جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۹

سکولاریسم کهنه

حميد فرخنده

hamid_farkhondeh@hotmail.com

آقای اسماعیل نوری علا که خود را پرچمدار و مدافع نوعی از سکولاریسم می داند که "نو" می خواندش، در مقاله اخیر خویش با عباراتی توهین آمیز به بررسی نقش مهندس موسوی در جنبش سبز ایران پرداخته است.

البته هر فرد می تواند در هر گوشه از این دهکده بزرگ جهانی، بویژه با برخورداری از موهبت زندگی در دنیایی آزاد در باب تحولات سیاسی وطن استبدادزده خویش بنویسد یا درباره سیاستمداران کشورش به داوری بنشیند. می شود بر بال های آرزو در گردشی هفتگی هزاران کیلومتر پرواز کرد، در خیابان ها و میادین زخم خورده و دردکشیده وطن فرود آمد، خواستار حضور گسترده تر و رادیکال تر مردم در میدان مبارزه شد یا آنکه سیاستمداری را در قلب ماجرا شایسته رهبری جنبش اعتراضی ندانست و حتی او را به ظن خویش از رهبری سیاسی عزل کرد. سپس در پایان گردش سیاسی هفتگی، راضی از پاسخ دهی به سؤالات مهم مبارزه جاری در موطن خویش و روشنگری های لازم، به جایگاه امن خود در وطن دوم بازگشت.

اصلاح پذیر بودن یا نبودن نظام سیاسی حاکم بر ایران و انتخاب روش اصلاحی یا انقلابی برای گذار به دمکراسی، همواره درمیان نیروهای سیاسی موافقان و مخالفان خود داشته است. مقاله آقای نوری علا نیز آنجا که به اصلاح پذیر نبودن نظام اسلامی می پردازد، طبیعتا در زمره تحلیل های فوق محسوب می شود. اما از زاویه ای دیگر دو نکته مهم در مقاله اخیر آقای نوری علا محل نقد است. یکی در محتوا و دیگری در شکل.

محتوای قابل نقد این مقاله، ایرادات نویسنده به رهبری جنبش سبز بویژه نقش آقای موسوی است که گویا بجای آنکه در تنور جنبش و شور و خروش مردم بدمد، عوض آنکه آن همه معترض به میدان آمده را در جهت براندازی نظام رهبری کند، ضعیف عمل کرده است. بجای دعوت مردم به گسترش مبارزات و مطالبات و نشانه رفتن ساختار نظام جمهوری اسلامی، علیرغم هزینه های داده شده و خون های ریخته شده نداها و سهراب ها، مردم را به خانه ها فرستاده است.

استدلال فوق که بجز آقای نوری علا طرفداران دیگری نیز دارد که عمدتا در خارج از ایران زندگی می کنند، هم از نظر اخلاقی و هم از نظر منطقی دارای اشکال است. طی یکسال گذشته جنبش سبز در داخل کشور و با توجه به شرایط سخت مبارزه و امکانات و ابتکارات خود در تعامل متقابل با رهبری جنبش، راه سبز خود را دنبال کرده است. پشتیبانی و حمایت ایرانیان خارج کشور از جنبش داخل تحسین برانگیز بوده و هست. اما صحنه اصلی مبارزه در داخل کشور است، هزینه اصلی را هم مردم کشور بویژه فعالین سیاسی جنبش سبز، دانشجویان و روزنامه نگاران پرداخته اند، ضربات باتوم را جوانان داخل کشور خورده اند و خون آنهاست که کف خیابان ها و بازداشت گاهها را رنگین کرده است. این چگونه رسمی است و چه نوع حقی است که عده ای هزاران کیلومتر دورتر از صحنه اصلی مبارزه و مشکلات آن، درحالیکه که بزرگترین هزینه ای که می پردازند اختصاص چند ساعت وقت برای شرکت در تظاهرات بوده است، از مردم و رهبران جنبش در داخل کشور ایراد می گیرند چرا راههای رادیکال تر و پرهزینه تر مبارزه را در پیش نمی گیرند؟ چگونه می شود از خون ریخته شده ندا و سهراب گفت اما نداها و سهراب های دیگری که رهبری جنبش بوِیژه آقای مهندس موسوی مسئولیت بزرگ حفظ جان و امید آنها را دارد، ندید؟

اما نکته مهم و تاسف برانگیزتر ادبیات آقای اسماعیل نوری علا در این مقاله است. از صدر تا ذیل این نوشته عبارات تند و توهین آمیز درباره مهندس موسوی دیده می شود. مقاله آقای نوری علا توهین به جنبش سبز ایران و همه آنانی است که رهبری آقای موسوی را ارج می گذارند و به نقش مهم بزرگ بانوی سبز ایران خانم زهرا رهنورد نیز در جنبش اعتراضی واقف اند.

زبان یک متن البته بدون ارتباط با محتوای فکری نویسنده نیست. چندین سال است که آقای اسماعیل نوری علا سخنگو و مدافع نوعی سکولاریسم پرخاشگر بوده است. سکولاریسمی که منش و روش اش با زبان و ادبیات دمکراسی، رواداری و پذیرش پلورالیسم سیاسی همخوانی چندانی ندارد. گفتمان سکولارهای مذهب ستیز و جزم اندیش، البته نوعی از سکولاریسم است. سکولاریسم دمکراسی خواه اما هرچند خواهان جدایی دین و دولت است، نه مذهب ستیز است و نه اصولا نیازی به گشودن جبهه جدیدی در این حوزه دارد. بسیار بوده اند نیروهای سیاسی مذهبی که به سکولاریسم سیاسی و برپایی نهاد دمکراسی یا رشد اندیشه مردمسالاری در کشور خویش کمک کرده اند. از سوی دیگر کم نبوده اند سکولارهای مذهب ستیزی که پایه های استبداد و توتالیتاریسم را در کشورهای خود تحکیم کرده اند. رجب طیب اردوغان و حزب او در ترکیه امروز، مهدی بازرگان و نواندیشان دینی در ایران در زمره گروه اول اند. در آنسو صدام حسین، استالین، رضا شاه و مصطفی کمال آتاتورک در ترکیه دیروز همه پرچمدار نوعی سکولاریزم مذهب ستیز و اصلاحات قلدرمنشانه بوده اند. ضدمذهب ترین نیروها نشان داده اند که دمکرات های خوبی نیستند، برعکس بسیاری شخصیت ها و نیروهای مذهبی نشان داده اند تا چه حد می توانند دمکراسی خواه و آزاده باشند.

اظهارات توهین آمیز آقای نوری علای سکولار علیه رهبر جنبش سبز ایران درحالی انتشار می یابد که مهندس موسوی دیندار درتازه ترین اظهارات خود می گوید:

"ما بدون نگاه به ايدئولوژی افراد و بدون توجه به طرز فکر آدم‌ها و حتی وابستگیِ جمعيتی و حزبیِ آن‌ها، بايد از حق‌شان دفاع کنيم و روبه‌روی ظلم و ستم ايستاده‌گی نماييم و لزوما هم نبايد هم‌‌فکر و هم‌عقيده او باشيم. و اگر اين مسئله در جامعۀ ما نهادينه شود، ما گامی بسيار بزرگ به جلو برداشته‌ايم."

مقایسه جملات و عبارات آقای نوری علا با گفته های مهندس موسوی باردیگر تاییدی است بر این نکته که دینداری مغایرتی با دمکراسی خواهی و آزادگی ندارد. همانطور که می توان سکولار بود اما قرابت چندانی با زبان و منش دمکراسی نداشت.

آنچه آقای نوری علا از آن دفاع می کند شاید نوعی سکولاریسم باشد اما قطعا نو نیست. بلکه زبان و شیوه کهنه ای است که سال ها از سوی اشخاص و جریان هایی بکار گرفته شده است. ادبیات و راه و رسمی که به تفاهم، همکاری و همیاری اندیشه های مختلف برای ساختن دمکراسی کمک نکرده و برعکس به آتش اختلافات دامن زده و راه تفاهم در جامعه چندفرهنگی ما را سخت تر کرده است.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۹


چهارشنبه 8 ارديبهشت 1389

کارگران ايران: سرخ يا سبز؟ حميد فرخنده

حميد فرخنده
کارگران و ساير اقشار کم‌درآمد جامعه ايران کم‌کم درمی‌يابند، نه برای شکافتن سقف فلک که برای مرمت شکاف سقف خانه خود، نه برای درانداختن طرحی نو که برای کاهش آلام زندگی روزانه، نه برای آزادی بشريت که برای حق تشکيل سنديکا، نه برای ساختن بهشتی موهوم در ناکجاآباد که برای کمک به عادلانه‌تر‌شدن زندگی خود و اهالی علی‌آباد و حسين‌آباد لازم است به ميدان آيند

hamid_farkhondeh@hotmail.com

اگر سرخ رنگ ماندگار طبقه کارگر است، راه ماندگار شدن دست آوردهای مبارزات عدالت جويانه کارگران و تهی دستان اما قطعا سرخ نيست. در ايران مسافران پرشمار راه سبز اميد در توقف گاههای بين راه، پيوستن کارگران و ساير اقشار کم درآمد به کاروان خويش را انتظار می کشند. کاروان سبزی که روش و منش اش تثبيت رهبری طبقه ای بر طبقه ديگر نيست و در به مقصد رسيدنش همه سهيم اند. نگاه مطالبه محور دارد و گرفتار ديدگاه لنينی تسخير قدرت دولتی نيست.

سفره تهی يا بهره اندک کارگران عليرغم آنکه آنها با کد يمين و عرق جبين نقش اساسی در توليد ثروتهای اجتماعی و گردش چرخ های جوامع انسانی دارند، طی دو قرن گذشته بسياری از متفکران و روشنفکران را بدان واداشت تا منشاء تدوين آرا و افکاری شوند که قرار بود "حق را به حقدار" برساند. مانيفست ها نوشته شد، سرود پيکار آخرين تدوين گشت و رهايی انسان از اسارت جامعه طبقاتی بشارت داده شد. زيبايی رهايی طبقه کارگر از مصائب دنيای سرمايه داری و تصور افسونگر جهانی برابر، دهه ها بر قلب و روح بخش بزرگی از عدالت جويان، آزادی خواهان و دردمندان سراسر جهان حاکم بود. احزاب انقلابی مدافع طبقه کارگر بوجود آمدند و سياستمدارانی که وعده تحقق تئوری های نظريه پردازان کمونيسم و برافتادن نظام طبقاتی دادند. استراتژی ها نوشته شدند، تاکتيک ها تدوين گشتند و راه سرخ انقلاب در بخشی از کشورهای جهان پيموده شد. بنام طبقه کارگر وعده سوسياليسم و بهشت کمونيسم داده شد، اما به کام روشنفکران و مسئولان بلندپايه حزبی و دولتی، که اغلب نيز برخاسته از طبقه متوسط بودند، بتدريج جهنم ساخته شد. کارگران تنها تملک خويش، زنجير هايشان را از دست دادند اما صاحب زنجير چند رشته ای سوسياليسم شدند که نه تنها بنوعی ديگر بر پايشان بود که اينبار بر سرشان نيز می کوبيد. دولت های سرخ بنام انقلاب و طبقه کارگر سکه زدند، سکه هائی که در بازار قدرت و ايدئولوژی خرج شد و جام زحمتکشان مانند هميشه خالی ماند.

تحت نام حکومت طبقه کارگر تنها خون ها ريخته نشد يا گولاگ ها برپا نگشت. انسان هايی ايدئولوژی زده که بنام سعادت بشر و ساختمان جامعه ای برابر شروع کرده بودند، سر از تلاش برای تغيير طبيعت انسان درآوردند و تا آستانه طرازنوين کردنش پيش رفتند. انسان اما نهايتا خود را از سلطه مدعيان رهايی و سعادت اش، آزاد کرد.

قصه پرغصه کارگران و زحمتکشان ايرانی نيز کم و بيش تکرار حکايت دردناک برادارن جهانی خويش بوده است. از دوران مشروطه تاکنون، سازمان ها و احزاب متعددی برای دفاع از منافع طبقه کارگر و کشاورزان به ميدان آمدند، نيت خير و همت والای بهترين فرزندان اين آب و خاک موتور محرک فعاليت اين نيروهای سياسی بود. ره دشوار بود و قربانيان بيشمار، نتيجه اما اندک.

در سال ۵۷ بتدريج که رنگ اسلامی انقلاب غليظ تر شد، نام ها و نشانه ها نيز عوض شدند. واژه های مستضعفان، مستکبران و طاغوتيان اگر بجای تهيدستان، ثروتمندان و ستمکاران نشستند، کوخ نشينان اما نه تنها کاخ نشين نشدند که سقف خانه گلی شان نيز ترک برداشت. کارگران، بويژه کارگران صنعت نفت در آخرين ماههای انقلاب به کمک ديگر اقشار مردم آمدند و با اعتصابات طولانی و بستن شيرهای صادرات نفت نقش بسيار مهمی در شکستن کمر نظام سلطنتی داشتند.

در سال های دهه ۵۰ شمسی، گفتمان چپ و انقلابی، گفتمان مسلط در ميان نيروهای سياسی و روشنفکران ايرانی بود. طبقه متوسط شرمگين از خاستگاه خرده بورژوازی خويش تلاش داشت هم در شکل هم در فکر به رنگ طبقه کارگر درآيد. می خواستند هرچه سريعتر خصلت های خرده بورژوازی خود را که پيرايه های ناشايسته طبقه مردد بشمار می آوردند از خود دور کنند و آن را با عادات و فرهنگ پرولتری جايگزين سازند تا بدين وسيله هرچه بيشتر سزاوار همراهی يا رهبری طبقه کارگر شوند. کسانی که خود بخاطر موقعيت برتر طبقاتی از فرصت ها و امکانات بيشتری برخوردار بودند، به دانشگاهها و ساير مراکز آموزش عالی راه يافته و فرصت انديشه ورزی داشتند، رهايی خود و طبقه خويش را تحت رهبری طبقه کارگر که بيشتر در تلاش معاش برای خود و خانواده اش بود، انجام شدنی می دانستند.

نسل جوان ايران بويژه در اين يک سالی که از عمر جنبش سبز می گذرد نشان داده از تجارب تلخ پدران خود و نسل های پيشين درس های لازم را گرفته است. از آرمانگرايی های بی سرانجام و چپ روی نسل های گذشته فاصله گرفته است. درعين حال مواظب است دچار افراط و تفريط نشود. به همان ميزان که خود را از زندان کلی گويی و ايدئولوژی رهانيده به تکثرگرايی، عدالت جويی، گسترش جامعه مدنی و دمکراسی خواهی روی آورده است.

کارگران ايران هرچند هنوز آنچنان که انتظار می رود به جنبش سبز نپيوسته اند، اما اينجا و آنجا در اعتصابات، اعتراضات و فعاليت های صنفی خود نشان داده اند که آنها نيز پيگيری تحولات ملموس در زندگی خويش را به کلی گويی های آرمانگرايانه ترجيح می دهند.

گرد و خاک پوپوليسم در حال فروکشی است. کارگران و ساير اقشار کم درآمد جامعه ايران کم کم درمی يابند نه برای شکافتن سقف فلک که برای مرمت شکاف سقف خانه خود، نه برای درانداختن طرحی نو که برای کاهش آلام زندگی روزانه، نه برای آزادی بشريت که برای حق تشکيل سنديکا، نه برای ساختن بهشتی موهوم در ناکجاآباد که برای کمک به عادلانه تر شدن زندگی خود و اهالی علی آباد و حسين آباد لازم است به ميدان آيند.

آنها نيز که شايد هنوز اميدوار وعده های پوپوليستی رئيس دولت کنونی هستند بتدريج درمی يابند بجای انتظار از دولت احمدی نژاد تا نفت بر سر سفره هايشان آورد يا سودای پاره شدن زنجيرهای شان، برای دريافت حقوق های پرداخت نشده خود و همکارانشان و برای بريده نشدن زبان منصور اسانلو وارد عرصه مبارزات سياسی شوند. در اين ميان نقش روشنگرانه فعالين جنبش سبز بسيار مهم است. نه جنبش سبز بدون حضور کارگران و ديگر اقشار محروم جامعه ايران يا قوميت ها در صفوف خود توان پيروزی دارد و نه گروههای نامبرده به تنهايی می توانند حاکميت را به پذيرش خواست های صنفی، فرهنگی و قومی خويش وادارند. دست يابی به اهداف ملی که جنبش سبز پرچم آن را برافراشته است به آگاهی و مشارکت ملی نياز دارد.

اگر بسياری از نيروهای چپ، هم در طيف سکولارها و هم در ميان مذهبی ها از گفتمان انقلابی فاصله گرفته اند و راه اصلاحات و مبارزات بی خشونت را دنبال می کنند در اين ميان در طيف چپ هستند هنوز نيروهايی راديکال که بنام طبقه کارگر از انقلاب می گويند و از آنجا که رهبری جنبش سبز با نيروهای طرفدار اصلاحات است يا چون جنبش کارگری هنوز نقش مهمی در جنبش سبز ندارد، با اين جنبش برخورد سردی دارند يا اينکه به ديده شک و ترديد به آن می نگرند.

اين نيروهای راديکال عمدتا در خارج از کشور ساکن هستند و مانند ديگر نيروهای سياسی که سياست سرکوب حکومت اجازه حضور در صحنه سياسی کشور به آنها نداده است، مشخص نيست وزن اجتماعی واقعی آنها در چه حد و ميزانی هست. آنها اغلب از دريچه تنگ ايدئولوژی چپ به دنيا می نگرند. شايد از اين رو که طبقه کارگر و جريانهای مارکسيستی را دارای رسالت تاريخی و انقلابی می دانند، مجهز به يقين کاذبی هستند که اغلب باعث شده ارزيابی های غيرواقعی از پايگاه اجتماعی خود و نيروها و امکاناتی که برای پيشبرد سياست های خويش در اختيار دارند، داشته باشند.

اما چنانکه مهندس موسوی بارها در بيانيه ها، مصاحبه های و از جمله در سخنان اخير خود در ديدار با جمعی از ايثارگران تاکيد کرده است، جنبش سبز بايد تماس بيشتر و نزديکتری با کارگران، روستائيان و اقشار محروم کشور داشته باشد. فعالين جنبش سبز بايد با روشنگری آنها را قانع سازند که راه سبز، راه آنان نيز هست. که سياست های اقتصادی صدقه ای دولت راه حل مشکلات آنها و خانواده هايشان نيست. می بايست برای اقشاری که بخاطر سانسور، عدم دسترسی به اينترنت، غوغای پوپوليسيم يا مسافرتهای استانی محمود احمدی نژاد و حاشيه های نمايشی آن نتوانسته اند صدا و پيام جنبش سبز را بشنوند، از اهداف خود و از درد مشترک بگويند.

رهبران جنبش سبز نيز می توانند همانطور که تاکنون گام هايی جهت شکستن مرزهای خودی و غيرخودی برداشته اند، به خواست های جنبش کارگری ايران و مطالبات قومی عنايت بيشتری داشته باشند. و در آستانه ۱۱ ارديبهشت روز جهانی کارگر شنيدن خبر حضور مهندس موسوی يا ديگر رهبران جنبش سبز در خانه منصور اسانلو رئيس زندانی سنديکای رانندگان شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه، می تواند خبری نويد بخش باشد.


Published from gooya news {http://news.gooya.com}
Copyright © 2009 news.gooya.com
All rights reserved for the original source

کارگران ایران: سرخ یا سبز؟

hamid_farkhondeh@hotmail.com

اگر سرخ رنگ ماندگار طبقه کارگر است، راه ماندگار شدن دست آوردهای مبارزات عدالت جویانه کارگران و تهی دستان اما قطعا سرخ نیست. در ایران مسافران پرشمار راه سبز امید در توقف گاههای بین راه، پیوستن کارگران و سایر اقشار کم درآمد به کاروان خویش را انتظار می کشند. کاروان سبزی که روش و منش اش تثبیت رهبری طبقه ای بر طبقه دیگر نیست و در به مقصد رسیدنش همه سهیم اند. نگاه مطالبه محور دارد و گرفتار دیدگاه لنینی تسخیر قدرت دولتی نیست.

سفره تهی یا بهره اندک کارگران علیرغم آنکه آنها با کد یمین و عرق جبین نقش اساسی در تولید ثروتهای اجتماعی و گردش چرخ های جوامع انسانی دارند، طی دو قرن گذشته بسیاری از متفکران و روشنفکران را بدان واداشت تا منشاء تدوین آرا و افکاری شوند که قرار بود "حق را به حقدار" برساند. مانیفست ها نوشته شد، سرود پیکار آخرین تدوین گشت و رهایی انسان از اسارت جامعه طبقاتی بشارت داده شد. زیبایی رهایی طبقه کارگر از مصائب دنیای سرمایه داری و تصور افسونگر جهانی برابر، دهه ها بر قلب و روح بخش بزرگی از عدالت جویان، آزادی خواهان و دردمندان سراسر جهان حاکم بود. احزاب انقلابی مدافع طبقه کارگر بوجود آمدند و سیاستمدارانی که وعده تحقق تئوری های نظریه پردازان کمونیسم و برافتادن نظام طبقاتی دادند. استراتژی ها نوشته شدند، تاکتیک ها تدوین گشتند و راه سرخ انقلاب در بخشی از کشورهای جهان پیموده شد. بنام طبقه کارگر وعده سوسیالیسم و بهشت کمونیسم داده شد، اما به کام روشنفکران و مسئولان بلندپایه حزبی و دولتی، که اغلب نیز برخاسته از طبقه متوسط بودند، بتدریج جهنم ساخته شد. کارگران تنها تملک خویش، زنجیر هایشان را از دست دادند اما صاحب زنجیر چند رشته ای سوسیالیسم شدند که نه تنها بنوعی دیگر بر پایشان بود که اینبار بر سرشان نیز می کوبید. دولت های سرخ بنام انقلاب و طبقه کارگر سکه زدند، سکه هائی که در بازار قدرت و ایدئولوژی خرج شد و جام زحمتکشان مانند همیشه خالی ماند.

تحت نام حکومت طبقه کارگر تنها خون ها ریخته نشد یا گولاگ ها برپا نگشت. انسان هایی ایدئولوژی زده که بنام سعادت بشر و ساختمان جامعه ای برابر شروع کرده بودند، سر از تلاش برای تغییر طبیعت انسان درآوردند و تا آستانه طرازنوین کردنش پیش رفتند. انسان اما نهایتا خود را از سلطه مدعیان رهایی و سعادت اش، آزاد کرد.

قصه پرغصه کارگران و زحمتکشان ایرانی نیز کم و بیش تکرار حکایت دردناک برادارن جهانی خویش بوده است. از دوران مشروطه تاکنون، سازمان ها و احزاب متعددی برای دفاع از منافع طبقه کارگر و کشاورزان به میدان آمدند، نیت خیر و همت والای بهترین فرزندان این آب و خاک موتور محرک فعالیت این نیروهای سیاسی بود. ره دشوار بود و قربانیان بیشمار، نتیجه اما اندک.

در سال 57 بتدریج که رنگ اسلامی انقلاب غلیظ تر شد، نام ها و نشانه ها نیز عوض شدند. واژه های مستضعفان، مستکبران و طاغوتیان اگر بجای تهیدستان، ثروتمندان و ستمکاران نشستند، کوخ نشینان اما نه تنها کاخ نشین نشدند که سقف خانه گلی شان نیز ترک برداشت. کارگران، بویژه کارگران صنعت نفت در آخرین ماههای انقلاب به کمک دیگر اقشار مردم آمدند و با اعتصابات طولانی و بستن شیرهای صادرات نفت نقش بسیار مهمی در شکستن کمر نظام سلطنتی داشتند.

در سال های دهه 50 شمسی، گفتمان چپ و انقلابی، گفتمان مسلط در میان نیروهای سیاسی و روشنفکران ایرانی بود. طبقه متوسط شرمگین از خاستگاه خرده بورژوازی خویش تلاش داشت هم در شکل هم در فکر به رنگ طبقه کارگر درآید. می خواستند هرچه سریعتر خصلت های خرده بورژوازی خود را که پیرایه های ناشایسته طبقه مردد بشمار می آوردند از خود دور کنند و آن را با عادات و فرهنگ پرولتری جایگزین سازند تا بدین وسیله هرچه بیشتر سزاوار همراهی یا رهبری طبقه کارگر شوند. کسانی که خود بخاطر موقعیت برتر طبقاتی از فرصت ها و امکانات بیشتری برخوردار بودند، به دانشگاهها و سایر مراکز آموزش عالی راه یافته و فرصت اندیشه ورزی داشتند، رهایی خود و طبقه خویش را تحت رهبری طبقه کارگر که بیشتر در تلاش معاش برای خود و خانواده اش بود، انجام شدنی می دانستند.

نسل جوان ایران بویژه در این یک سالی که از عمر جنبش سبز می گذرد نشان داده از تجارب تلخ پدران خود و نسل های پیشین درس های لازم را گرفته است. از آرمانگرایی های بی سرانجام و چپ روی نسل ها ی گذشته فاصله گرفته است. درعین حال مواظب است دچار افراط و تفریط نشود. به همان میزان که خود را از زندان کلی گویی و ایدئولوژی رهانیده به تکثرگرایی، عدالت جویی، گسترش جامعه مدنی و دمکراسی خواهی روی آورده است.

کارگران ایران هرچند هنوز آنچنان که انتظار می رود به جنبش سبز نپیوسته اند، اما اینجا و آنجا در اعتصابات، اعتراضات و فعالیت های صنفی خود نشان داده اند که آنها نیز پیگیری تحولات ملموس در زندگی خویش را به کلی گویی های آرمانگرایانه ترجیح می دهند.

گرد و خاک پوپولیسم در حال فروکشی است. کارگران و سایر اقشار کم درآمد جامعه ایران کم کم درمی یابند نه برای شکافتن سقف فلک که برای مرمت شکاف سقف خانه خود، نه برای درانداختن طرحی نو که برای کاهش آلام زندگی روزانه، نه برای آزادی بشریت که برای حق تشکیل سندیکا، نه برای برای ساختن بهشتی موهوم در ناکجاآباد که برای کمک به عادلانه تر شدن زندگی خود و اهالی علی آباد و حسین آباد لازم است به میدان آیند.

آنها نیز که شاید هنوز امیدوار وعده های پوپولیستی رئیس دولت کنونی هستند بتدریج درمی یابند بجای انتظار از دولت احمدی نژاد تا نفت بر سر سفره هایشان آورد یا سودای پاره شدن زنجیرهای شان، برای دریافت حقوق های پرداخت نشده خود و همکارانشان و برای بریده نشدن زبان منصور اسانلو وارد عرصه مبارزات سیاسی شوند. در این میان نقش روشنگرانه فعالین جنبش سبز بسیار مهم است. نه جنبش سبز بدون حضور کارگران و دیگر اقشار محروم جامعه ایران یا قومیت ها در صفوف خود توان پیروزی دارد و نه گروههای نامبرده به تنهایی می توانند حاکمیت را به پذیرش خواست های صنفی، فرهنگی و قومی خویش وادارند. دست یابی به اهداف ملی که جنبش سبز پرچم آن را برافراشته است به آگاهی و مشارکت ملی نیاز دارد.

اگر بسیاری از نیروهای چپ، هم در طیف سکولارها و هم در میان مذهبی ها از گفتمان انقلابی فاصله گرفته اند و راه اصلاحات و مبارزات بی خشونت را دنبال می کنند در این میان در طیف چپ هستند هنوز نیروهایی رادیکال که بنام طبقه کارگر از انقلاب می گویند و از آنجا که رهبری جنبش سبز با نیروهای طرفدار اصلاحات است یا چون جنبش کارگری هنوز نقش مهمی در جنبش سبز ندارد، با این جنبش برخورد سردی دارند یا اینکه به دیده شک و تردید به آن می نگرند.

این نیروهای رادیکال عمدتا در خارج از کشور ساکن هستند و مانند دیگر نیروهای سیاسی که سیاست سرکوب حکومت اجازه حضور در صحنه سیاسی کشور به آنها نداده است، مشخص نیست وزن اجتماعی واقعی آنها در چه حد و میزانی هست. آنها اغلب از دریچه تنگ ایدئولوژی چپ به دنیا می نگرند. شاید از این رو که طبقه کارگر و جریانهای مارکسیستی را دارای رسالت تاریخی و انقلابی می دانند، مجهز به یقین کاذبی هستند که اغلب باعث شده ارزیابی های غیرواقعی از پایگاه اجتماعی خود و نیروها و امکاناتی که برای پیشبرد سیاست های خویش در اختیار دارند، داشته باشند.

اما چنانکه مهندس موسوی بارها در بیانیه ها، مصاحبه های و از جمله در سخنان اخیر خود در دیدار با جمعی از ایثارگران تاکید کرده است، جنبش سبز باید تماس بیشتر و نزدیکتری با کارگران، روستائیان و اقشار محروم کشور داشته باشد. فعالین جنبش سبز باید با روشنگری آنها را قانع سازند که راه سبز، راه آنان نیز هست. که سیاست های اقتصادی صدقه ای دولت راه حل مشکلات آنها و خانواده هایشان نیست. می بایست برای اقشاری که بخاطر سانسور، عدم دسترسی به اینترنت، غوغای پوپولیسیم یا مسافرتهای استانی محمود احمدی نژاد و حاشیه های نمایشی آن نتوانسته اند صدا و پیام جنبش سبز را بشنوند، از اهداف خود و از درد مشترک بگویند.

رهبران جنبش سبز نیز می توانند همانطور که تاکنون گام هایی جهت شکستن مرزهای خودی و غیرخودی برداشته اند، به خواست های جنبش کارگری ایران و مطالبات قومی عنایت بیشتری داشته باشند. و در آستانه 11 اردیبهشت روز جهانی کارگر شنیدن خبر حضور مهندس موسوی یا دیگر رهبران جنبش سبز در خانه منصور اسانلو رئیس زندانی سندیکای رانندگان شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه، می تواند خبری نوید بخش باشد.

یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸

خودکامه ای که مضحک نیز شد

hamid_farkhondeh@hotmail.com

هنگامی که 31 سال پیش در چنین روزهایی شاه ایران را ترک کرد، چندی بود پذیرفته بود که اکثریت مردم از او روی برتافته اند. با چشمانی گریان و دلی نگران و مغموم از "ناسپاسی" مردم کشور را ترک کرد. شخصیت شاه، بیماری و عوارض جانبی داروی کلرامبوسیل را علت بی تصمیمی شاه در ماههای پایانی قبل از خروجش از کشور دانسته اند. براستی آیا اگر شاه هنگامی که صدای انقلاب مردم را شنید، از "انقلاب" نمی گفت و در سخنان خود که گویا شجاع الدین شفا نوشته بود به "اعتراض" یا "نارضایتی" اشاره می کرد آیا سرنوشت بهمن انقلابی که راه افتاده بود، به نحو دیگری رقم می خورد؟ اگر شاه در کشور مانده بود و روحیه فرماندهان ارتش تضعیف نشده بود، کشتار و مقاومت ارتش می توانست جلوی موج انقلاب را بگیرد؟ با توجه به گسترش گفتمان مسلط انقلابی و فرهنگ شهادت در ایران دهه 50 بویژه در نیمه دوم سال 57، پاسخ منفی است. در آن ماههای بحرانی، ماندن شاه در کشور و به تبع آن تاخیر در بازگشت آیت الله خمینی به کشور، شاید سقوط نظام پهلوی را چند ماه به تاخیر می انداخت یا انقلاب را خونین تر می کرد، اما انقلاب را سر باز ایستادن نبود. بی شک اصرار خودکامگان بر حفظ قدرت خویش یا نقدناپذیری شان، علیرغم خواست مردم، همه آنان را بنوعی در موقعیتی مضحک قرار می دهد. شاه اما شاید این درایت را داشت تا نه خود را در چنین موقعیتی قرار دهد و نه خونریزی بیشتر شود.

در هفت ماه گذشته بعد از انتخابات 22 خرداد، آیت الله خامنه ای 26 بار در این باره سخن گفته و بارها از نخبگان و بزرگان خواسته تا به اراده او لبیک گویند. در واکنش به خاموشی نخبگان گاه آنان را هشدار داده، گاه نمره ردی در کارنامه شان وارد کرده است. اما باز هم به کررات به این رفوزه شدگان رجوع کرده است. "ریزش ها" را در مقابل "رویش ها" بی اهمیت خوانده است. امیدوار است با موعظه های او، نخبگان "تواب" شوند. این درحالیست که هم سران جنبش سبز عزم راسخ خود را در همراهی با مردم معترض برای احقاق حقوق قانونی پایمال شده خویش مصرند و هم اکثر بازداشت شدگان در زندان ها بر سر دفاع از آرمان های جنبش سبز پایداری نشان داده اند. معلوم نیست از نخبگانی که ماههاست رهبر را در انتظار و حسرت پاسخ مناسب طبع او گذاشته اند، چگونه می شود انتظار شناخت "لحظه و نیاز" داشت؟ اگر ریزش ها قابل اعتنا نیستند و "انقلاب راه خویش را با موفقیت و صلابت ادامه می دهد" چرا رهبر تا این اندازه نیازمند حمایت نخبگان مردود شده است؟ و اگر تا این حد مشتاق حمایت آنان است، استفاده مکرر از زبان تهدید و عتاب چگونه تدبیری است؟ دیدن تظاهرات 23 تیر 78 در حمایت از رهبری، از "قله های انقلاب" نامیدن تظاهرات چند ده هزار نفری 9 دی، آن هم بخشا بزور ساندیس و ضرب ساندویچ، و ندیدن تظاهرات چند میلیونی مردم تهران در 25 خرداد یا مناسبت های دیگر، نشان کدام نوع عدل است؟ سخن گفتن در وقت خاموشی نشانه کدام مدیریت موفق سیاسی است؟

دوپهلو و مبهم سخن گفتن نخبگان برای حفظ حرمت رهبری است. نشان از تدبیری دارد که هم برای رهبر آبرومندانه است هم صلاح مردم و مملکت در آن است. برای ممانعت از ریزش آخرین پل لرزان ولایت است. نخبگان سکوت می کنند یا دوپهلو سخن می گویند بلکه رهبر متوجه و متنبه شود. آقای هاشمی رفسنجانی خاموشی برمی گزیند و علیرغم انتقادات و ایرادات خود به جریانات تندرو در حکومت، گاه سخن گفتن درباره رهبر جز به نیکویی سخن نمی گوید. آقای عزت الله سحابی با کوله باری از تجارب تلخ، دردمندانه از جوانان و ایرانیان خارج کشور می خواهد از طرح خواسته های رادیکال و سر دادن شعار علیه آیت الله خامنه ای خودداری کنند. آقایان موسوی، کروبی و خاتمی همواره حرکت جنبش سبز را در چهارچوب قانون اساسی تعریف می کنند و آنچه بسیاری از مردم بصراحت در کوچه و خیابان می گویند را محترمانه در بیانیه ها و گفته های خویش به سمع رهبر می رسانند، دو پهلو و مبهم سخن می گویند تا هم آرامش در کشور حفظ شود و هم شاید امیدوارند گوش شنوایی پیدا شود. با فروتنی به دَر استبداد می گویند تا دیوار خودکامگی متوجه خطاها، یکدندگی ها و بی تدبیری های خود شود.

با این همه تدبیر و هوشیاری رهبران جنبش سبز که آخرین آن در قالب بیانیه 17 ماده ای میرحسین موسوی نمره بالای قبولی در میان نخبگان و اکثر فعالان سیاسی از طیف های مختلف گرفته، باز هم آیت الله خامنه ای هم صدا و هم روش با نماینده خود در روزنامه کیهان نخبگان مردود می کند، دشمن می تراشد و "قرمطی" می جوید.

در جای جای سخنان دیروز آیت الله خامنه ای در دیدار با مسئولان شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی به ریاست آیت الله احمد جنتی نشانه های وحشت از تظاهرات گسترده سبزها در 22 بهمن، استیصال و نیاز رهبری مستبد در راس حکومت که به طرز رقت باری هم تایید می خواهد هم تهدید می کند، آشکار بود. او هم از شفاف سازی می گوید هم رهبر کدرکنندگان فضای سیاسی کشور است. هم از "همه گرایش های سیاسی داخل نظام" نام می برد، هم تقریبا تمامی رهبران گرایش مخالف خود را در زندان نگهداشته است. هم خواهان تایید و حمایت نخبگان سیاسی و مذهبی کشور است هم از سر و روی رفتار و کردارش دفع می بارد. از رویش می گوید اما تابحال هنری جز ریزش از خود نشان نداده است.

اینها اگر حکایت خودکامه ای که مضحک نیز شد نیست، پس چیست؟ شاه هنگامی که با مخالفت رو به گسترش مردم روبرو شد کمتر سخن گفت و بندرت در مجامع عمومی ظاهر شد. شاید در عین خودکامگی دریافته بود که قدری فروتنی اگر جلو انقلاب را نمی گرفت بر آتش آن نیز نمی افزود. آیت الله خامنه ای اما هر بار که لب به سخن می گشاید، دافعه صادر می کند و نفرت می آفریند. روز بروز سخنان و گفته های رهبر جمهوری اسلامی با استدلال و سلوک حسین شریعتمداری نماینده اش در کیهان، بیشتر منطبق می شود.

آقای سحابی، به جرات می توان گفت اکثر ایرانیان خارج ازکشور همانند جوانان آگاه و پرشور داخل کشور توصیه های هوشیارانه شما را پاس می دارند. اما چه می شود کرد، رهبر تصمیم گرفته است به بخت خود پشت پا زند.

شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۸

سبز ماندن باوجود آتش و آهن

hamid_farkhondeh@hotmail.com

حوادث تلخ و خونین روز عاشورا ضربه سهمگین دیگری بر مشروعیت اخلاقی و سیاسی حکومت وارد ساخت. نه جنبش سبز گمان می کرد حکومت حرمت عاشورا پاس ندارد و نه حکومت انتظار داشت جوانان خشمگین خشونت نیروهای سرکوبگر را پاسخ دهند.

در این میان برخی واکنش ها نسبت به آنچه در روز عاشورا در تهران و برخی از شهرهای بزرگ کشور اتفاق افتاد تا حدی شتابزده بود. ازجمله مفسر تلویزیون فارسی بی بی سی که معمولا تفسیرهایی منصفانه و واقع بینانه از اتفاقات ایران ارائه می دهد، شرایط آیت الله خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی را با بن بستی که شاه در ماه های آخر حکومت خود با آن روبرو بود مشابه دانست. برخی از سبزها مانند آقایان محسن مخملباف و بابک داد نیز با عباراتی بیگانه با ادبیات و سلوک جنبش سبز و رهبرانش، رهبر جمهوری اسلامی را مورد خطاب و توهین قرار دادند یا با توصیفات عاشورایی سخن گفتند. این درحالیست که هدف جنبش سبز نه حذف یا مرگ دیگران بلکه به معنای واقعی بر سرجای خود نشاندن مستبدین است.

اما صرف نظر از برخی واکنش های احساسی که عکس العملی است در برابر خشونت نیروهای حکومتی آن هم در روز سوگواری عاشورا، وجوه تشابه جایگاه آیت الله خامنه ای و نظام اسلامی با موقعیتی که شاه و نظام پهلوی در ما ههای آخر پیش از انقلاب داشت چنان نیست که لزوما سرنوشت شاه را برای رهبر جمهوری اسلامی پیش بینی کنیم. بعبارت دیگر رهبر جمهوری اسلامی ایران هنوز در موقعیت باخت-باخت قرار ندارد.

بین شرایط امروز ایران و اعتراضات پاییز و زمستان سال 57 چهار اختلاف عمده وجود دارد:

1.در انقلاب 57 گفتمان انقلابی و حذفی مسلط بود و امروز گفتمان اصلاحی و مسالمت آمیز. اگر امروز رهبر جمهوری اسلامی صدای اعتراض مردم را بشنود و در پی جبران مافات برآید، معنای آن تکرار سرنوشت شاه و ادامه تظاهرات بیشتر علیه وی تا مرحله حذف کامل او از قدرت نیست.

2.آیت الله خمینی و جنبش انقلابی آن دوران خواستار رفتن شاه و سرنگونی نظام سلطنتی بودند، درحالیکه جنبش سبز جامعه محور است. این جنبش قبل از آنکه در پی تغییر نظام باشد، خواستار رعایت قانون و احترام به حقوق شهروندی از سوی حاکمان است. رهبران جنبش سبز، آقایان موسوی، کروبی و خاتمی، خواهان حذف مقام ولایت فقیه یا حتی برکناری رهبر کنونی جمهوری اسلامی نیستند. بلکه تنها خواهان پایان اقدامات فراقانونی نهادهای قدرت، مبارزه در چهارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی و زنده کردن یا اجرای اصولی از این قانون هستند که بر حق حاکمیت ملت بر تعیین سرنوشت خود تاکید دارد.

3.در انقلاب 57 تظاهرات و اعتراضات سرتاسر کشور، حتی شهرهای کوچک و روستاها را دربرگرفته بود اما اعتراضات جنبش سبز عمدتا در تهران و شهرهای بزرگ کشور متمرکز است.

4.رژیم شاه از پایگاه مردمی برخوردار نبود، درحالیکه نظام جمهوری اسلامی نسبت به نظام پهلوی هم از ابزارهای سرکوب گسترده تری برخوردار است، هم از حمایت بخشی از اقشار مردم برخوردار است.

عکس ها، فیلم ها و گزارش های شرکت کنندگان شهادت می دهند چگونه مردم سبز معترض برای جلوگیری از حمله جوانان خشمگین به نیروهای سرکوبگر گرفتار، سپر دفاعی می سازند، شعار می دهند یا به ماموران مجروح کمک می کنند. علیرغم اینکه آمار دقیقی از میزان شرکت کنندگان در تظاهرات عاشورا در تهران و دیگر شهرها در دست نیست، اما گزارشات پراکنده از حضور میلیونی و پراکنده مردم تهران در این تظاهرات خبر می دهد. باتوجه به میزان خشونت بکارگرفته شده از سوی نیروهای گارد ویژه، انتظامی و بسیج، ابعاد مقابله به مثل و حمله مردم معترض به نیروهای سرکوبگر، محدود بوده است.

روز عاشورا اما رنگ سبز روشن جنبش را تا حدودی دود آتش خشونت تیره ساخت. در گفتمان انقلابی سال 57 فرهنگ شهادت هم میان نیروهای مذهبی و هم دربین سکولارها جایگاهی والا داشت و بازتولید می شد. امروز عموما این فرهنگ زندگی است که در میان مردم دست بالا دارد. خشونت و شهدای جنبش سبز نه تنها لزوما به گسترش دامنه اعتراضات میان اقشار خاموش جامعه منجر نخواهد شد، بلکه می تواند بخاطر بالا رفتن هزینه شرکت در تظاهرات، از گستردگی آن بکاهد.

بزرگترین برگ برنده جنبش سبز مسالمت آمیز بودن آن است، این جنبش نباید اجازه دهد حکومت خشونت را به آن تحمیل کند. سبز ماندن برخلاف آتش و آهن رمز گستردگی و موفقیت این جنبش است

پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۸

الزامات شاگردی آیت الله منتظری

(نقدی بر یادداشت فرخ نگهدار)

hamid_farkhondeh@hotmail.com

آقای نگهدار، یادداشت شما در سوگ آیت الله منتظری مرا بر آن داشت تا به نکاتی در ارتباط با فصلی از تاریخ جنبش چپ ایران اشاره کنم، بویژه از آن رو که شما خود را در زمره شاگردان ایشان و شیفته روش این مرجع بزرگوار دانسته اید.

در دهه چهل شمسی آیت الله منتظری در میانسالی و شما در جوانی از دیدگا ه های مختلف فکری با شیوه های گوناگون به مبارزه با نظام استبدادی شاه پرداختید. هر دو دوره های طولانی زندانی بودید و زجرها کشیدید و شکنجه ها تحمل کردید. چند سال بعد از پیروزی انقلاب هم آیت الله منتظری و هم شما علیرغم امیدواری های اولیه، از نظام اسلامی سرخورده شدید. باوجود حمایت از نظام جمهوری اسلامی یا سیاست "اتحاد و مبارزه"، که البته بیشتر اتحاد بود تا مبارزه، سازمان متبوع شما آماج سرکوب حکومت قرار گرفت و بسیاری از یارانتان دستگیر شدند. شما که دیگر در خانه خود احساس امنیت نمی کردید به خانه دائی یوسف پناه بردید. جهنم خودی را ترک گفتید تا به بهشت همسایه وارد شوید.

آیت االله منتظری نیز چند سال بعد بخاطر اینکه در اوج سیاهی و سکوت آن عشره مشئومه به کشتار زندانیان سیاسی از جمله برخی از رفقای شما اعتراض کرد، از مقام جانشینی رهبر جمهوری اسلامی برکنار شد. در پی عزل ایشان، دور جدیدی از اعتراضات و موضع گیری های شجاعانه سیاسی و فقهی در زندگی آیت الله منتظری آغاز گشت. شجاعت او تنها در عرصه دفاع از زندانیان سیاسی بی پناه و خانواده های آنان یا ارسال نامه به آیت الله خمینی برای اعتراض به کشتار زندانیان سیاسی نبود. آیت الله منتظری در کسوت یک روحانی عالی مقام سنتی و سالخورده شجاعت آن را داشت که در کمال فروتنی اشتباهات سیاسی خود را نیز تصحیح کند. آنگاه که دریافت برخلاف هدف اولیه خیرخواهانی مانند خود او، ولایت فقیه از جایگاه نظارت اخلاقی بر قوانین و امور مملکت، استبدادی دیگر در شکل دینی آن را تجدید سازمان کرده است، صریحا نسبت به تجدید حیات شعبه استبداد دینی هشدار داد و اعتراض کرد. آنگاه که مرجعیت تشیِع را بازیچه دست حکومت دید، بر منبر اعتراض رفت و شجاعانه باران افتراها، اهانت ها، بایکوت شدن ها از سوی دوستان دیروز و حملات گروه های فشار به حسینیه و دفتر خود و دستگیری نزدیکانش را تحمل کرد. زمانی که دخالت نابجای متعهدین نامتخصص در اداره امور مملکت را دید، از لزوم نوعی جدایی امور مملکتی از امور دینی سخن گفت. شجاعانه تسخیر سفارت امریکا و گروگانگیری دیپلمات های امریکایی که خود در آغاز از آن حمایت کرده بود را حرکتی اشتباه شمرد. همین علو طبع ها بود که بقول شما در آن برهوت دهه شصت نور امید و اعتماد را زنده نگهداشت تا امروز شاهد گسترش سرسبزی و امید در آن وادی ناامیدی ها و بی اعتمادی ها باشیم.

شما نیز در طول مبارزات سیاسی خود فراز و نشیب های مختلفی طی کردید. زمانی، شخص خود، ایدئولوژی و سازمان متبوعتان را صاحب حقیقت مطلق می پنداشتید. البته شما در این نوع نگاه تنها نبودید، بودند و هستند هنوز مطلق اندیشانی که همه را جز خود و گروه خود بر خطا می بینند. اما آنها لااقل ادعای شاگردی آیت الله منتظری و شیفتگی روش و منش او را ندارند. می خواستید ایران را مانند خانه دائی یوسف بهشت کنید، سودای سعادتمند کردن انسان ها را داشتید. از همین رو بود که هیچ مانع و رادعی را برنمی تافتید. اعضای نهضت آزادی و دیگر لیبرال های ایران مورد اتهامات واهی و بی اساس شما قرار گرفتند. رفقای سازمانی بخاطر اعتراض به روش و منش سیاسی شما یکی پس از دیگری خائن، جاسوس یا مشکوک قلمداد شدند. هرکس ایراد و انتقادی به سیاست های شما یا اتحاد شوروی می کرد را بنوعی به امریکا و "سیا" چسباندید. در زمان دبیر اولی شما در سازمان فدائیان خلق اکثریت چه در ایران و چه در شوروی سابق سیاست استالینی در سازمان برقرار بود و برخی بخاطر نظراتشان مورد سانسور قرار گرفتند، ترور شخصیت شدند و عده ای سختی ها کشیدند.

امریکاستیزی و اتحاد سیاسی با نظام جمهوری اسلامی در اوایل دهه شصت، باعث سکوت یا حداکثر اعتراض ملایم شما و همفکرانتان نسبت به کشتار مخالفان سیاسی نظام اسلامی شد. در دیدگاه آرمانگرایانه شما آزادی قربانی عدالتی شد که البته هرگز بدست نیامد. شما به نظام برآمده از انقلاب حسن ظن داشتید، آنها به شما سوء ظن. سرانجام نظام اسلامی یکی از ناجوانمردانه ترین، نابخردانه ترین و ناموجه ترین اعمال را در حق بخش مهمی از حامیان وفادار خود در خارج از دایره قدرت، یعنی سازمان فدائیان اکثریت و حزب توده ایران انجام داد. بسیاری جان های شیفته که از بهترین فرزندان ایران بودند و حتی در سازمان های مخفی نظامی نیز عضویت نداشتند یا اعدام شدند و یا سال ها در زندان بودند.

خوشبختانه نتوانستند شما را دستگیر کنند. از زندان وطن فرار کردید بدون آنکه بدانید وارد زندان بزرگ دیگری می شوید. شما، اعضا و هواداران سازمان بزودی دریافتید که خانه دائی یوسف نیز جهنم دیگری است. جمهوری اسلامی ایران جسمتان را کوبید و جمهوری سوسیالیستی شوروی ذهن تان را درهم ریخت. بخت یار شما و رفقای سازمان شد که ورود شما به شوروی بفاصله مدت کوتاهی مقارن شد با روی کار آمدن میخائیل گورباچف در شوروی و آغاز اصلاحات در آن کشور. وگرنه بسیاری از اعضا و هواداران عادی سازمان همانند آنچه بر نسل های پیشین مهاجران ایرانی رفت هرگز اجازه خروج از اتحاد شوروی را نمی یافتند.

آقای نگهدار، شما خود را شیفته روش آیت الله منتظری می خوانید اما هرگز در پذیرش خطاها سیره آن مرجع بزرگوار را در پیش نگرفته اید. جز بطور حاشیه ای و مختصر آن هم در جواب این مفتری یا آن مدعی به خطاهای سیاسی خود و سازمانتان نپرداخته اید. درست است که امروز نوشته ها و گفته های شما و بسیاری از رفقای سیاسی شما بیانگر این است که دیگر امریکا شیطان بزرگ نیست، که آزادی های سیاسی را نباید به بهانه عدالت قربانی کرد، که در مبارزات سیاسی و اجتماعی همه سهمی دارند و طبقه ای نباید با ادعای پیشرو بودن در پی سلطه بر طبقه ای دیگر باشد، که مالکیت خصوصی نیز جزیی از حقوق بشر است و سرانجام اینکه پلورالیسم سیاسی و صندوق های رای داور نهایی اختلافات بین اقشار و طبقات مختلف اجتماعی است.

آری، اینها را می گویید و می نویسید، اما شیوه و منش آیت الله منتظری یک سر و گردن بالاتر از این گفته ها و نوشته هاست. شیوه او قبول صریح مسئولیت و پذیرش فروتنانه خطا هاست. امروز عبدالکریم سروش علیرغم آنکه مستقیما نقشی در تصفیه های صورت گرفته در جریان انقلاب فرهنگی نداشته است می گوید: "بارخدایا تو گواه باش، من که عمری درد دین داشته ام و درس دین داده ام. از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم." امروز اکبر گنجی می گوید "ما بچه مسلمان ها اشتباه کردیم که با تأسی از ایده های دکتر علی شریعتی انقلاب کردیم و سودای برپایی جامعه آرمانی اسلامی را داشتیم." امروز عطاءالله مهاجرانی بخاطر اینکه اصلاح طلبان در زمان کشتار دسته جمعی زندانیان در سال 67 سکوت کرده اند، از خود و دوستانش انتقاد می کند.

آقای نگهدار، شما که از اعتماد و اعتمادسازی سخن می گویید، گمان نمی کنید که بخشی از پراکندگی ها در خانواده سیاسی فدائیان خلق و فضای مسموم و بی اعتمادی در جنبش چپ ایران معلول رفتارهای گذشته شماست؟ هیچ شخص و جریان سیاسی از خطا بری نیست. اتفاقا بسیاری از مخالفان شما و منتقدان سازمان های سیاسی منتسب به شما، علیرغم سال ها تجربه زندگی در غرب همچنان در کژراهه مطلق نگری ها سرگردانند. اما بر آنان حرجی نیست، بسیاری از آنها از نظر سنی نوه آیت الله منتظری محسوب می شوند، ولی حرکات، جزم اندیشی ها و تهمت زنی های آنان به مخالفان سیاسی و فکری شان فرق زیادی با رفتار کسانی ندارد که حتی بعد از بخاکسپاری آن مرجع عظیم الشأن علیه او می نویسند یا به بیت او حمله می کنند.

آقای نگهدار آیا فکر می کنید حق شاگردی آیت الله منتظری را در آن بخش از تاریخ جنبش چپ ایران که به شما و سازمان فدائیان خلق اکثریت مربوط می شود ادا کرده اید؟

آزاده حتی در سرای قدرت

hamid_farkhondeh@hotmail.com

آیت الله منتظری از نادر مراجع شیعه بود که زندگی اش عین دیانت اش بود. به حق و عدالت صرفا به مقتضای کلاس درس فقه یا برای انتشار توضیح المسائل نپرداخت. او حق و عدالت را زیست، فریاد کرد. آنهم نه تنها در کلاس های درس حوزه یا بر منابر وعظ در جایگاه روحانی مخالف حکومت شاه، بلکه آنگاه که انقلاب او را از تبعیدگاه ها و زندان های طولانی در سرای قدرت نشاند نیز همچنان آزاده ماند. تنها از تکالیف شیعیان سخن نگفت، بر حقوق آنان نیز تاکید کرد. فقیهی بزرگ بود اما دین او و فقه او چنان فربه نبود تا بر اخلاق سایه اندازد. از حقوق بی پناهترین شهروندان ایرانی، یعنی بهائیان دفاع کرد.

رسم زمانه چنین بوده است که مبارزان از جان گذشته یا روحانیون شجاع و آزاده با قدرت های حاکم درافتند، از حق و عدالت بگویند، زجرها بکشند و تبعیدها بروند، اما آنگاه که خود به حکومت رسیدند اخلاق را فدای قدرت و حق را فدای مصلحت حفظ حکومت خویش کنند. مخالفان و منتقدان را زجر دهند و به تبعید بفرستند. آیت الله منتظری بحق استثنایی بر این قائده دردناک و خونبار در تاریخ سیاسی ایران بود.

شگفت انگیز اینکه آیت الله منتظری از سنت ایران آمد اما رسمی نو درانداخت. امروز دست شعبده قدرت برای بسیاری باز شده و نگاه لنینی دولت محور جای خود را به نگاه مدنی جامعه محور داده است. در آن سال های سیاه که انقلاب تلخ ترین محصول خویش را با اعدام هزاران زندانی سیاسی ارائه داد، حکومتیان هنوز سودای ساختن بهشت را داشتند. بسیاری از مخالفان حکومت نیز در رویای گرفتن قدرت حکومتی برای پایان دادن به معضلات کشور بودند. در چنان عصری بود که آیت الله منتظری از کوچه های سنت جامعه ایرانی آمد، اما حتی به مخالفان مدرن حکومت نیز نه تنها درس آزادگی، که راه ساختن جامعه مدرن نشان داد.

بودند دمکراسی خواهانی که بر آن بودند و شاید هنوز بر این نظر باشند که اگر آیت الله منتظری رهبر انقلاب اسلامی را بخاطر اعدام های سال 67 مورد انتقاد شدید قرار نداده بود، از مقام خود عزل نمی شد و می توانست بعد از درگذشت بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، بعنوان رهبر جدید به اصلاحات مورد نظر خویش بپردازد. می گویند آقای منتظری بودنش در آن سال ها در مقام رهبری نظام می توانست بسیار بحال مردم و کشور مفیدتر باشد تا آنکه مجبور به سکوت شود یا در حصر خانگی قرار گیرد.

آزادگی آیت الله منتظری اما فراتر از آن بود که حق و عدالت را قربانی مصلحت گرایی سیاسی کند. از سوی دیگر، دو دهه بعد از کنار گذاشته شدن او از مقام جانشینی آیت الله خمینی، اکنون جامعه ایرانی و فعالان و نخبگان سیاسی آن بیش از پیش به این نتیجه رسیده اند که کسب قدرت سیاسی از سوی دمکراسی خواهان بدون تقویت جامعه مدنی، به تثبیت دمکراسی منجر نخواهد شد. آیت الله منتظری چه شایسته و بموقع عطای حکومت را به لقای زشت قدرت بخشید. چه درس بزرگی این مجاهد نستوه به فرزندان خویش داد.

آیت الله منتظری همواره در برابر اسلام پناهان مستبد و متحجر حامی فرزندان سبز خویش بود. فرزندانی که جای پیام های دلگرم کننده وی ر ادر حرکت های روزهای بزرگ در پیش رو بسیار خالی خواهند دید.

چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۸

روزی برای وداع با شعار مرگ
جنبش سبز ايران می تواند، همان طور که بسياری از شعارها و مناسبت های دولتی را عليرغم ميل حاکمان، در خدمت اهداف عدالت جويانه و دمکراسی خواهانه خويش گرفته است، روز ۱۳ آبان را نيز به روز دوستی ايران و امريکا، بلکه روز دوستی ايرانيان با همه ملت های دنيا تبديل کند، روز مرگ بر هيچ کس.
hamid_farkhondeh@hotmail.com
با کشتار ۱۷ شهريور در ميدان ژاله تهران، سرکوب خونين دانش آموزان در ۱۳ آبان ۵۷ و روی کار آمدن دولت نظامی ارتشبد غلامرضا ازهاری، ضرب آهنگ گسترش شعار "مرگ بر شاه" در سرتاسر ايران افزايش يافت. شاه بيمار، در دی ماه ۵۷ با دلی افسرده و چشمانی گريان ايران را برای هميشه ترک کرد. انقلاب پيروز شد و داس مرگ انقلاب فرماندهان ارشد نظامی و برخی از مقامات برجسته نظام پيشين را يکی پس از ديگری درو کرد. با خروج شاه از کشور و سقوط نظام سلطنتی شعار "مرگ بر شاه" موضوعيت خود را از دست داده بود. مرگ اما شاه را سرسختانه دنبال می کرد. دولت امريکا با اکراه شاه سرگردان که برای معالجات بيماری سرطان خون تقاضای سفر به امريکا کرده بود، را پذيرفت. ورود شاه به امريکا و ملاقات نخست وزير دولت موقت و وزير خارجه او دکتر ابراهيم يزدی با برژينسکی مشاور امنيتی جيمی کارتر در الجزيره، بهانه ای شد برای بلند شدن فريادهای ضدامريکايی در محافل انقلابی درون و برون حکومت.
بسياری از چپ ها و راديکال های مذهبی از زمان پيروزی انقلاب، روی کارآمدن دولت موقت را جلوگيری از تعميق انقلاب می دانستند. آنها در فردای پيروزی انقلاب با طرح شعار "بعد از شاه نوبت امريکاست" سودای کشاندن مبارزات ضد استبدادی ملت ايران به عرصه مبارزات طبقاتی و ضد امريکايی داشتند. با چشم شک و ترديد به ليبرال هايی می نگريستند که ميهمانی انقلاب را پايان يافته تلقی می کردند و ضمن تشکر از شرکت کنندگان، خواهان بازگشت انقلابيون به خانه ها بودند. ليبرال هايی که آرزو داشتند با عزيمت آيت الله خمينی از پايتخت به قم، بتدربج اداره دستگاه دولت تحت کنترل دولتمردان کار کشته و تکنوکرات ها قرار گيرد. انقلاب اما شگفتی ها در راه داشت و انقلابيون آرمان های بزرگ در سر داشتند . شاگردان مبارز آيت االه خمينی عليرغم تمايل اوليه وی، برای جامه عمل پوشاندن به بلندپروازی های سياسی خويش، تمرين دولتمردی می کردند.
سرانجام شعار "بعد از شاه نوبت امريکاست" که زمزمه های آن در بهار انقلاب شنيده می شد، در پاييز ۵۸ ميوه داد. با اشغال سفارت امريکا در ۱۳ آبان ۵۸، انقلابيون مذهبی و سکولار سرخوش از تعميق انقلاب، در پوست خود نمی گنجيدند. آنها با بحرکت در آوردن امواج مردم در خيابان ها زير شعار "مرگ بر امريکا" به ليبرال ها آموختند ميزبان چيست و ميهمان کيست. مبارزات ضدامپرياليستی آغاز گشته بود و ليبرال هايی که خوشباورانه می خواستند بر حرکت ماشين انقلاب ترمز زنند، از ماشين انقلاب پياده شدند. جلوی سفارت امريکا معيادگاه شبانه روزی رفقا شده بود که تلاش داشتند بلندتر از رقبا "مرگ بر امريکا" را فرياد زنند. همه می آمدند تا ضمن حمايت از دانشجويان اشغال کننده سفارت، قاطعيت خود در ضديت با امريکا و مخالفت با ليبراليسم را به رخ رقبای سياسی خود کشند.
در آن روزهای التهاب و شور و شعار "مرگ بر امريکا"، مهندس بازرگان و حلقه ياران او خود را بسيار تنها می يافتند. معدود بودند سياستمداران و روشنفکرانی که اشغال سفارت امريکا را شکست اخلاقی، حقوقی و سياسی انقلاب ارزيابی کنند. از در و ديوار و از صدر تا ذيل صدا و سيما و روزنامه های دولتی، حزبی و سازمانی شعار "مرگ بر امريکا" و "مرگ بر ليبرال" می باريد و افشاگری مد زمانه بود. افشای فلان نامه رسمی از سوی سفارت به مسئولان دولت موقت يا نشست و برخواست نمايندگان دولت با سفرا يا نمايندگان دولت امريکا بعنوان سند خيانت و جاسوسی، شوی تلويزيونی شبانه گشته بود.
البته بسياری از "دانشجويان خط امام" که مبتکر اشغال سفارت امريکا بودند، هرگز فکر نمی کردند که آن ماجرا طولانی شود و دارای چنان ابعدای گردد که سرنوشت سياسی کشور در سال های آينده را رقم زند.
در پی اوجگيری انقلاب ايران مستشاران نظامی امريکايی از ايران خارج شده بودند و با پيروزی انقلاب، استقلال سياسی از غرب و بويژه از ايالات متحده امريکا بدست آمده بود. دولت امريکا اولين دولتی بود که نظام تازه به قدرت رسيده در ايران را برسميت شناخت. نفرت نسبت به نظام شاهنشاهی و ضديت با سياست های دولت امريکا در ميان ايرانيان قبل از آنکه ماهيتی ضدامپرياليستی يا ايدئولوژيک داشته باشد، سابقه در حوادث تلخ تاريخ ايران معاصر و منطقه خاورميانه داشت و دارد. کودتای ۲۸ مرداد چون زخمی کهنه در حافظه تاريخی ايرانيان، حمايت امريکا از حکومت شاه، حضور مستشاران امريکايی در ايران و بالاخره حمايت امريکا از اسرائيل، امريکا را در اذهان ايرانيان منفور کرده بود. با پيروزی انقلاب اما هم ايران استقلال سياسی خود را در دست گرفته بود، هم مستشاران امريکايی ايران را ترک کرده بودند و هم دولت برخاسته از انقلاب می توانست روابط جديد سياسی و اقتصادی خود را بر مبنای منافع ملی با امريکا بر مبنای احترام متقابل ميان دو کشور، تصحيح کند، چنانکه دولت موقت در اين راه گام برداشته بود. روابط سياسی با دولت اسرائيل نيز قطع شده بود و دولت برخاسته از انقلاب ايران می توانست در صحنه سياسی بين المللی مانند بسياری ديگر از کشورهای جهان سياست های امريکا در منطقه خاورميانه در حمايت از اسرائيل را محکوم کند. با کسب استقلال سياسی همه اين امور در فضايی بدور از تشنج ممکن بود. حتی دولت ايران می توانست رسما تقاضای بسته شدن سفارت امريکا در تهران و قطع روابط ديپلماتيک خود با اين کشور کند، بی آنکه وارد جبهه مبارزات ضدامپرياليستی و سيستماتيک با غرب بويژه ايالات متحده امريکا شود. مبارزات ضدامپرياليستی گفتمان جنبش چپ، بويژه چپ های طرفدار شورروی بود که در بدنه انقلاب ايران تقويت شد. حتی کشورهای اردوگاه سوسياليستی که با "امپرياليسم امريکا" در جنگ سرد ايدئولوژيک بسر می بردند، دارای روابط رسمی ديپلماتيک با دولت ايالات متحده امريکا بودند. سفارتخانه های امريکا در همه پايتخت های کشورهای اردوگاه سوسياليسم، بجز کوبا باز بودند.معلوم نبود چرا ايرانيان که از يکسو انقلاب شان حرکت همه طبقات اجتماعی عليه استبداد سلطنتی بود و از سوی ديگر سهمی در مبارزات ايدئولوژيک بين دنيای سوسياليسم و سرمايه داری نيز نداشتند و از قضا سياست حقوق بشر دولت جديد امريکا و فشارهای جيمی کارتر بر رژيم شاه برای گشايش فضای سياسی کشور و مآلا فراهم شدن زمينه مخالفت با نظام استبدادی شاه را فراهم کرده بود، می بايست وارد دعواها و مناقشات بين دو اردوگاه متخاصم سوسياليسم و سرمايه داری می شدند و پرچم مبارزات ضد امپرياليستی و ضدامريکايی را بر دوش کشند؟
اگر دميدن در هيستری ضدامريکايی نه برای مخالفان يا منتقدان حکومت از جمله چپ ها نتيجه ای نداشت، اما برای حکومت در کار حذف رقبا، بسيار پربرکت بود. راه رشد غیرسرمايه داری طی نشد ولی راه رشد بنيادگرايی و سرکوب هموار گشت. اکنون سالگرد اشغال سفارت امريکا و گروگانگیری دیپلمات های این کشور که همواره برای حکومت روز کوبيدن بر طبل ضديت با امريکا و برای بخش بزرگی از ايرانيان يادآور روزی تلخ و اشتباه بزرگ انقلاب بوده، به فرصتی برای جنبش سبز تبديل شده است تا بار ديگر با حضور باشکوه، گسترده و مسالمت آميز خويش در خيابان ها با دولت کودتا مخالفت کند و حاکمان را به تبعيت از اراده ملت فراخواند. صرف نظر از ظرافت ها و هوشياری های بکار رفته در شعارهای "مرگ بر روسيه" يا "مرگ بر ديکتاتور" که در زمان ها و مکان های مناسب از سوی تظاهرکنندگان مطرح می شود، جنبش سبز ذاتا از آنجا که هم مسالمت آميز است هم ماهيتی حق طلبانه، قانون گرايانه و دمکراسی خواهانه دارد نه می تواند خواهان مرگ حتی برای "ديکتاتور" باشد و نه شايسته است فرياد مرگ اين يا آن کشور سر دهد. جنبش سبز برآنست تا ديکتاتورها و نهادهای حامی شان را بر سرجای حقوقی خود بنشاند. آنها که در بهترين حالت ۱۰ درصد آرای مردم را در اختيار ندارند نبايد ۱۰۰ درصد قدرت حکومتی را در دست داشته باشند. کسانی که در يک انتخابات عادلانه شايد نتوانند حتی ۱۰ درصد کرسی های مجلس را بخود اختصاص دهند، نمی توانند خانه ملت را غصب کنند.
حتی در کشورهايی که دارای قدمت طولانی دمکراسی هستند، نيروهايی با تفکر استبدادی و برنامه های سياسی برای نظام های ديکتاتوری وجود دارند. جريان های سياسی که گمان دارند حقيقت يکی است و می پندارند کليد سعادت مردم در انبان ايدئولوژيک آنهاست. اين نيروهای سياسی عليرغم ماهيت ضددمکراتيک خويش، به نسبت آرايی که در انتخابات کسب می کنند در قدرت پارلمانی يا محلی شريک هستند. دارای روزنامه و ديگر ارگان های تبليغاتی خويش نيز هستند، اما نشريات آنها مانند ايران با هزينه های دولتی منتشر نمی شوند. طرفداران ولايت فقيه و اصولا هواداران هر تفکر استبدادی يا ديکتاتوری نيز خواهند توانست در سايه حاکميت قانون و بر اساس اصل تکثر در دمکراسی، دارای احزاب و تشکل های سياسی خود باشند، روزنامه و نشريات خويش را نيز منتشر کنند اما نه مانند روزنامه کيهان با هزينه بيت المال. ذوب شدگان در ولايت می توانند در باب فلسفه حکومتی خويش و جذبه و خلسه ذوب شدگی در کانون ولايت يا ديگر خير و برکات آن بنويسند. البته آنگاه که افتراح و توهين به ديگران را جايگزين تبيين نظرات خويش کردند نيز بايد در برابر دادگاه صالحه مطبوعات پاسخگو باشند. آنها می توانند بسته به وزن سياسی واقعی خويش که در سايه انتخابات آزاد و عادلانه مشخص می شود، در راديو و تلويزيون ملی نيز حضور داشته باشند و به تشريح ديدگاه های سياسی يا ولايی خويش بپردازند، اما نه اينکه چون امروز در کسوت مالک رسانه ملی عمل کنند.
جنبش سبز به حمايت دولت های روسيه و چين از دولت کودتا اعتراض دارد، اما سی سال بعد از اشغال سفارت امريکا تکرار آن رفتار خلاف عرف بين المللی و مغاير با اخلاق و دوستی ملت ها، اينبار عليه روسيه، منش و روش جنبش سبز نيست. جنبش سبز ايران می تواند، همانطور که بسياری از شعارها و مناسبت های دولتی را عليرغم ميل حاکمان، در خدمت اهداف عدالت جويانه و دمکراسی خواهانه خويش گرفته است، روز ۱۳ آبان را نيز به روز دوستی ايران و امريکا، بلکه روز دوستی ايرانيان با همه ملت های دنيا تبديل کند، روز مرگ بر هيچ کس.
Published from gooya news {http://news.gooya.com} Copyright © 2009 news.gooya.com All rights reserved for the original source

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۸


توافق در مذاکرات هسته ای، فرصتی برای جنبش سبز


hamid_farkhondeh@hotmail.com

با اعلام خبر ابراز رضایت امریکا از پیشرفت در مذاکرات هسته ای با ایران، موافقان حمله نظامی یا تحریم ایران، از این روند نگران گشته اند. در این میانه اما بخش بزرگی از نیروهایی نیز که با هرگونه حمله نظامی یا تحریم اقتصادی مخالفند، به توافق احتمالی امریکا و متحدانش با دولت ایران در مذاکرات ژنو، به دیده بدبینی می نگرند. آنها توافق با دولت کنونی را مشروعیت بخشیدن به احمدی نژاد و اعتبار بخشیدن جهانی به رئیس جمهوری می دانند که در داخل جز میان اقلیتی کوچک، بی اعتبار است. نگرانی های دیگر آنان فراموش شدن حقوق بشر یا چشم فروبستن امریکا به مسئله نقض حقوق بشر در ایران و خطر امضای قراردادهایی ناعادلانه و باج دهانه برخلاف منافع ملی کشور است.

با پیروزی باراک اوباما در انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته امریکا واضح بود در کاخ سفید کشتی بان را سیاستی دیگر آمد. آنچه اما در این میان شگفتی آفرید انتخابات ریاست جمهوری ایران و تولد جنبش سبز بود. دولت جدید امریکا ترجیح داد در ماههای پایانی دولت نهم سیاست صبر و انتظار پیش گیرد. در آن هنگام امریکا و متحدانش با توجه به سیاست خارجی ماجراجویانه محمود احمدی نژاد و گسترش موج مخالفت با دولت نهم در داخل کشور، مانند بخش بزرگی از مردم ایران احتمال تغییر در حاکمیت ایران و جایگزینی دولتی معقول تر را دور از انتظار ارزیابی نمی کردند.

گسترش اعتراضات به تقلب در انتخابات، بی اعتباری دولت برخاسته از کودتای انتخاباتی و نیاز آن به کسب یا بهبود مشروعیت داخلی و خارجی، بعنوان مولفه ای جدید، تاثیر خود را بر این دور از مذاکرات هسته ای برجای گذاشت.
نرمش ایران در مذاکرات هسته ای حاصل فشار جنبش سبز است. دولت جدید احمدی نژاد در تلاش است بی اعتباری داخلی را از راه توافق خارجی جبران کند. رئیس دولتی که هفته ها و ماهها در انتظار بیهوده برای دریافت پیام تبریک از سوی شخصیت های سیاسی و مذهبی کشور و سران دیگر دولت ها بسر برده است، و از سویی خود را همچنان با اعتراضات مردم در داخل روبرو می بیند، طبیعی است نشست و برخاست با نمایندگان دول پرقدرت را غنیمت بشمرد. رئیس جمهوری که انتخابات را برده اما آبرو را باخته، به موفقیت در مذاکرات با امریکا و پنج کشور پرقدرت دیگر نیاز دارد تا هم نیم پاسخی برای موقعیت متزلزل خود و دولتش در داخل کشور داشته باشد هم تاحدودی از انزوای بین المللی بیرون آید.

عقب نشینی ایران از مواضع سرسختانه خود در مذاکرات هسته ای، یکی از پیروزی های جنبش سبز است. این جنبش نباید از اینکه احمدی نژاد از نمد مذاکرات هسته ای برای خود کلاهی بسازد، نگران باشد. پاسخ کلاهبرداری انتخاباتی او را جنبش سبز در داخل داده و خواهد داد. البته همه دوستداران منافع ملی ایران باید خواستار روشنگری پیرامون توافقاتی که در جریان است باشند، تا مبادا نمایندگان دولت کنونی، با کوتاه آمدن از منافع ملت ایران بخواهند برای خود اعتبار بخرند.

اما انتقاد از سیاست باراک اوباما یا اعترض به دولت امریکا بخاطر بر سرمیز مذاکره نشستن با دولت احمدی نژاد، ناشی از عدم توجه به اولویت دولت ها در دفاع از منافع ملی خویش است. دولت امریکا و سایر اعضای گروه 5+1 نمی توانند پیگیری برنامه هسته ای ایران را منوط به بر سرکار آمدن رئیس جمهوری معتبر در ایران کنند. روابط بین الملل متاسفانه بر پایه روابط بین دول دمکراتیک بنا نشده است. از میان تقریبا 198 کشور دنیا، اکثریت با نظام های غیردمکراتیک است. این اما نه مانع آن بوده تا همین دول متقلب یا مستبد به عضویت سازمان های جهانی درآیند، نه مانع آن شده تا آنها بر اساس روابط بین الملل با کشورهای دارای نظام دمکراسی مراوده سیاسی، اقتصادی و فرهنگی داشته باشند.

اختلافات ایران و امریکا به ترتیب اولویت از نگاه منافع ملی امریکا، پرونده انرژی هسته ای ایران، حمایت ایران از تروریسم، مخالفت با پیمان صلح اسرائیل و فلسطین و رعایت حقوق بشر است. هرچند همه این موضوعات بنوعی با هم مرتبط هستند و برقراری دمکراسی در هر کشور استبدادزده حلال بسیاری دیگر از مشکلات داخلی و خارجی آن کشور نیز خواهد بود، اما واقعگرایانه نخواهد بود از امریکا توقع داشته باشیم همه معضلات این کشور در سیاست خارجی، از جمله اختلافات خویش با ایران را همسنگ ارزیابی کند.

بسیاری از نیروهای سیاسی و صاحب نظران عرصه سیاسی ایران، بحق احمدی نژاد و دولتش را بخاطر بی توجهی به منافع ملی مورد نکوهش قرار داده و می دهند. آنها همواره از این نظر دفاع می کنند که هر دولتی باید درپی تامین منافع ملی کشور خویش باشد. اما هنگامی که صحبت از روابط ایران و امریکا به میان می آید آنها از دولت امریکا توقع دارند اولویت اول مردم ایران که رعایت حقوق بشر است را در صدر یا همردیف مهم ترین اولویت خود بپذیرد. هنگام صحبت از حقوق بین الملل و حق حاکمیت ملی یا حقوق دیگر کشورها واقعگرا هستند اما زمان صحبت از حقوق ملت ایران آرمانگرایانه استدلال می کنند. از باراک اوباما تقاضا دارند دولت احمدی نژاد را به رسمیت نشناسد یا آنکه خواست رعایت حقوق بشر در ایران را همپا و همطراز درخواست توقف غنی سازی اورانیم با نمایندگان دولت ایران مورد مذاکره قرار دهد.
چهار ماه بعد از شروع اعتراضات در ایران نه حکومت توانسته است علیرغم بکارگیری سرکوب و خشونت گسترده جنبش سبز را خفه کند، نه جنبش سبز توانسته است حکومت را وادار به تمکین به خواست های خود کند. هرچند ریزش مداوم در اردوگاه حامیان دولت و آیت الله خامنه ای از یکسو، و بالندگی جنبش سبز از سوی دیگر ادامه دارد. در هنگامه ی جدال بخش بزرگی از مردم ایران با دولت خویش، امریکا نمی تواند رسیدگی به پرونده انرژی هسته ای ایران را معطل تعیین تکلیف ایرانیان با دولت غیرمشروع احمدی نژاد و مسئولان حوادث بعد از انتخابات 22 خرداد کند.

اتفاقا می توان بدون توجه به خواست یک ملت با دولت حاکم بر آن ملت در مورد مسائل هسته ای، تروریسم یا صلح در هر گوشه از جهان بر سر میز مذاکره نشست، در موردی به توافق رسید یا در جایی با بن بست روبرو شد، اما سرنوشت آینده یک کشور و دست یابی آن به دمکراسی فقط در داخل آن کشور و با تلاش و مبارزات مردمش تعیین و محقق خواهد شد.

توافق امریکا با حکومت معمر قذافی نمونه بارزی از موفقیت مذاکره با دولت مستبدی است که هم پروژه مشکوک اتمی داشت، هم سال ها در صدر حامیان تروریسم بود و هم در صف اول مخالفت با صلح میان اسرائیل و فلسطین جای داشت. هرچند امروز از دمکراسی در لیبی خبری نیست اما توافق با جامعه جهانی جلوی فعالیت های تروریستی لیبی، ماجراجویی های هسته ای معمر قذافی و مخالفت سرسختانه این کشور با صلح در منطقه خاورمیانه گرفته است.

اگر بپذیریم برقراری دمکراسی در ایران نیز مسئله ای است که به دست ملت ایران عملی خواهد شد، اگر بر این باوریم که امریکاستیزی، دشمن تراشی و ماجراجویی حکومت ایران در سیاست خارجی و تقابل میان ایران و امریکا همواره سرپوشی بر بی کفایتی های حاکمان نظام اسلامی و دستاویزی برای سرکوب مخالفان و منتقدان داخلی، تهدید آزادیخواهان و تحدید آزادی بیان بوده است، اگر قبول کنیم که هر دولتی در درجه اول مدافع منافع ملی مردم خویش است، دست یابی احتمالی به توافق در مذاکرات هسته ای ایران و 5+1 در ژنو نه تنها از زاویه منافع ملی امریکا و کشورهای مذاکره کننده قابل درک است، بلکه جنبش سبز ایران می بایست از چنین توافقی استقبال نیز به عمل آورد.

البته آنها که دغدغه منافع ملی ایران و رعایت حقوق بشر در ایران دارند، همواره خواستار شفافیت در مذاکرات و فراموش نگشتن مسئله نقض حقوق بشر در جریان گفتگوهای ایران با طرف های خارجی بویژه امریکا هستند. بعلاوه خودجوش بودن مسیر دمکراسی، تجربه دیگر کشورها و شرایط سیاسی ایران جایی برای درخواستی بیش از حمایت معنوی دیگر دولت ها از مبارزات مردم ایران برای دستیابی به انتخابات آزاد و تعیین تکلیف با مستبدان حاکم، باقی نمی گذارد.
امریکا و دیگر دول غربی نیز بخاطر ماهیت دمکراتیک نظام های حاکم بر این کشورها همواره کم و بیش، بدون در نظر گرفتن اینکه چه حزب یا جناحی در این کشورها بر سر قدرت بوده است، به نقض حقوق بشر در ایران اعتراض کرده اند. فراموش نکنیم که دولت جرج بوش بسیار بیشتر از دولت اوباما درباره موارد نقض حقوق بشر به ایران اعتراض کرد. ولی حاصل اعتراضات تند و تیز و پیوسته ی دولت بوش به حکومت ایران در مورد نقض حقوق بشر همراه با ماجراجویی در سیاست خارجی امریکا، ادبیاتی تنش آفرین و پیش شرط مذاکره با ایران که عملا راهی برای مذاکره و توافق باقی نمی گذاشت، واقعا جز تشنج بیشتر و ادامه بن بست در روابط ایران و غرب چه بود؟ توافق در مذاکرات ژنو را بخاطر شکوفایی جنبش سبز به فال نیک بگیریم هرچند بدست احمدی نژاد صورت گیرد.

چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۸


تحسین خبرگان، سکوت نخبگان

hamid_farkhondeh@hotmail.com

گرفتاری در دور باطل انتخاباتی، مجلس خبرگان را به نهادی عجیب در ساختار حقوقی جمهوری اسلامی تبدیل کرده است. نحوه کار و بیانیه پایانی ششمين اجلاس رسمی مجلس خبرگان، اما عجیب تر از همیشه بود.
عدم موافقت و هماهنگی اکثریت اعضا با آقای هاشمی رفسنجانی، رئیسی که خود دو سال پیش برگزیدند، غیبت رئیس مجلس هنگام قرائت بیانیه پایانی آن و تاکید های مکرر بر شایستگی آیت الله خامنه ای برای تصدی مقام رهبری جمهوری اسلامی، چون ذمی شبیه مدح، از شگفتی های نشست امسال مجلس خبرگان بود.

مجلس خبرگان نشان داد مانند سال های پیشین، نه تنها بر اساس وظیفه قانونی اش بر کار رهبر نظارت و کنترلی ندارد بلکه این آیت الله خامنه ای است که در قامت رهبر خبره، در پایان دو روز اجلاس طبق معمول سنواتی کارنامه خبرگان را مرور می کند، در مورد خطر رفوزه شدن هشدار می دهد و در پایان نیز برای آینده به آنان رهنمود می دهد.
در صدر و ذیل بیانیه پایانی اجلاس اخیر مجلس خبرگان تاکید شده است که لباس رهبري تنها بر قامت آيت الله خامنه اي برازنده است. تاکیدی که تیتر روزنامه کیهان نیز شد. برازندگی آن است که خود نماید نه آنکه خبرگان بگوید. گویا خود اعضای مجلس خبرگان نیز با این تاییدات عجولانه و غیرمرسوم، به نوعی بر عدم شایستگی و فقدان عدالت، تدبیر و مدیریت آیت الله خامنه ای در حوادث پس از انتخابات 22 خرداد صحه گذاشته اند.

آیت الله خمینی در اواخر اردیبهشت ماه سال 68، سه هفته پیش از مرگ، هیئتی متشکل از بیست نفر از رجال مذهبی و سیاسی و همچنین پنج نماینده به انتخاب مجلس شورای ملی را مامور بازنگری و اصلاح قانون اساسی کرد. در 6 مردادماه همان سال تغییرات پیشنهادی توسط شورای بازنگری قانون اساسی در یک همه پرسی مورد تایید اکثریت رای دهنگان قرار گرفت. در پی این اصلاحات نام مجلس شورای ملی به مجلس شورای اسلامی تغییر یافت، شرط "مرجعیت" برای رهبری به "مجتهد عادل" بودن تخفیف یافت. ولایت فقیه، مطلقه شد و اختیارات رهبر افزایش یافت. اختیارات شورای نگهبان نیز که تا پیش از آن به نظارت بر انتخابات ریاست جمهوری و مجلس محدود بود به "تایید صلاحیت نامزدهای انتخابات مجلس خبرگان رهبری" افزایش یافت.
چنین بود که دور باطل آغاز شد. رهبر شورای نگهبان را منصوب می کند، شورای نگهبان نمایندگان مجلس خبرگان را تاید صلاحیت می کند و خبرگان، رهبر را انتخاب می کنند. با چنین سیکل معیوبی البته از این مجلس انتظار نظارت بر کار رهبر یا حساب خواهی از او نمی رفت.

مجلس خبرگان برای مردم ایران نهادی غیرشفاف و پرهزینه بوده است که از اساس بر پایه تبعیض میان روحانی و غیرروحانی بنا شده و هرگز نیز به وظایف قانونی خویش عمل نکرده است. بازار کم رونق انتخابات این مجلس هشت ساله و انتقادات روزافزون از نقش آن شاهدی بر بی اعتباری این مجلس در افکار عمومی است.

روشن نیست اکنون که این نهاد از مجلسی ساکت و بی اثر به استثنای تک صداهایی مخالف، به "مجلس بله قربان گو"ی رهبر و رفع و رجوع کننده بی تدبیری های او نیز تبدیل شده است، چگونه خواهد توانست درحالیکه خود بی اعتبار است، با بیانیه های تاییدآمیز به آیت الله خامنه ای اعتبار و مشروعیت ببخشد؟ ظاهرا خود رهبر جمهوری اسلامی نیز قدر و منزلت چندانی برای مجلس خبرگان قائل نیست، چراکه در اظهارات اخیرش برای نمایندگان این مجلس، بیش از آنکه از تحسین خبرگان خشنود باشد، از سکوت نخبگان دلگیر بود.

پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۸

عبور از پدران
از جلوه های بارز جنبش اخیر ایران عبور فرزندان سبز از پدران سرخ یا آرمانگرا بود. در داخل و خارج کشور نسلی از انقلابیون زندگی می کنند که ریزش تدریجی سی ساله تعدادشان را محدود کرده است، هرگز به کمتر از انقلاب یا سرنگونی نظام اسلامی رضایت نمی دهند و اکنون اگر کهنسالی را آغاز نکرده باشند، دوران میانسالی را می گذرانند. شرایط سیاسی داخل کشور امکان فعالیت سیاسی یا مخالفت علنی علیه مشارکت در انتخابات را به این نسل از انقلابیون نمی دهد، رفقای خارج از کشور آنها اما همواره انتخابات ریاست جمهوری را فرصتی مناسب برای فعالیت ها و اعتراض های خویش یافته اند. هر چهار سال، در روز انتخابات اغلب با پرچم های سرخ در برابر سفارتخانه های ایران گرد آمده اند تا با شعارها، پرخاش ها و گاه تعرضات خویش، رای دهندگان را بدرقه کنند.
شرکت گسترده ایرانیان خارج از کشور در دور دهم انتخابات ریاست جمهوری و شروع میارزات موج سبز علیه کودتای انتخاباتی 22 خرداد و حوادث پس از انتخابات، طرفداران انقلاب یا سرنگونی نظام را در موقعیتی جدید و دشوار قرار داد. کم نبودند پدران و مادرانی سرخی که ناگهان خود را با فرزندان سبز روبرو دیدند. اولین مشکل وقتی آغاز شد که پدران رای نداده نتوانستند برای پس گرفتن آرای خویش با فرزندان همصدا شوند. مشکل بعدی زمانی نمایان گشت که انقلابیون سرخ و سرنگونی طلبان سلطنت طلب با تعداد اندک اما پرچم های بیشمار و شعار "مرگ بر جمهوری اسلامی" در تظاهرات فرزندان سبز حضور می یافتند تا هم در عکس ها و فیلم ها تظاهرات را از آن خود نشان دهند، هم رادیکالیسم خویش را به رخ سبزپوشان رفورمیست کشند.چنین بود که برخلاف رسم زمانه، فرزندان پدران، و جوانان پیران را نصیحت کردند. آنان را به حلم، خویشتنداری و رعایت حرمت تظاهرات سبز خویش فراخواندند و آنگاه که پند و اندرز کارگر نیفتاد، صبورانه تظاهرات و اعتراضات خویش را به گوشه ای دیگر انتقال دادند.
اگر این داستان برحکومتیان بود، در این میان بودند درحکومتیانی نیز که شاهد گسترش موج سبز میان فرزندان خویش بودند. عبدالحسین روح الامینی نجف آبادی نمونه بارز چنین افرادی است که فرزندش سالم از خانه برای پیوستن به موج اعتراضات سبز بیرون رفت و دو هفته بعد بجای دریافت خبری از فرزند بازداشت شده اش، جسد او را با دهانی خرد شده تحویل گرفت. آقای روح الامینی بعد از انقلاب فرهنگی و بازگشائی دانشگاهها در آغاز دهه شصت، با عضویت در انجمن اسلامی دانشکده داروسازی دانشگاه تهران بعنوان یکی از بازوان اجرائی انقلاب فرهنگی در این دانشکده، در کار فرستادن دانشجویان دگراندیش به اوین برای بازجوئی یا اخراج آنها و تصفیه استادان فعال مایشاء بود.
اکنون نزدیک به سه دهه بعد، او بعنوان رئیس انستیتو پاستور و در مقام دبیرکل حزب عدالت و توسعه و با دارا بودن چند پست دیگر، همچنان به نظام اسلامی و آیت الله خامنه ای وفادار مانده و امیدوار اجرای عدالت از سوی رهبر جمهوری اسلامی در ماجرای قتل دردناک محسن خویش است. آقای روح الامینی خون فرزند را دیده اما تعفن نظام را حس نکرده است. دهان خرد شده فرزند را دیده، صدای خرد شدن پایه های مشروعیت نظام را نشنیده. تلاش دارد در برابر سوال خبرنگاران و در پیشگاه ولی فقیه قصه ی دل پرغصه پنهان نگه دارد تا آبروی نظام پاس دارد. دلش در بند نظام است با اینکه دلبندش در بند نظام بود و جسد درهم شکسته اش را تحویل گرفت. با همان خونسردی که دانشجویان را پاکسازی می کرد، علیه "فرصت طلبان" سبز سخن می گوید و برای مظلومیت نظام و رهبری دل می سوزاند. برای روشن شدن حقیقت پیرامون مرگ فرزندش در بازداشتگاه کهریزک امید به رهبری بسته است که حفظ آبروی نظام را از افشای جنایات صورت گرفته ارجح می داند. در سودای پیدا کردن عاملان و آمران قتل فرزند است درحالیکه خانواده های دیگر کشته شدگان در زیر فشار و تهدید ماموران خفیه دستگاه ولایت اجازه برگزاری مراسم سوگواری، همکاری با کمیته پیگیری آقایان موسوی و کروبی یا مصاحبه با رساناهای خارج از کشور در مورد مرگ عزیزان خویش ندارند.
سخنان آیت الله خامنه ای در مراسم نماز عید فطر اما دگر بار نشان داد که برای رهبر جمهوری اسلامی حفظ قدرت و آبروی نظام بیش از هر حقیقت دیگر اهمیت دارد. وی در سخنانی بظاهر آشتی جویانه و در باطن پریشان از رعایت قانون، مهربانی و اخلاق حسنه سخن گفت اما در همان حال اعترافات زندانیانی که تحت سخت ترین شرایط و بدون رعایت حقوق قانونی اشان از جمله حضور وکلای شان، مجبور به اعترافات علیه خویش شده اند را صحیح، مسموع و نافذ دانست.رهبر جمهوری اسلامی از عظمت حضور ملت در راهپیمایی روز قدس سخن گفت اما حضور صدها هزار نفره ی سبزها در تهران و دیگر شهرهای بزرگ کشور را نادیده گرفت. از شفافیت سخن گفت درحالیکه هم خود وی و هم مسئولان منتخب وی در نهادهای قضایی، نظامی، اطلاعاتی و انتظامی همه کار می کنند تا بلکه جلوی روشن شدن جنایات صورت گرفته را بگیرند. روزنامه ها را توقیف می کنند یا در دفاتر آنها مامور سانسور می گمارند تا مبادا برخلاف منویات رهبری و دولت کودتا روشنگری کنند. از شفافیت سخن گفت اما رسانه ملی کشور که مستقیما زیر نظر رهبری و با بودجه عمومی اداره می شود در نقش صدا و سیمای کودتاچیان به کدر کردن فضای خبررسانی کشور مشغول است، شخصیت های سیاسی کشور بویژه رهبران جنبش سبز در آن مورد اتهام قرار می گیرند، بدون اینکه طبق قانون فرصت پاسخ دهی به آنان داده شود. ترانه موسوی پیدا می کنند تا ترانه واقعی را بفراموشی بسپارند.
آیت الله خامنه ای از تعقیب و مجازات مجرمان سخن گفت درحالیکه دستگاههای امنیتی برای ارعاب کسانی که جرات کرده اند از تجاوز و جنایت در زندان ها سخن بگویند، موتورسوار مسلح در خانه هایشان می فرستند، یا شیخی آزاده که شجاعت افشای تجاوز و ایستادگی در برابر کودتاچیان را داشته علیرغم اسناد ارائه شده، دروغگو می خوانند. از اخلاق حسنه و پرهیز از تهمت به دیگران گفت درحالیکه اخلاق و تقوای نماینده ی ایشان در روزنامه کیهان در اتهام زدن به آقایان موسوی کروبی و خاتمی و دیگر منتقدان نظام یا هنرمند محبوب ملت آقای شجریان، رسوای خاص و عام است. گویا سرلشکر محمد علی جعفری که بزرگ ترین، بی اساس ترین و مضحک ترین اتهامات را به آقایان خاتمی، موسوی خوئینی ها و بهزاد نبوی نسبت داده است، برگزیده ی رهبر نیست.
ملت ایران اما رشیدتر، آگاه تر، هوشیارتر و مصمم تر از آن است که با سخنان پرتناقض رهبری گرفتار در کلافی سردرگم که شخصا با بی عدالتی، بی درایتی و بی سیاستی خود ایجاد کرده است، یا با اقداماتی نیم بند برای فرار مسئولان واقعی تقلب، تجاوز و جنایت، دست از خواست های عدالت جویانه و آزادی خواهانه ی خویش بردارد.
کاش آقای روح الامینی نیز چنانکه وعده داده است پیگیر اجرای عدالت و روشن شدن حقیقت پیرامون مرگ فرزند خویش باشد و خون وی را برای حفظ مصالح و آبروی نظام فراموش نکند.