایش یافت.

کارنامه ی منفی دولت احمدی نژاد در عرصه ی اقتصاد، افزایش سریع قیمت ها از سال 85، ادامه ی این روند و پاسخگو نبودن دولت، که درآمدهای نفتی آن را مستقل از ملت کرده است، موضوع نقش منفی درآمدهای نفتی هم در سیستم اقتصادی و هم در سیستم سیاسی کشور را به بحث روز کارشناسان و صاحب نظران اقتصادی و سیاسی تبدیل کرده است.
موسی غنی نژاد اقتصاددان که طرفدار آزادسازی قیمت ها، حذف یارانه ها و خصوصی سازی است، معضل اصلی اقتصاد ایران را دولتی بودن آن در شکل عمده ی خود، و واریز شدن درآمدهای نفتی به خزانه دولت می داند. او اصولا ملی شدن صنعت نفت توسط مصدق را اشتباهی بزرگ ارزیابی می کند. غنی نژاد معتقد است که تامین منافع ایران از منابع نفتی خود که فی نفسه امر مهمی بود، لزوما به معنای دولتی کردن صنعت نفت نبود. او معتقد است بجای ملی کردن می شد تقاضای سهم بیشتری از درآمد نفت را کرد یا عملیات اکتشاف، استخراج و فروش نفت را به بخش خصوصی واگذار کرد. این اقتصاددان معتقد است: " اگر مصدق توانست كه كل صنعت نفت را ملي كند، بنابراين به طريق اولي اين توان را داشت كه مفاد آن قرار داد را به نفع ايران تغيير دهد. عدم انجام اين كار به نظر من اشتباه بزرگی بود.... آن سنگ‌ بنائي كه گذاشته شد برای ملی كردن صنعت نفت ، يعني دولتي كردن نفت يك اشتباه بزرگ بود.... دولتي شدن صنعت نفت يك بحث است اينكه منافع كشور ايران از منابع و ذخاير زيرزمينی‌اش تامين شود. يك بحث ديگر."

عباس عبدی در مقام سیاستمدار و صاحب نظر اقتصادی درآمدهای نفتی دولت را هم علت اقتصاد بیمار و هم ریشه مشکلات سیاسی کشور می داند. او معتقد است که در ایران با قرار گرفتن نفت تحت سیطره ی حکومت ها و دولت ها، هر کس به حکومت می رسید "مطابق باورها و اندیشه هایش که مستقل از مردم بود یا مستقل می شد، حکومت می کرد. ربطی هم به حاکم خوب و بد ندارد." عبدی راه حل را کوتاه کردن دست دولت از درآمدهای نفتی و توزیع آن بین همه ایرانیان می داند. در اینصورت دولت نیز برای اداره ی امور خود مانند بسیاری از دیگر کشورها، از مردم مالیات می گیرد. به عقیده ی عبدی نه تنها این راه حل مقدار زیادی از نابرابری های اقتصادی را از بین خواهد برد، بلکه از یکسو دولت را، که در این صورت مالیات بگیر می شود، پاسخگو می سازد و از سوی دیگر مردمی که مالیات می هند را متوقع از دولت. دولت دیگر نمی تواند با استقلال مالی خویش، مستقل از ملت عمل کند و برعکس به ملت وابسته خواهد شد. عباس عبدی معتقد است که درآمدهای نفتی "درآمدهایی خنثی" نیستند که در دست عده ای [ اصلاح طلبان] خوب مصرف شوند و در دست عده ای دیگر[محافظه کاران] بد. هر چند وی طبیعتا وجود تفاوت هایی در این مورد را می پذیرد. به زعم وی علیرغم نیات اولیه و خیرخواهانه، منطق اقتصادی درآمدهای رانتی نفت، دولت مخصوص به خود را می سازد.
اقتصاددان و سیاستمدار معتقدند نفت دولت را مستقل از آرای ملت کرده است. به علت در دست داشتن درآمد ملی، پرداخت یارانه ها و بزرگ شدن دستگاه دولتی، دولت مستقل از مردم شده و این مردمند که به دستگاه دولتی وابسته شده اند. با توزیع درآمد نفت بین صاحبان واقعی آن یعنی مردم ایران و پرداخت بخشی از آن به عنوان مالیات به دولت، این رابطه معکوس و دولت به ملت وابسته خواهد شد. در پی تغییر این معادله، سرانجام نفتی که سال ها سوخت حکومت های خودکامه بوده است به سوخت ماشین دمکراسی تبدیل خواهد شد، استفاده ی بهینه از نفت!
عبدی توزیع درآمد نفت بطور مساوی بین مردم را برنامه ای سیاسی برای به صحنه آوردن مردم نیز می داند. از نظر وی توزیع درآمد نفت بین مردم هم استراتژی است هم تاکتیک. استراتژی است چون این معضل همه ی دولت ها و دوران هایی است که درآمد نفت مستقیما به خزانه ی دولت وارد شده است. تاکتیک است برای بسیج مردم حول شعاری شفاف برای پیروزی در انتخابات. اگر لوایح و طرح های مربوط به اصلاح قانون مطبوعات یا آزادی های سیاسی به راحتی مهر سکوت حکم حکومتی خورد و تنها اقشار آگاه و میانی جامعه را رودرروی انحصارطلبان قرار داد، مخالفت محافظه کاران، اقتدارگرایان و یا نهادهای قدرتمند در نظام اسلامی با توزیع درآمدهای نفتی بین مردم، همه ی مردم ایران را در مقابل مخالفان این طرح قرار خواهد داد. رد صلاحیت کاندیداهایی که شعار توزیع این ثروت ملی ایران را بین همه ی ایرانیان می دهند برای شورای نگهبان و حامیانش کم هزینه نخواهد بود.

با در نظر گرفتن بالا رفتن قیمت ها، گسترش فقر و اوجگیری مشکلات اقتصادی کشور، بدون شک ارائه راه حل ها و پیشنهادهایی برای بهبود این وضعیت در دستور کار نیروها و احزاب شرکت کننده در انتخابات آینده ی مجلس، بویژه اصلاح طلبان قرار خواهد گرفت. محسن میردامادی دبیر کل حزب مشارکت بعد از سکوتی طولانی به تازگی در مصاحبه ای با روزنامه "هم میهن" در مورد فعالیت های آتی این حزب می گوید که طرحی برای تماس بیشتر با بدنه اجتماعی و در نتیجه توجه به خواستهای اقتصادی اقشار گوناگون در حزب مشارکت به نام "سازمان مشارکت های اجتماعی" تهیه شده است. آیا عباس عبدی قادر خواهد شد دوستان سیاسی خود در حزب مشارکت، که در تدارک برنامه های سیاسی خود برای انتخابات مجلس هشتم هستند را متقاعد سازد شعار کهنه و بی رمق شده ی این حزب یعنی
"ایران برای همه ی ایرانیان" را با شعار "نفت برای همه ی ایرانیان" جلای تازه ای ببخشند؟


منابع

1. تضاد دولت و ملت، نظریه تاریخ و سیاست در ایران، محمد علی همایون کاتوزیان، ترجمه علیرضا طیب، تهران،
نشر نی، 1380

2. مصاحبه با موسی غنی نژاد، سایت ایران انرژی
http://www.ienews.ir/

3. آینده، سایت شخصی عباس عبدی
http://www.ayande.ir/










چهارشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۶

همایش سوم اتحاد جمهوری خواهان و چالش پیش رو


حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

سومین همایش "اتحاد جمهوری خواهان ایران" در روزهای 25 تا 27 ماه مه در برلین برگزار می گردد. بر اساس قرار اعلام شده اجلاس در این همایش سندی در رابطه با استراتژی سیاسی اتحاد جمهوریخواهان و سندی دیگر در ارتباط با تحلیل اوضاع سیاسی مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت. بعلاوه پیشنهادهایی نیز در مورد سمت گیری اقتصادی اتحاد جمهوری خواهان و سندی در رابطه با سیاست این تشکل جمهوریخواه برای حل نابرابری های قومی در ایران و اهمیت این امر مورد بحث و تصمیم گیری قرار خواهد گرفت. اما چند روز مانده به آغاز به کار این همایش، انتشار بیانیه انتقادآمیز جمعی از فعالین و چهره های سرشناس این تشکل جمهوریخواه از بیلان فعالیت های چهار ساله آن و پیشنهاد آنان برای برون رفت از بحران، بدون تردید بخش مهمی از وقت همایش را به خود اختصاص خواهد داد.

تولد "اتحاد جمهوری خواهان ایران " و همزاد کوچکتر، رادیکال و نه چندان سازمان یافته ی آن "جمهوری خواهان دمکرات و لائیک" به ترتیب در سال 2003 و 2004 میلادی، نتیجه تلاش بخشی از فعالان سیاسی اپوزیسیون بود که عمدتا برخاسته از خانواده چپ بودند. تشکل یابی جمهوریخواهان هم پیامی بود به قدرت های جهانی بویژه امریکا که برای تکمیل نقشه حمله نظامی احتمالی خود به ایران، در پی آلترناتیو سازی برای جایگزینی رژیم اسلامی، رو به محافل سلطنت طلب داشتند، هم پاسخی بود به سرخوردگی طرفداران اصلاحات در داخل کشور در پی شکست پروژه اصلاحات حکومتی.
بازگشت ظفرمندانه محمد ظاهرشاه به افغانستان هرچند نه در مقام پادشاه این کشور، بعد از سال ها زندگی در تبعید در ایتالیا، سلطنت طلبان ایرانی را برای بازگشت نزدیک و بی هزینه به قدرت امیدوار ساخت. آنها تلاشی را آغاز کردند تا به جامعه جهانی و بخصوص محافل قدرت درمیان نومحافظه کاران امریکا نشان دهند در پی سرنگونی احتمالی حکومت جمهوری اسلامی ایران، آنها تنها آلترناتیو مناسب برای جایگزینی این نظام هستند. همه این تحولات، اپوزیسیون جمهوری خواه ایران را به خود آورد و از ابعاد و خطر پراکندگی تشکیلاتی خویش آگاه ساخت. از سوی دیگر ناکارآمدی اصلاح طلبان حکومتی بویژه ناکامی محمد خاتمی در پیشبرد پروژه اصلاحات وعده داده شده و بی اعتبار شدن شان و مقام ریاست جمهوری، جمهوریخواهان ایران را به بازتعریف "جمهوریت"، اعاده حثیت از مفهوم آن و در نتیجه تشکیل صفوف مستقل خویش فرامی خواند.
چنین بود که به احترام جمهوریخواهی و با شعار جدائی دین از دولت، دوستان پراکنده در کشورهای مختلف گرد هم آمدند، رفقای دیروز دشمنی ها را کنار گذاشتند و در قامت دوستان امروز در همایشی باشکوه و پرامید در برلین دستان یکدیگر را فشرده در کنار هم نشستند. برخی از برادران که سکولاریسم را می پذیرند نیز به همایش دعوت شده بودند. رنگ های سبز و سفید به پرچم سرخ اضافه شده بود و اجلاس به جای پایان یافتن با سرود انترناسیونال با سرود "ای ایران" آغاز به کار کرد. اختلاف نظرها چه در مفهوم دمکراسی و چه در استراتژی سیاسی برای دست یابی به آن در ایران فراوان بود، اما زمان، زمان تفاهم ها و همدلی هایی بود که در بیانیه 10 ماده ای اتحاد جمهوری خواهان ایران با امضای بیش از هزار نفر از فعالان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی اپوزیسیون و دهها انجمن و تشکل تجلی یافته بود.
مهدی فتاپور از بنیانگذاران اتحاد جمهوریخواهان و عضو هیئت سیاسی- اجرائی آن در مورد شکل گیری ایده تشکیل این اتحاد می گوید: "اتحاد جمهوریخواهان با هدف تلاش در راه حضور متشکل و یا حداقل هماهنگ نیروهای سکولار جمهوریخواه و تقویت این نیرو در حیات سیاسی کشور شکل گرفت. جریانهای سیاسی مطرح در کشور، اقتدارگرایان و محافظه کاران حاکم، اصلاح طلبان اسلامی، هواداران رژیم پادشاهی، مجاهدین خلق … همگی دارای رهبری بوده و بطور نسبی متشکلند. جمهوریخواهان سکولار کشور چند پارچه بوده و با وجود نقش پراهمیتی که در فعالیت های اجتماعی ایفا میکنند در عرصه سیاست حضوری متناسب با وزن اجتماعی خود ندارند. استقبال گسترده ای که از این ایده بعمل آمد نشان داد که بخش وسیعی از کادرها این نیاز را احساس کرده و تلاش برای غلبه بر آن را ضروری میدانند.[1]
جریان های سیاسی ای که آقای فتاپور از آنها نام می برد اما همگی دارای استراتژی های مشخص سیاسی بوده و هستند در حالیکه "جمهوری خواهان سکولار" طیف مختلفی از نیروهای جمهوریخواه را در برمی گیرد با پروژه های سیاسی متنوع. سوالی که از آغاز تاسیس این جریان جمهوریخواه مطرح بوده این است که چگونه می توان با وجود تنوع نظرات و استراتژی ها ی مختلف سیاسی، در این عرصه چنانکه آقای فتاپور آرزو دارد "حضوری متناسب با وزن اجتماعی خود" داشت؟
به همین علت فعالان اتحاد جمهوریخواهان پس از پایان موفقیت آمیز همایش اول، برای پاسخگویی به این معضل در طی چهار سال حیات سیاسی این تشکل در تلاش بوده اند. در آستانه انتخابات دور نهم ریاست جمهوری جناحی از اتحاد جمهوری خواهان طرفدار دعوت از مردم به شرکت در انتخابات و حمایت از کاندیدای اصلاح طلبان بودند، در حالیکه گروه بزرگتری در پی معرفی کاندیدای مستقل جمهوریخواهان بودند و سرانجام دسته ای از تحریم دفاع می کردند. اما سرانجام بر سر معرفی کاندیدای مستقل توافقی حاصل نگردید و همایش دوم اتحاد جمهوری خواهان که رونق همایش اول را نداشت و در فاصله دور اول و دوم انتخابات ریاست جمهوری در اواخر خرداد 84 در فرانکفورت برگزار شده بود، بدون رسیدن به توافقی در مورد دعوت به تحریم یا شرکت در این رویداد مهم سیاسی که در کشور در جریان بود به کار خود پایان داد. نتیجه این شد که در این همایش عرصه های اصلی فعالیت سیاسی اتحاد جمهوریخواهان به سه محور کلی: تلاش برای متشکل کردن نیروهای جمهوریخواه سکولار و ارائه یک بدیل جمهوریخواه، عرضه و گسترش گفتمان جمهوریخواهی، تقویت جامعه مدنی و در این راستا شرکت در مبارزات و تقویت تشکل هایی که تحقق خواست های مشخص مدنی و یا مطالباتی را هدف خود قرار داده اند، محدود شد.
در حالیکه بخشی از نیروهای فعال در اتحاد جمهوری خواهان حمایت از مبارزات جامعه مدنی ایران و داشتن نقش پشت جبهه ی آن را نقطه مشترک و وظیفه اصلی جمهوریخواهان سکولار ایران ارزیابی می کنند، عده ای دیگر از فعالین این جریان جمهوریخواه حتی برای فعال بودن در این عرصه، داشتن استراتژی و هویت مشخص سیاسی را لازم می دانند.
چنین است که اغلب، دغدغه حفظ یکپارچگی صفوف خود، اتحاد جمهوری خواهان را در فرصت های انتخاباتی یا در مورد مسائل مهم سیاسی کشور به سکوت یا موضع گیرهای کلی، نه چندان صریح و دوپهلو واداشته است. چنانکه در انتخابات شوراها در پاییز گذشته نیز اختلاف نظرات مانع از موضع گیری مشخص از سوی اتحاد جمهوری خواهان در این مورد شد. فعالان سیاسی عضو این تشکل اما هرگاه عرصه ی این نهاد را برای ابراز نظرات خویش تنگ دیده اند چه بصورت فردی و چه گروهی در فرصت های انتخاباتی یا درباره رویدادهای مهم سیاسی کشور مانند محکوم کردن بی قید و شرط هرگونه حمله نظامی به ایران، به ابراز نظر پرداخته اند.
برای تخفیف اختلاف نظرها در اتحاد جمهوریخواهان شورای اجرائی- سیاسی این نهاد بر آن شد که از موضگیری سیاسی یا حداقل موضع گیری مشخص سیاسی برای شرکت و یا عدم شرکت در انتخابات خودداری کند. برخی از مسئولین این تشکل دلسوزانه به قصد حفظ وحدت و یکپارچگی صفوف جمهوریخواهان حتی تا بدآنجا پیش رفتند که در آستانه انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری شرکت کردن در انتخابات را همانقدر درست دانستند که شرکت نکردن در آن را، و یا اینکه در انتخابات شوراها در پائیز گذشته با اشاره به کم اهمیت بودن نقش ایرانیان خارج از کشور در نتیجه انتخابات، از گرمی و شور و شوق سیاسی دفاع از شرکت در انتخابات و یا دعوت به تحریم بکاهند و یا اعلام دارند در عرصه انتخابات "برخورد فعال به معنای دعوت از مردم بشركت و يا عدم شركت و شماتت يكديگر نيست."[2]

این در حالیست که نیروهایی که آقای فتاپور از آنها نام می برد هرگز برای حفظ یکپارچگی درونی خویش مجبور به کم بها دادن به سیاست ورزی در بزنگاههای مختلف سیاسی کشور نبوده اند. جمهوری خواه سکولار یا لائیک بودن اگر فصل مشترکی برای تشکل باشد، نه تنها مبنایی برای توافق بر سر راهکارهای سیاسی مشترک نیست بلکه می تواند به رابردهای سیاسی متضادی نیز بیانجامد، چنانکه انجامید. به همین دلیل علیرغم استقبال گسترده اولیه در آغاز تاسیس اتحاد جمهوری خواهان ایران، حضور مستقیم این نهاد در عرصه سیاست چندان امکان پذیر یا موفقیت آمیز نبوده است. در میان جمهوریخواهان حتی تفسیرهای مختلفی از بیانیه 10 ماده ای مورد توافق درباره دیدگاههای اقتصادی و یا حقوق گروههای قومی وجود دارد. جمشید اسدی اقتصاددان و از فعالان اتحاد جمهوریخواهان که سندی اقتصادی مبتنی بر احترام به مالکیت خصوصی و پذیرش اقتصاد بازار را برای بررسی و تصمیم گیری در مورد آن به همایش ارائه خواهد داد در این رابطه می گوید:
"جمهوری خواهان برلين[اتحاد جمهوریخواهان ایران] و پاريس [جمهوریخواهان دمکرات و لائیک] سند اقتصادی که ندارند هيچ، مالکيت خصوصی را هم که سنگ بنای استقلال فردی و مورد اشاره روشن اعلاميه های جهانی حقوق بشر است، به رسميت نشناخته اند. حتی در همايش اول جمهوری خواهان لائيک و دموکرات، از سوی برخی از دوستان عنوان شد که هرچند مالکيت خصوصی در اعلاميه جهانی حقوق بشر تصريح شده باشد، ما که نبايد آن را چشم بسته پذيريم! بين خودمان باشد در اتحاد جمهوری خواهان نيز چنين دوستانی داريم!"[3]

اختلافات در مواضع سیاسی در بین فعالان اتحاد جمهوریخواهان و بعضا هم نظری برخی از آنها با نیروهایی که خارج از این تشکل وجود دارند، بویژه در فرصت های انتخاباتی در ایران نشان داد که هر چند جمهوریخواهی جامه ی سیاسی فراخی است اما نه همه طرفداران یک برنامه سیاسی را می توان در آن جا داد و نه از سوی دیگر می توان مفهوم وسیع جمهوریخواهی را در یک برنامه سیاسی به تنگ آورد. بنابراین یا می بایست چنانکه از نام اتحاد جمهوریخواهان برمی آید به مفهوم عام جمهوریخواهی وفادار ماند و برای اتحاد وسیع جمهوریخواهان تنها فعالیت هایی را در دستور کار قرار داد که همه جمهوریخواهان سکولار و طرفدار مبارزه سیاسی مسالمت آمیز در مورد انجام آنها اشتراک نظر دارند، یا اگر قرار است در مسائل سیاسی روز موضع گیری کرد اولا باید در مورد همه مسائل مهم سیاسی ایران سیاست ورزی کرد، نه اینکه گاهی سکوت کرد و زمانی فعالانه مردم را دعوت به شرکت و یا تحریم کرد، ثانیا به نظرات دوستان جمهوریخواه مخالف یک راهبرد سیاسی، فرصت و امکان سیاست ورزی برای راهبردهای خود را داد. و این به معنای لزوم به رسمیت شناختن فراکسیون هاست.
بطور عمده دو نوع نگاه در اپوزیسیون جمهوریخواه در ارتباط با روند مبارزه برای استقرار دمکراسی در ایران همواره وجود داشته است. یک دیدگاه اصلاح طلبانه که نظام جمهوری اسلامی را [در صورت وجود فشار اجتماعی] اصلاح پذیر می داند، خواستار مبارزه سیاسی مسالمت آمیز است، از سکولاریسم دفاع می کند، در صورت وجود کاندیداهای جناح های مختلف نظام در انتخابات، علیرغم محدودیت ها و عدم وجود انتخابات آزاد، شرکت در انتخابات به نفع کاندیداهای اصلاح طلب را توصیه می کند. مخالف خشونت است ولی از اعتراضات مسالمت آمیز، اعتصاب و مقاومت مدنی به عنوان راههای مبارزه دفاع می کند. در مورد ارتباط کشورهای غربی با ایران موافق سیاست گفتگو و انتقاد همزمان این کشورها با ایران است و تحریم های اقتصادی را به ضرر مردم و در نهایت مخالف هموار شدن راه دمکراسی در ایران ارزیابی می کند. سرانجام در ماجرای پرونده هسته ای ایران خواهان تعلیق غنی سازی اورانیم و تلاش ایران برای همکاری با جامعه ی بین المللی جهت اعتماد سازی است، در عین حال هر نوع حمله نظامی به ایران را بی قید و شرط محکوم می کند. دیدگاه دیگر که می توان آنرا انقلابی یا رادیکال خواند برعکس خواستار سرنگونی نظام جمهوری اسلامی است و آن را اصلاح پذیر نمی داند، تاکید بر لائیسیته دارد، هر چند به دنبال خشونت نیست اما کاربرد خشونت در برابر خشونت نیروهای امنیتی حکومت را نیز نفی نمی کند، طرفدار نافرمانی مدنی است حتی اگر به خشونت از سوی حکومت بیانجامد، دعوت به تحریم همه انتخابات هایی می کند که در جمهوری اسلامی با وجود قانون اساسی موجود و نظارت استصوابی شورای نگهبان برگزار می شود. شرکت در انتخابات را مشروعیت بخشی به نظام اسلامی ارزیابی می کند و سرانجام خواستار انزوای بیشتر ایران در صحنه بین المللی و قطع مراودات اقتصادی و سیاسی جهان غرب با ایران است. در ماجرای پرونده اتمی ایران خواستار فشار جامعه جهانی به ایران برای تعلیق غنی سازی است و در پاسخ به تهدید حمله نظامی به ایران نیز شعار "نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی" می دهد.

آخرین تلاش ناموفق اتحاد جمهوریخواهان که البته اینبار ربطی به مشکلات ساختاری این اتحاد نداشته و ناشی از کم لطفی یا مشکلات اصلاح طلبان داخل کشوراست، خودداری این نیروهاست که هنوز مرزهای خودی و غیرخودی به آنها اجازه صدور بیانیه مشترک با هموطنان جمهوریخواه خود حتی برای صلح و مقابله با تهدید حمله نظامی امریکا به ایران، نمی دهد. این واقعیت تلخ شاید نوعی یادآوری به این فعالین جمهوریخواه است که آنها "اتحاد جمهوریخواهان سکولار ایران در تبعیدند". تبعیدی که هنوز نتوانسته است حتی همه جمهوریخواهان سکولار، دمکرات و ضد جنگ را برای محکوم کردن همزمان ماجراجویی های دولت احمدی نژاد در پرونده انرژی هسته ای و هر گونه حمله نظامی به ایران بطور بی قید و شرط، به دور یک اعلامیه مشترک گرد هم آورد.
علیرغم کاستی ها، توجه و تلاش جمهوریخواهان ایران برای سازماندهی نیروهای خود پاسخی بود به نیاز سیاسی روز.
گامی بود برای فرا رفتن از مرزهای تنگ ایدئولوژیک و سازمانی. برای برخی هبوطی بود از دنیای آرمانی دیروز به واقعیات زمینی امروز. تلاشی موفق بود برای رشد فرهنگ رواداری و تحمل چند صدایی در میان اپوزیسیون چپ و میانی ایران. از این گذشته بی شک یکی از دستاوردهای مهم متشکل شدن جمهوریخواهان ایران تقویت اندیشه جمهوری خواهی و به چالش کشیدن نظریاتی که بر اساس بنیادهای اندیشه سیاسی سنتی از نهاد موروثی سلطنت و یا منشا الهی قدرت دفاع می کنند، بوده است.

در آستانه برگزاری همایش سوم اتحاد جمهوری خواهان هفت نفر از فعالین این تشکل با انتشار بیانیه ای به انتقاد شدید از ساختار، نحوه فعالیت، هویت ناروشن و عدم کارآیی ارگان رهبری آن پرداخته اند. آنها راه حل برون رفتن از مشکلاتی که دست و پا گیر این نهاد جمهوریخواه شده است را تشکیل فراکسیون های مختلف در درون اتحاد جمهوری خواهان می دانند. امضا کنندگان بیانیه تا بدآنجا پیش می روند که راه حل پیشنهادی خود را "احتمالا تنها راه نجات اجا از سراشیب اضمحلال کامل" ارزیابی می کنند. آنها برآنند که امکان فعالیت سیاسی در فراکسیون های مختلف و انتخاب رهبری برای هر فراکسیون، انگیزه تازه ای خواهد شد برای فعالیت اعضا، تولید اراده سیاسی، هویت یابی، جلب دیگر جمهوریخواهان به صفوف خود و نهایتا خارج شدن اتحاد جمهورخواهان از رکود.[4] در واکنش به انتشار این بیانیه مسعود فتحی از دیگر فعالین اتحاد جمهوری خواهان ایران انتقادات مطرح شده از سوی دوستان جمهوریخواه خود را ادعاهایی اثبات نشده می نامد، هرچند وی تاکید می کند که مخالفتی با تشکیل فراکسیون های مختلف در اتحاد جمهوریخواهان ندارد.[5]
انتشار ارزیابی هایی چنین متفاوت از ساختار، نحوه فعالیت و نقش و هویت اتحاد جمهوری خواهان ایران در اپوزیسیون، بی شک سومین همایش این تشکل را صحنه برخورد نظرات و آرای کاملا متفاوت خواهد کرد. اما آیا این همایش قادر خواهد شد فعالین و اعضای خود را متقاعد سازد تا بلندپروازی های سیاسی را کنار گذاشته و فعالیت جمهوریخواهانه خود را به گسترش گفتمان جمهوری خواهی و حمایت و تقویت جامعه مدنی ایران، یعنی نقطه اشتراک همه جمهوریخواهان سکولار، محدود کنند؟ یا برعکس همایش خواهد توانست "ترمز اتحاد" را از ماشین سیاست ورزی در درون اتحاد جمهوری خواهان ایران برداشته و سرانجام آن را از حالت سهل و ممتنع کنونی بیرون آورد.

زیرنویس ها

1. مصاحبه ف. تابان با مهدی فتاپور به مناسبت همایش سوم اتحاد جمهوری خواهان، سایت اخبار روز، یکشنبه 9 اردیبهشت 1386
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=9345

2. انتخابات شوراها و اپوزیسیون؛ تکرار یک خطا، مریم سطوت، سایت ایران امروز، شنبه 2 دی 1385
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/11444/

3. چین کمونیست، مالکیت خصوصی و جمهوری خواهان، جمشید اسدی، سایت ایران امروز، 6 آوریل 2007
http://politic.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/12462/

4. آینده اتحاد جمهوریخواهان در گرو تشکیل فراکسیون هاست، توصیه ای برای خود و دیگران، جمعی از اعضای اتحاد جمهوری خواهان، سایت گویا نیوز، چهارشنبه 26 اردیبهشت 1386
http://news.gooya.eu/politics/archives/2007/05/059702.php

5. اتحاد جمهوریخواهان ایران، یک "اتحاد غیرسیاسی"؟، مسعود فتحی، سایت عصر نو، جمعه 28 اردیبهشت 1386
http://asre-nou.net/1386/ordibehesht/28/m-naghd.html








شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶


زندگى استالين بدون سانسور
( يادداشتى بر زندگينامه استالين نوشته ادوارد راژينسكى)

hamid_farkhondeh@hotmail.com
حميد فرخنده

هرچند بعد از مرگ استالين، دوره اى جديد در حيات حزب كمونيست اتحاد شوروى آغاز شد، خروشچوف رهبرى استالين را مورد انتقاد قرار داد و از بخشى از قربانيان او اعاده حيثيت شد، اما هنوز سال هاى زيادى لازم بود تا پرده از عمق جناياتى كه در دوران استالين اتفاق افتاده بود برداشته شود. اسناد حزب تحت رهبرى استالين تكان دهنده تر و پرونده هاى سازمان پليس مخفى "چكا" كه ابتدا به " اداره سياسى دولتى" و سپس به كا.گ.ب تغيير نام داد، سياه تر از آن بود تا امكان دسترسى به آنها درچهارچوب رفرم هاى خروشچف قرارگيرد يا حتى گلاسنوست گورباچف به آنها شفافيت بخشد. حدود چهل سال ديگر لازم بود تا نظام كمونيستى اتحاد شوروى فروريزد، گا گ ب فروپاشد و" انسان طراز نوين " دوباره همان انسان معمولى شود، تا اينكه بدور از سانسور و ملاحظات سياسى، زندگى استالين و فجايع و جناياتى كه به دستور او صورت گرفته است، مورد بررسى قرار گيرد.
ادوارد راژينسكى نويسنده روسى سرانجام بعد از فروپاشى اتحاد شوروى و بوجود آمدن امكان دسترسى به پرونده هاى مخفى گا. گ. ب، حزب كمونيست و رياست جمهورى شوروى، توانست پرده از رازهايى به قدمت انقلاب اكتبر و بلكه كهنه تر از آنرا برداشته، روايتى نو از زندگى استالين را در سال 1996 بچاپ برساند(1).
كودكى ادوارد راژينسكى مصادف بود با سياه ترين سال هاى رهبرى استالين كه ترس و وحشت روشنفكران، نويسندگان و هنرمندان و حتى مردمى كه با آنها خويشاوندى و دوستى دور و نزديكى داشتند، جزئى از زندگى روزانه مردم شوروى بود. كودك اين دوران ترس و وحشت عمومى را از خلال ترس مداوم پدرش از دستگير شدن كه مى توانست هر لحظه و به كوچكترين بهانه اى صورت گيرد، حس مىكرد.
ادوارد راژينسكى بالاخره موفق شد با نوشتن زندگى نامه استالين حدود چهل سال بعد مرگ پدرش، به اين آرزوى هميشگى پدرى كه شايد قدرى خوش شانسى او را از روانه گولاك شدن بازداشته بود، جامه عمل بپوشاند.
نويسنده با توصيف دوران سخت كودكى استالين در گرجستان و حوادث نوجوانى او كتاب را آغاز مى كند. خواننده بتدريج در جريان چگونگى پيوستن استالين جوان به فعاليت هاى انقلابى و راه سخت و طولانى او براى رسيدن به قدرت و برپاداشتن تدريجى حكومت وحشت قرار مى گيرد. وحشتى كه كار را بدانجا رسانده بود كه روزى كه اين ديكتاتور كرملين از دنيا رفت، حتى محافظان شخصى اش ساعت ها جرات وارد شدن به اتاق او براى جويا شدن از حال وى را نداشتند.
خواننده با بررسى چگونگى به قدرت رسيدن بلشويك ها در روسيه، درمى يابد كه اسطوره" انقلاب كبيراكتبر" نيز از سرى ديگر دروغ هايى بوده است كه درباره سوسياليسم و دستاوردهاى اجتماعى واقتصادى آن تبليغ مى شد.
به قدرت رسيدن كمونيست ها در روسيه نه آنچنان كه تبليغ مى شد در پى انقلابى به معناى واقعى آن بلكه به شكل كودتاى حزب بلشويك به كمك بخشى از نظاميان نارضى از جنگ چهار ساله با آلمان به وقوع پيوست.
بخشى از سربازان ناراضى و ملوانان شورشى خسته از جنگ با آلمان مورد حمايت و تشويق بلشويك ها قرار گرفتند و به بازوى نظامى آنها تبديل شدند. سرانجام حزب بلشويك با سواستفاده از آزادى هاى سياسى بدست آمده بعد روى كار آمدن دولت موقت كرنسكى، با تصرف كاخ زمستانى در پتروگراد تولد نخستين دولت سرخ را اعلام داشت.
نقش كمك هاى مالى آلمان از بلشويك ها نيز در موفقيت آنها قابل توجه است. كمكىهايى كه باعث شده بود بلشويك ها را جاسوس آلمان ها بنامند. نكته قابل توجه ديگر محدود بودن آنچه كه بعنوان انقلاب اكتبر معروف شد در پايتخت روسيه، پتروگراد و بخش كوچكى از قلمرو گسترده روسيه آنروز است و فقط بعد از خونريزى هاى زياد در طى سه سال جنگ داخلى بود كه بلشويك ها توانستند دامنه حكومت شورايى خود را بر تمام روسيه بزرگ بگسترانند و دامنه انقلاب را به زور سرنيزه ارتش سرخ و قربانيان بسيار به ديگر جمهورى هاى شوروى توسعه دهند.

اما مهمترين و تكان دهنده ترين بخش كتاب كشتن تدريجى تمام رهبران وكادرهاى قديمى حزب كمونيست طى محاكماتى نمايشى و فرستادن صدها هزار نفر به اردوگاههاى كار اجبارى سيبرى است. اينكه كسانيكه دسته دسته در جلوى جوخه هاى اعدام قرار مى گرفتند از ياران وفادار لنين و رهبران اوليه حزب بلشويك بودند و يا اينكه آنها با خلوص نيت تمام زندگى خود را وقف حزب و آرمانش كرده بودند و يا اينكه از دوستان و همرزمان ديروز خود استالين بودند، مهم نبود. كافى بود "خدايگان" استالين به كسى مشكوك شود تا به اشاره او بدست ماموران پليس مخفى نابود شوند.
خواننده بتدريج در فضايى كافكايى نظاره گر نابودى تقريبا تمام همرزمان لنين ، بسيارى از خويشان نزديك استالين و مقامات دولتى به دستور اوست.

استالين بخصوص در سالهاى دهه 30 ميلادى در نقش کارگردان نمايشنامه واقعى مرگ كه اغلب در تالار كاخ ستون هاى كرملين به روى صحنه می آيد، ظاهر مى شود.
بزرگترين نقشى كه او به بازيگران برگزيده خود مى دهد پرونده سازى و اعتراف گيرى از رقبا و مخالفان سياسى خويش و نابودى آنهاست. نمايش مرگ پرده به پرده به اجرا درمى آيد و درست در زمانى كه همه مى پندارند نمايش پايان يافته است، "رهبر بزرگ پرولتاريا" و "پدر ملت" پرده ديگرى را با بازيگرانى تازه نفس به اجرا در مى آورد.
هر چند بازيگران جديدند و سناريو اندكى تغيير يافته اما نمايش مرگ تكرار مى شود و بازيگران جديد مسئول نابودى بازيگران پرده قبلى نمايش رهبر بزرگند.
شگفت انگيز اينكه بازيگران روز براى جلب تحسين كارگردان نمايش مرگ درعرصه بى رحمى گوى سبقت را از هم مى ربودند، بدون آنكه در فكر نقش خود در پرده هاى آتى باشند. نقشى كه در بهترين حالتش به سالها اقامت در اردوگاههاى كار اجبارى سيبرى مى انجاميد. بازيگران تا آخر به كارگردان بزرگ وفادار ماندند، اتهاماتى را بيش از آنچه كه به آنها نسبت داده بودند به خود زدند و بدون اينكه تا فرصتى باقى است دسته جمعى به نقش شومى كه رهبر برايشان درنظر گرفته بود اعتراض كنند، چه بسا با فرياد " زنده باد استالين" در برابر جوخه هاى مرگ او قرار مىگرفتند. همزمان برنامه ترور مخالفان در خارج از كشور نيز توسط ماموران كارآزموده سازمان مخفى دنبال
مى شد.

استالين وفادار به انترناسيوناليسم پرولترى، سران احزاب كمونيست برادر را از سركوب خود بى نصيب نساخت.
هروقت كه بوى سركشى از رهبران احزاب كمونيست برادر مى رفت، آنها به مسكو دعوت مى شدند و در پايان ضيافت شبانه كه به افتخار ورود آنها ترتيب داده شده بود، ماشين هاى ليموزين سياهرنگ در بيرون از كاخ كرملين با درهاى باز در انتظارشان بودند تا آنها را به دستور رهبر به زندان هدايت كنند. بسيارى از اين گونه رهبران در برابر جوخه هاى اعدام قرار گرفتند و يا در اردوگاههاى دوردست سيبرى جان باختند.

بعد از جنگ جهانى دوم و نقش قاطع ارتش سرخ در شكست آلمان هيتلرى، استالين كه شاهد محبوبيت سران ارتش سرخ و بخصوص مارشال ژوكوف رئيس ستاد ارتش در ميان مردم شوروى بود، بر آن شد تا با برپا داشتن پرده اى ديگر از نمايش پايان ناپذيرش آنان را نابود كند، برخى فرماندهان ارتش تيرباران شدند و عده اى ديگر تنزل درجه نصيب شان شد، اما عمر رهبر اجازه نداد تا اين پرده نمايش را كاملا به اجرا درآورد.

زمانى كه اهداف مهمى مانند تحقق روياى بزرگ، جامعه اى جديد، تربيت انسانهايى طراز نوين و از آن فراتر سعادت بشريت در دستور كار رهبرى مانند استالين باشد نابودى ميليون ها نفر، ويرانى هزاران روستا و تيرباران دوستان ديروزى در پى محاكماتى نمايشى جز وسيله اى براى رسيدن به هدف بزرگ نيست و دراين ميان رهبر كسى نيست جز قهرمانى پر تحمل كه ناملايمات و بار تحقق روياى بزرگ را نه تنها براى مردم كشورش، كه براى سعادت جهانيان
بر دوش مى كشد. واى بحال ملتى كه رهبرى داشته باشد مصمم به سعادتمند كردن آن ملت به هر قيمتى.


1. نخستين زندگينامه استالين بر پايه اسناد جديد تكان دهنده پرونده هاى مخفى روسيه، 1996. مترجم مهوش غلامى، چاپ دوم 1380، انشارات اطلاعات تهران. چاپ اول 1376











تشكل هاي جمهوري خواهان، غايبان آزمون رفراندم


حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com

جا داشت كه جمهوري خواهان، چه آنها كه در گروهاي مختلف جمهوري خواه گرد هم متشكل شده اند و چه شخصيت هاي منفرد جمهوري خواه كه همواره بر ارزش هاي مطرح شده در فراخوان ملي برگزاري رفراندم تاكيد كرده اند، از اين فراخوان حمايت مي كردند. هرچند تعداد زيادي از جمهوري خواهان فراخوان را امضا ويا از آن حمايت كرده اند، اما غبيت بخش بزرگي از آنها محسوس است. چه تبليغ بدي براي جمهوري خواهي در آغاز راه خود..
هشت نفر ازچهره هاي سياسي سرشناس داخل كشور ( هر چند دو نفر از آنها، خانم مهر انگيز كار و آقاي محسن سازگارا فعلا در خارج از كشور هستند) بيانيه اي صادر مي كنند كه روح آن رفراندم براي تدوين قانون اساسي مبتني بر حقوق بشر و احترام بر آراي مردم در ايران است. آنها با بيان ارزش هايي جهانشمول در بيانيه خود، رعايت حقوق بشر و احترام حقوق افراد را تابعي از شكل حكومت نمي دانند. چرا كه اولا اين شكل حكومت نيست كه ضامن برقراري دمكراسي در يك كشور است و ثانيا اين حركت فقط گامي است در راه رسيدن به يك حكومت مردمسالار كه در ادامه آن، هم جمهوري خواهان وهم مشروطه خواهان فرصت اين را خواهند داشت كه هنگام تدوين قانون اساسي جديد كشور براي شكل سياسي دلخواه خود روشنگري ها و تبليغات لازم را بكنند و ثالثا اين در نهايت مردم ايران هستند كه شكل حكومت را برميگزينند.
بجاي ديدن نكات اصلي و مثبت اين حركت و اعلام همبستگي با آن كه شور وشوق و اميد تازه اي در ميان ايرانيان داخل و خارج ايجاد كرده است، عده اي با "اما و اگر ها" ي خويش درصدد ايجاد نوعي بد بيني در مورد اين حركتند. در اين ميان مشخصا آقاي كشتگر با مصاحبه در راديو هاي مختلف عليرغم تاكيد بر احترام به حقوق بشر و آراي مردم، در عمل از مبتكرين اين رفراندم مي خواهد كه اولا مسئله شكل حكومت دلخواه خود را در بيانيه مطرح نمايند( چيزي كه اساسا نقض غرض است) و ثانيا گلايه دارد كه گويا مبتكرين درخواست رفراندم بيشتر با مشروطه خواهان تماس داشته اند تا با جمهوري خواهان.
به نظر من اتفاقا اينكه اين هشت فعال سياسي خود مبتكر اين كار شده اند ( هر چند كه در اين ميان عده اي غافلگير شدند) به نوعي از نقاط قوت اين حركت است. چه بسا آنها كه از نزديك در جريان مبارزات مردم بوده اند، نيك در يافته اند كه مردم از بحث ها و دعوا هاي بي پايان خسته اند و دغدغه اصلي مردم ايران بخصوص جوانان كشور ماهيت نظام است و نه در درجه اول شكل آن. شايد آنها اين را بخوبي تشخيص داده بودند كه اگر شروع اين حركت را موكول به شرط و شروط اين اتحادها، گروه ها و يا شخصيت هاي مختلف بكنند، قدم در راهي گذاشته اند كه پايان ونتيجه اش معلوم نيست. چيزي كه كه طبيعتا به نفس حركت ضربه وارد مي كرد و شاهد استقبالي اين چنين از اين حركت نبوديم. شايد آنها به اين نتيجه رسيده بودند كه اگر حركت خود را با نام اين گروه و يا آن شخصيت پيوند بزنند، اين بهانه را به سركوبگران جمهوري اسلامي مي دادند كه امضا كنندگان داخل كشور را بعنوان همكاري با " ضد انقلاب" خارج از كشور تهديد كنند و اصولا افراد كمتري در داخل كشور جرات گذاشتن امضا و يا حمايت خود در پاي اين در خواست را داشته باشند.

به نظر من گذشته از نكات بالا، حداقل احترام به مبارزان داخل كشور كه با آن همه سختي و زندان و فشار روبرو بودند و هستند ايجاب مي كند كه نكات مثبت حركت را دريابيم و در راه پيشبرد اهداف آن كوشا باشيم.
به اميد اينكه مخالفان اين حركت روح و پيام كلي اين حركت را كه گامي است براي تفاهم ملي درك كنند و اشكالات جزئي را عمده نكنند.



حاكمان سابق و امروز
به شهردار تهران و همفكرانش بايد گفت اگر شهردارى شهرك حومه شمال غربى پاريس خواست لوح يادبودى در مقابل خانه دكتر شاپور بختيار نصب كند چه مى كنيد؟ اگر شهردارى وين خواست در برابر ساختمانى كه در آن دكتر عبدالرحمان قاسملو ويارانش به قتل رسيدند لوح يادبودى نصب كند چه مى كنيد؟ اگر شوراى شهر ژنو خواست در كنار خيابانى كه در آن كاظم رجوى به گلوله بسته شد بناى يادبودى برپا دارد چگونه پرونده سازى كنيد؟... با خانه فروهرها در تهران چه كار خواهيد كرد؟
حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com
جمعه ۴ اردی بهشت ١٣٨٣ – ٢٣ آوريل ٢٠٠۴
يكى از پديده هاى جالب در جمهورى اسلامى واكنش هاى مسئولان نظام و ارگانها و نهادهاى حكومتى است به محكوم شناخته شدن اين مسئولان در جريان بررسى جناياتى كه در داخل و خارج كشور عليه مخالفان خود انجام داده و مى دهند. واكنش هاى دفاعى شتابزده اى كه بيش از اينكه دفاعى منطقى و مستند باشند، نشان از خود افشاگرى و يا " خودرسوائى" جنايت كارانى را دارد كه به گمان سرپوش گذاشتن بر جنايت خود، دنبال پرونده سازى براى افراد يا كشورهايى هستند كه با استناد به اسناد و شواهد مستدل در دادگاههاى مستقل و معتبر راى به محكوميت جمهورى اسلامى و مسئولان آن داده اند.آخرين نمونه از اين دست واكنش ها، عكس العمل يا تهديد شهردار تهران است در ماجراى نصب بناى يادبود براى قربانيانى كه در رستوران ميكونوس به قتل رسيدند. شهردار تهران چندى پيش، بعد از اينكه شهردارى برلين تصميم خود به نصب لوح يادبود نامبرده را به اطلاع عموم رساند، تهديد كرد كه اگر چنين لوحى در برلين نصب شود در مقابل بعنوان تلافى، بناى يادبودى براى قربانيان سلاح هاى شيميايى كه عراقى ها در جنگ عليه نيروهاى ايرانى به كار بردند در يكى از ميدان هاى مشهور تهران نصب خواهد شد. گويا به زعم شهردار تهران و حاميان و همفكران او چون ظاهرا آلمان مواد شيميايى بكار برده شده در اين سلاح ها را به عراق فروخته بوده است، آلمان نيز به نوبه خود بدينوسيله در انظار جهانيان رسوا خواهد شد.بعد از قتل داريوش و پروانه فروهر و تعدادى از نويسندگان بدست ماموران وزارت اطلاعات و معروف شدن اين قتل ها به قتل هاى زنجيره اى و انتشار مقالات فراوان در روزنامه هاى طرفدار اصلاحات پيرامون اين جنايات و آمران و عاملان آن نيز روزنامه هاى جناح انحصار طلب كه خود را بنا به تمام شواهد در مظان اتهام مى ديد، شروع كردند به زعم خودشان مقابله با رقيب و روزنامه هاى اصلاح طلب را روزنامه هاى زنجيره اى خواندند. آنها بدين وسيله خشم خود را از افشاى ماجراى قتل هاى زنجيره اى نشان دادند و ثابت كردند كه انگشت اتهامات درست نشانه رفته بودند.طبيعتا شهردار تهران و مسئولان عاليرتبه حامى او مى توانند لوح يادبود براى قربانيان سلاح هاى شيميايى در تهران نصب كنند اما همه مى دانند كه بين فروش مواد شيميايى به عراق دوران صدام حسين و فرستادن آدمكشان به برلين براى به گلوله بستن تعدادى از مخالفين، افتخار مقام اول جنايت از آن كيست.به شهردار تهران و همفكرانش بايد گفت اگر شهردارى شهرك حومه شمال غربى پاريس خواست لوح يادبودى در مقابل خانه دكتر شاپور بختيار نصب كند چه مى كنيد؟ اگر شهردارى وين خواست در برابر ساختمانى كه در آن دكتر عبدالرحمان قاسملو ويارانش به قتل رسيدند به احترام قربانيان و براى فراموش نشدن جنايت، لوح يادبودى نصب كند چه مى كنيد؟ اگر شوراى شهر ژنو خواست در كنار خيابانى كه در آن كاظم رجوى به گلوله بسته شد بناى يادبودى برپا دارد چگونه موفق خواهيد شد براى سويس پرونده سازى كنيد؟ و اگر شهردار استانبول و مقامات قبرس و سوئد خواستند از شهردارى برلين پيروى كنند و در محل ردپاى ماموران امنيتى شما يادبودى نصب كنند چه خواهيد كرد؟ با خانه فروهرها در تهران چه كار خواهيد كرد؟ به شهردار تهران و حاميانش بايد گفت نصب لوح يادبود براى قربانيان سلاح هاى شيميايى صدام در شهرى كه در شمالش بناى جنايتى زنده دارد بنام اوين و در جنوب شرقى اش بناى خاموش جنايتى دارد به نام خاوران، بار تبليغاتى چندانى ندارد آنهم تازه عليه آلمان و نه عليه صدام.به شهردار تهران و دستور دهندگان به او بايد گفت عليرغم اينكه فشارهاى سياسى شما باعث شد در متن اوليه لوح يادبود تغييرى صورت گيرد، همه مى دانند كه شما هنگام برنامه ريزى ترور ميكونوس حاكمان وقت بوديد، هنگامى كه فرمان ترور را صادر كرديد حاكمان وقت بوديد و الان كه تهديد به نصب لوح يادبود در تهران مى كنيد نيز حاكمان وقت هستيد.


بازگشت به صفحه نخست



نقش "ادب"يات در مصاحبه مطبوعاتى رئيس جمهور!
حميد فرخنده

hamid_farkhondeh@hotmail.com

چهارشنبه ٢٣ مهر ١٣٨١ – ١۵ اکتبر ٢٠٠٣
بعد از مدتها انتظار بالاخره آقاى خاتمى سكوت خود را در مورد اهداى جايزه نوبل به شيرين عبادى شكست. ايشان در حاليكه با ادبانه و بى سروصدا از مجلس خارج مى شد از طرف خبرنگاران مورد سوال هاى بى ادبانه قرار گرفت:
خبرنگار بى ادب: ممكن است آقاى رئيس جمهور بفرمايند چرا عليرغم دادن شعار "ايران براى همه ايرانيان" و دفاع از گفتگوى تمدن ها و همچنين گرفتن اين همه راى از زنان كشور، به اولين برنده جايزه نوبل صلح از ايران تبريك نگفتند؟
رئيس جمهور: جايزه صلح مهم نيست، مهم جايزه ادبى نوبل است كه آن هم خوشبختانه به اين زودى ها به يك ايرانى نمى دهند.

خبرنگار با ادب: چه جور ادبياتى را شما شايسته جايزه نوبل مى دانيد؟
رئيس جمهور: "موعظه براى تمدن ها"، " فوائد سكوت" و يا مثلا "راهنماى برنده شدن در انتخابات" يا "اگر مردم مى توانستند راى خود را پس بگيرند"

خبرنگاربى ادب: خانم عبادى بايد چه كار مى كردند تا مورد كم لطفى شما قرار نمى گرفتند؟
رئيس جمهور: تنها راه حل معقول خانم عبادى دو راه بود، يا بايد فورا در كمال ادب جايزه را پس مى داد و به كميته صلح نوبل تلفن مى زد و مى گفت: مرگ بر سه مفسدين كارتر و سادات و بگين! يا اينكه:
1.بجاى ظاهر شدن جلو دوربين ها بدون حجاب اسلامى، روسريش را به كورى چشم سياسى كميته صلح نوبل به مقنعه تبديل مى كرد.
2. دريافت اين جايزه را به عنوان اولين زن مسلمان اول به رهبر انقلاب تبريك مى گفت و بعدا، البته در صورت اجازه رهبر معظم، به من هم تبريك مى گفت.
3. نام جايز ه اش را از "صلح نوبل" به "صلح نوبل اسلامى" تغيير مى داد.
4. از همين الان اخطار مى داد كه اگر نوشابه هاى الكلى در مراسم اهداى جايزه در اسلو سرو شود در آن مراسم شركت نخواهد كرد.

بعد از پايان مصاحبه شنيده شد كه خبرنگاران از اينكه از سكوت خاتمى در مورد اهداى جايزه صلح نوبل به شيرين عبادى گله كرده بودند، از خود دلخور بودند.


بازگشت به صفحه نخست

شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۶


در همسایگی دروغ بزرگ
(نقدی بر کتاب "از آن سال ها و سال های دیگر" نوشته حمزه فراهتی)

حميد فرخنده
hamid_farkhondeh@hotmail.com


حمزه فراهتی، متهم مصلحتی ماجرای مرگ صمد بهرنگی، که سال ها از او با نام شبهه برانگیز "افسری که در هنگام مرگ صمد با وی بود" یاد می شد، در کتاب "از آن سال ها و ... سال های دیگر" از ماجرای غرق شدن صمد در ارس و از سختی بار اتهام قتل دوست بر دوش هایش در "سال های سکوت" می گوید. فراهتی از خویش، از "او" می گوید که یهوداوار، علیرغم بی گناهیش می بایست چنانکه "دروغ مصلحتی" متولیان کرسی روشنفکری زمانه حکم می کرد، "کمی بیشتر صبور باشد" و بداند که مسئله نه خود او که لباس زرد اوست" (2). رفقا و دوستان نزدیک فراهتی از همان آغاز واقعیت غم انگیز مرگ صمد بهرنگی که غرق شدن وی در رود ارس در نیمروز نهم شهریور ماه سال 1347 به علت عدم آشنایی با فن شنا بود، را می دانستند. او برای اولین بار در سال 1370 در پاسخ به مقاله ای از فرج سرکوهی در مورد صمد بهرنگی و فعالیت های ادبی اش (3)، به قلم خود از "قصه راز کشنده ارس" که در حقیقت دروغ بزرگ ارس بود، سخن گفت.(4) حمزه فراهتی اما اینبار نه برای پاسخ به نوشته ای مشخص درباره ای این ماجرا، که برای پاسخگویی به چهار دهه اتهام، نگاه های مشکوک کسانی که افسانه قتل صمد توسط ساواک را باور کرده بودند و برای روشن سازی تمامی تاریکی ها و ابهام های حادثه ی ارس قلم بدست گرفته است. فراتر از این، کتاب ادای دین نویسنده به خود است، خودی که سال ها سکوت را برگزید تا در بدنام تر کردن ساواک شریک باشد. حتی آنگاه که سازمان سرکوب و فرمانروایانش برافتادند، در گرد و غبار قهرمانی و قهرمان سازی، برای پاسداشت چهره "شهید سازمان" او مصلحت را در ادامه ی سکوت دید.
نفرت از رژیم شاه، افزایش قدرت سرکوب ساواک و رشد جنبش انقلابی همراه با قدرت افسانه پردازی روشنفکرانی که برای به حرکت درآوردن شور و انرژی انقلابی خفته در جوانان دهه چهل به دنبال "شهید" می گشتند، زمینه ای شد تا به بهانه ی لباس نظامی حمزه فراهتی، داستان قتل صمد بهرنگی توسط ساواک ساخته و پرداخته شود. ویژگی های صمد بهرنگی به عنوان نویسنده ی کتاب های کودکان، انسانی دردمند و دلسوز و سرانجام معلمی شریف و نمونه در روستاهای آذربایجان از او یک "شهید کامل" می ساخت. جلال آل احمد که نشان داد به غیر از نویسندگی استعداد دروغ پردازی با مایه گذاشتن از آبرو و حیثیت دیگران نیز دارد، در نامه ای به منصور اوجی شاعر[شاعر معروف] در این باره می نویسد: "... و اما در باب صمد درین تردیدی نیست که غرق شده. اما چون همه دلمان می خواهد قصه بسازیم و ساختیم- خوب ساختیم دیگر و آن مقاله را هم من به همین قصد نوشتم که مثلا تکنیک آن افسانه سازی را رو شن کنم برای خودم. [ اشاره به مقاله "صمد و افسانه عوام" است]. حیف که سر و دستش شکسته ماند و شاید هدایت کننده نبود به آنچه مرحوم نویسنده اش می خواست بگوید....".(5)

اما مگر نه این بود که درست چند متر بالاتر از محل غرق صمد، از آنسوی رودخانه، دروغ بزرگ دیگری آغاز می شد؟ دروغی فراگیرتر که افسانه سازان مرگ صمد را نیز فریب داده بود. در آن روزگار هزاران جوان شیفته ی کمونیسم از جمله با خواندن کتاب های صمد بهرنگی، در خواب و بیداری خویش رویای رسیدن به جامعه آرمانی خود را می دیدند و ماهی سیاه کوچولو راه مبارزه برای رسیدن به دریا و مخاطرات راه را به آنان نشان می داد.

در سال های دهه پنجاه که چپ انقلابی دوران رشد خود را طی می کرد و طوفان انقلاب پنهان از چشم همه درحال نضج گرفتن بود، روابط فرهنگی ایران و شوروی دوستانه تر از قبل شده بود و بخش فرهنگی سفارت شوروی در تهران فعال بود. بسیاری از کتاب های چاپ مسکو در کتاب فروشی های جلو دانشگاه تهران با قیمت ارزان به فروش می رسید. چند متر آنطرف تر می شد با هزینه ای کم در مرکز فرهنگی ایران و شوروی زبان روسی آموخت و خیابانی آنطرف تر عصرها در حیاط سفارت دولت شوراها در انتظار شروع فیلم "چگونه فولاد آبدیده شد" یا فیلمی درباره رشادت های سربازان ارتش سرخ در جنگ جهانی دوم، لوبیای گرم را با زیتون خورد و تشنگی را با آبجویی خنک رفع کرد. همزمان می شد مجله مجانی "اخبار" را برداشت، ورق زد و عکس های مردم خوشبخت شوروی، کارگران نمونه کالخوزها و کارخانه های شوروی در حال سازندگی یا برداشت محصول را دید که روی خندانشان خبر از بهشت بزرگی در شمال کشور ما می داد که آنها در آن می زیستند. صفحات مجله "اخبار" پر بود از آمار تولیدات رو به افزایش صنعتی، خانه های ساخته شده، جاده های آسفالت شده، محصولات برداشت شده، طرح های عمرانی در دست اجرا، عکس های دختران تاجیک و ترکمن لبخند برلب در حال رقص با لباس های رنگارنگ محلی و گزارش هایی از خوشبختی غبطه برانگیز مردم کشور شوروی. انسان های خودخواه دیروزی با تربیت در دامان سوسیالیسم به انسان هایی طراز نوین تبدیل شده بودند که با جان و دل در سازندگی کشور شرکت داشتند و از سوی دیگر همه بطور برابر از مزایای سوسیالیسم برخوردار می شدند. پس از تماشای فیلم اگر هنوز کسی شیفته شنیدن بیشتر در مورد موفقیت های سوسیالیسم واقعا موجود بود، می توانست بعد از بازگشت به خانه در برنامه ی شبانه رادیو مسکو از دستاوردهای مردم اتحاد جماهیر شوروی و دیگر کشورهای بلوک شرق باخبر شود.

براستی چگونه سال ها هزاران شیفته ی سوسیالیسم در ایران و دیگر نقاط جهان توانستند خوشباورانه با این دروغ بزرگ زندگی کنند؟ بی شک "دیوار آهنین" بی خبری نه اجازه ورود آزاد خبرنگاران و گزارشگران دنیای آزاد به آنسوی این دیوار را می داد، نه به شهروندان شوروی و یا اتباع دیگر کشورهای اردوگاه سوسیالیسم اجازه مسافرت به خارج از کشور و در نتیجه باخبر شدن مردم دنیا از وضع زندگی آنها را. اما همزمان تبلیغات گسترده شوروی و دیگر دولت های بلوک سوسیالیستی در مورد بهشت ساخته شده در درون مرزهایشان ادامه داشت. اندک افرادی که موفق به فرار به غرب می شدند یا ناراضیان سرشناس بودند که سربه نیست کردنشان در گولاگ های سیبری ممکن نشده نبود یا جاسوسانی بودند بریده از کا.گ.ب. اگر آنها در مطبوعات و رادیو وتلویزیون ها شروع به گفتن واقعیت ها در مورد جامعه شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی می کردند، بلندگوهای تبلیغاتی شوروی، دیگر کشورهای اردوگاه کمونیسم و احزاب برادر در سرتاسر دنیا مانند ارکستری هماهنگ به صدا درمی آمدند تا "عوامل امپریالیسم"، "فریب خوردگان کاپیتالیسم"، "عوامل مشکوک" و " عناصر ضد شوروی" را افشا کنند. تنها کسانی که از واقعیات زندگی در داخل مرزهای سوسیالیسم تا اندازه زیادی باخبر بودند بخشی از کادرها و رهبران احزاب کمونیست بودند که سال هایی از زندگی خویش را در این کشورها گذرانده بودند. آنها اما بخاطر حفظ امتیازات و موقعیت های حزبی خویش و در بهترین تعبیر، مصالح حزب، سکوت اختیار کردند.

اما ارکستر دروغ چه در افسانه ی ساختگی پیرامون حادثه ی تراژیک غرق صمد بهرنگی در ارس و چه در دروغ بزرگتر شمال ارس، چندان موفق نمی بود اگر شنوندگان مشتاق و فراوان خود را نداشت. در سال های دهه ی شصت و هفتاد میلادی شیفتگان اردوگاه سوسیالیسم در سرتاسر دنیا کم نبودند. آنها در بی خبری و خوشباوری خویش تصور
نمی کردند "انسان طراز نوین" دیری است از طلا گشتن پشیمان گشته آرزوی مس شدن را دارد. انسان طراز نوینی که حتی آزادی مسافرتی کوتاه در داخل مرزهای کشور خویش بدون مهر و تاییدیه ی مقامات امنیتی را نداشت و دیر زمانی بود آرزوی عبور از دیوار آهنین، حسرت فروشگاههای پر و خرید مواد غذایی بدون ساعت ها در صف ایستادن را داشت.
چرا عمر فریب طولانی بود؟ شاید دروغ بزرگ تر از آن بود که نتواند باور شود. پیام برابری، دوستی خلق ها و حمایت از جنبش های آزادی بخش ملی، زیبا تر و بی عدالتی، استعمار و استثمار در آنسوی مرزهای اردوگاه سوسیالیسم عریان تر و گذشته ی مدافعان و مبلغان سوسیالیسم فداکارانه تر و خونبارتر از آن بود که اجازه ی شکی در اصالت پیام و پیام آور را بدهد.
عبور شبانه از مرز شوروی اما برای بسیاری از شیفتگان سوسیالیسم از جمله حمزه فراهتی کافی بود تا در همان ساعات اولیه در برخورد با مرزبانان سوسیالیسم و حضور در پاسگاهای مرزی و اردوگاههای پناهندگان، با فروریزی دیوار تذویر و تبلیغ ایدئولوژیک، واقعیت های سخت و دردناک زندگی در شوروی را دریابند. آنها هرچه بیشتر در اعماق خاک شوروی پیش رفتند، بیشتر عمق فریب را دریافتند. هرچه بیشتر با مردم تماس گرفتند بیشتر از بیگانگی آنها با نظام سیاسی کشور خویش باخبر شدند.
میهمانان سوسیالیسم حتی اجازه نوشتن آزادانه نامه و تماس تلفنی با خانواده و دوستان خود در ایران را نداشتند.
با وجود اینکه آنها بخش بزرگی از زندگی خویش را صرف دفاع از آرمانهای سوسیالیستی و اتحاد شوروی کرده بودند، حال که از زندان و اعدام فرار کرده و اجبارا به بهشت آرمانی خویش پای نهاده بودند، دولت شوروی از یکسو بخاطر روابطش با دولت جمهوری اسلامی حاضر به اعلام رسمی پذیرش آنها در خاک خود نبود و از سوی دیگر در هراس بود که این تازه واردان واقعیت های زندگی شوروی را در نامه ها و مکاتبات خویش برای خانواده ها و دیگر مخاطبان خود بازگو کنند. هراسی که بی جهت نبود.
در بخش های پایانی کتاب نویسنده به دروغ شمال ارس که روزگاری منشا امید و آرزوهای وی بوده است می پردازد. از تناقضات حیرت آور میان تصویری که او و صدها نفر مانند او سال ها از جامعه شوروی در ذهن داشتند و واقعیات دردناک و تلخ این کشور، می گوید.
فراهتی در توصیف فساد اقتصادی و اداری نظام شوروی از جمله می نویسد:
" بزرگترین بخش از فعالیت های اقتصادی و تولیدی فقط روی کاغذ انجام می گرفت و واقعیت عملی نداشت،... بیمارستان هایی بودند که وجود خارجی نداشتند اما در آن ها سال های سال، دکتر ها و پرستارهایی که هرگز وجود نداشتند کار می کردند و حقوق می گرفتند، بیمارانی که که هرگز موجود نبودند درمان می شدند، داروهایی که هرگز خریده نشده بودند به خورد بیماران داده می شدند، مرده هایی که هرگز زندگی نکرده بودند دفن می شدند و تنها چیز واقعی این داستان ها پول های کلانی بود که به جیب گشاد مدیران و حزبی ها سرازیر می شد. به این ترتیب اقتصاد کشور در گزارشات و پرونده های اداری شکوفا و رو به رشد و در زندگی واقعی بیمار، بی جان و افسرده بود." (6)

نویسنده کتاب در مقدمه کوتاه خود می نویسد با توجه به تجربه سال ها که به وی آموخته است " در بسیاری از موارد، سخن گفتن همان وقت تلف کردن است" نمی داند چرا تصمیم به نوشتن خاطرات خود گرفته است. اما چند سطر بعد پاسخ می دهد: " فقط این را می دانم که هر کسی مخاطبینی دارد و میل به سخن گفتن با آنها، میلی طبیعی ست و من می خواستم، همیشه می خواستم، با کسانی که می توانند بفهمند و درک کنند و کسانی که در سال های سکوت و سال های دیگر با نگاه، با ملاطفت لحن، با ایما و اشاره و به هزار زبان دیگر در کنارم بوده اند و سعی کرده اند از سنگینی بارم بکاهند، حرف بزنم. کسانی که بی چشم داشتی، در روزهای دربه دری، در سال های بهتان، در سال های فرار، در سال های زندان و در سال های سرگشتگی، با امکاناتشان، با محبت های بی دریغ، با لبخندهای گرم و عاطفه های فراموش ناشدنی شان، تکیه گاه و یاورم بوده اند."(7) در متن کتاب البته خواننده به دلایل نگارش کتاب توسط نویسنده، بیشتر پی می برد.
حمزه فراهتی هرچند در آغاز ماجرا از اتهام سختی که به وی نسبت داده شده بهت زده و آزرده خاطر است، درباره اولین واکنش خویش نسبت به اوجگیری شایعه قتل صمد بهرنگی بدست او در پی انتشار ویژه نامه ی نشریه آرش و چاپ مقاله معروف جلال آل احمد در آن، می نویسد: " اما مگر می شود صمد "شهید" شده باشد بدون آنکه کسی او را به "شهادت" رسانده باشد؟ برای کسانی که سازنده ی ماجرا بوده اند، آری! اما آیا برای هزاران هزار سرباز پیاده ی جنبش که با اعتماد به شنیده ها و حدسیاتشان قضاوت می کنند و با اطمینان به ردیف اول صف، با بهترین نیت ها، ناخواسته در نقش مفتری ظاهر می شوند نیز، چنین هست؟ قطعا نه! پس او ناچار است که نگاه های معنی دار را تحمل کند، زیرا شایعه وافترا با نیرویی درونی گسترش پیدا می کند، اما پاسخ و غلبه بر آن به نیرویی مافوق بشری نیاز دارد،...زیراکه در شایعه و افترا نیروی هیجان نهفته است و تکذیب خاصیت ضد هیجان را دارد.... "منافع جنبش" با "باور به معجزه" پیوند خورده است و هیچ کس، حتی او، حق ندارد جنبش را از شوق و شوری که پیدا کرده است، بازبدارد....پس، ناگزیر است که سکوت و تحمل کند."(8)
خواننده در سرتاسر کتاب با شگفتی درمی یابد که اگر نویسنده قربانی روایتی جعلی یا "دروغی مصلحتی" شده است، اما خود "قربانی" نیز از آغاز همواره مصلحت طلبانه سکوت اختیار کرده است. او همواره خود را متعهد به "صف اولی ها"، جنبش انقلابی و سازمان سیاسی خود می بیند و سودی در روشنگری و مخالفت با "نظر رسمی سازمان در مورد مرگ صمد" نمی یابد. فراهتی در نامه خود به فرج سرکوهی از جمله می نویسد: " من حتی در مسافرتی که با مرحوم سعید سلطانپور به خارج داشتم در مورد اینکه صمد شهید سازمان است مخالفت جدی نکردم (به اصطلاح از موضع سازمان خارج نشدم ) البته موافق هم نبودم".(9)
او بار رنج را به تنهایی بر دوش کشید اما حاضر نشد، حتی هنگامی که شرایط و فرصت مناسبی برایش فراهم بود، پرده ی دروغ را از هم بدرد. اقدامی که می توانست در تضعیف فرهنگ قهرمان گرایی، شهید پروری و سیاه و سفید دیدن عرصه سیاست، در ایران بعد از انقلاب موثر واقع شود. رضا علامه زاده در این باره می گوید: " اوایل سال 1358، یعنی تنها چند ماه پس از انقلاب، از سوی "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" دست به کار ساختن فیلمی در مورد صمد بهرنگی شدم با عنوان "ماهی سیاه کوچولوی دانا"... در این فیلم همه کسانی که به هر طریقی با "صمد" در رابطه بودند حضور دارند. همانروزها تمام سعی ام کردم تا با حمزه فراهتی هم مصاحبه داشته باشم....می دانستم فیلمم بدون حمزه کامل نخواهد بود ولی تا وقتی فیلمبرداری به پایان نرسید موفق به دیدارش نشدم. پیدا بود نمی خواهد در مقابل دوربین بنشیند و در این باره حرف بزند."(10)

حمزه فراهتی، از درد جانکاه بر دوش داشتن تهمت قتل دوستی صمیمی که نویسنده ای متعهد نیز هست، سخن می گوید و با نگاه به روزگار سپری شده از سختی راهی که بازی سرنوشت در برابرش قرار داده بود، شکایت می کند. در لابلای کتاب 525 صفحه ای، خواننده ی "از آن سال ها و سال های دیگر" اما اگر خود را آماده کرده باشد تا بر زمینه ی تحول فکری پیدا شده در بسیاری از مبارزان نسل گذشته، شاهد تاسف نویسنده از سال ها سکوت خویش و پنهان سازی حقیقت در تاریکخانه مصلحت سیاستی یا بخاطر "موضع رسمی سازمان" باشد و سرانجام پشیمان ازاینکه چرا بدون توجه به نصیحت "کرم شب تاب"، اهمیت روشنایی هرچند ضعیف ایستادگی در برابر دروغ پردازی را دست کم گرفت، تا حدودی سرخورده خواهد شد. او در پایان کتاب می نویسد: " اگر دوباره به دنیا می آمدم چگونه می زیستم؟ به قطعیت می داند [نویسنده] که چنین نخواهد زیست اما به تلخی درمی یابد که نوع دیگری از زیستن را نیز نمی شناسد."
(11)

با وجود اینکه راوی "سوم شخص" را برای بیان خاطرات خود برگزیده است که در مواردی باعث تداخل با افراد دیگری که از آنها سخن می گوید می شود، اما "از آن سال ها و سال های دیگر" روایتی تاریخی از تلخی های چهار دهه ی گذشته در جنبش چپ ایران است با نثری شیرین.


زیرنویس ها

1. از آن سال ها... و سال های دیگر، حمزه فراهتی، انتشارات فروغ، چاپ اول، آلمان پائیز 1385[2006]
2. پیام جلال آل احمد به حمزه فراهتی بعد از رواج شایعه قتل صمد بهرنگی بدست "افسر" همراه وی، "از آن سال ها و سال های دیگر" ص 183
3. شب دردمند آرزومندی، فرج سرکوهی، "روزهای باران در تبریز"، مقاله ی فرج سرکوهی در مورد صمد بهرنگی، مجله آدینه شماره 62، 1370، نشر باران، چاپ اول، سوئد، 1999
4. " قصه راز کشنده ارس"، حمزه فراهتی، شب دردمند آرزومندی، فرج سرکوهی، "قصه ی راز کشنده ارس" مقاله حمزه فراهتی در پاسخ به مطلب فرج سرکوهی در مجله آدینه شماره ی 62، ص 441
5. از آن سال ها و سال های دیگر، حمزه فراهتی، ص 189
6 . همان، ص 476-475
7. همان، ص 6
8. همان، ص 177
9. شب دردمند آرزومندی، فرج سرکوهی، "قصه ی راز کشنده ارس" مقاله ی حمزه فراهتی در پاسخ به مطلب فرج سرکوهی در مجله آدینه شماره ی 62، ص 444
10. "دیری است دروغ واقعیت را بلعیده است، از حمزه فراهتی تا صمد در غرقآب ارس". از دور بر آتش، سایت رضا علامه زاده، پائیز 1385
11. "از آن سال ها و سال های دیگر"، ص 524